کنشگران / عالمان دینی
سید محمد عبدالحسیب علوی عاملی
عالم دینی
خلاصه

این متن به تبیین ارکان پنج‌گانه انتظام سلطنت و جهانداری می‌پردازد که شامل اهل شمشیر (لشکر)، ارباب قلم (وزرا و کاتبان)، اهل معاملات (تجار و صاحبان حرفه)، زارعین و در نهایت علما و فضلا هستند. تأکید می‌شود که هرگونه غلبه یک رکن بر دیگری موجب تباهی و ویرانی مملکت می‌شود. سپس نقش محوری علما در ارشاد خلق و استقامت دین تبیین شده و پادشاهان به ترقی دادن علما و سلوک عادلانه با همه اقشار جامعه توصیه می‌شوند. در ادامه، به اهمیت عدالت در پادشاهی، پرهیز از ظلم و ستم، و لزوم رسیدگی مستقیم پادشاه به امور مظلومان اشاره می‌شود. همچنین، خطرات واگذاری مناصب بزرگ به افراد نالایق و عواقب شوم ظلم در دنیا و آخرت گوشزد شده و پادشاهان به پرهیز از مصاحبت با ظالمان و یاری رساندن به آنان فراخوانده می‌شوند. در پایان، بر لزوم شفقت پادشاه نسبت به رعیت و اهمیت مصاحبت با علمای متدین و بافضیلت تأکید شده و ویژگی‌های یک وزیر لایق و دانا که باید مورد اعتماد پادشاه باشد، تشریح می‌شود.

متن کامل گزارش
انتظام فروغ سلطنت و جهانداری به پنج فرقه عز صدور یافت، چون عناصر اربعه[۱] که ابدان انسانیه مرتبط و ملتئم[۲] گردیده با روح که سلطان همه آنها گشته، و بدون، روح، مسلوب‌الانسانیة شده: اول: اهل، شمشیر، چون امرای دولت و لشکریان باجلالت که به مثابه آتش آمده‌اند که سرمازدگان عساکر را از سرمازدگی مقهوری نگاه دارند [...] دوم: ارباب قلم، چون وزرا [و] کتاب که تشابه به هوا یافته، که سبب راحت ذات [و] مایه استراحت اشباح[۳]، نهاد او باشد [...] سیم: اهل معاملات، چون تجار و اصحاب حرفه که به منزله آب گشته که آن دریای زلال، سقای بی‌ملال، نقاش بوستان، فراش دوستان، نازکان باغ و حله[۴] پوشان گلستان را خلعت‌های نوروزی پوشاند [...] پس اگر اهل معاملات نباشند و اصحاب حرفه نبوند، سلاطین تاج افتخار به سر ننهند. چهارم: زارعین، که مانند خاک گردیده که آن افکنده بارگاه صنعت[۵] و مائده بارگاه خلقت، ابر بهاری به روزگارش گریسته، لاله نوروزی را دل بر احوالش سوخته باشد از وفور زحمات؛ و اگر ایشان یافت نگردد، زراعت به حصول نپیوندد. پس چون هر یک از این ارکان چهارگانه بر دیگری غالب شود و دست تعدی گشاید، موجب تباهی مزاج گردد و ویرانی مملکت به حصول پیوندد و از سلسله انتظام اسقاط یابد. پنجم: علما و فضلا و اتقیا[۶]، که از ایشان ارشاد خلق به منهاج[۷] مستقیم و اتصال به حق و اعلام دین مبین و سنن خیرالمرسلین - صلی الله علیه و آله اجمعین - عز صدور می‌یابد، و ایشان به منزله ارواحند نسبت به اجساد که ابدان[۱] سلطنت به آن چهار فرقه تحقق پذیرفته، و چنانچه حیات بدن مرکب از عناصر اربعه تعلق به روح یافته نسبت به انسان، که اگر حیات وقوع نیابد، انسان صدور نپذیرد؛ همچنین هرگاه علما وجود نیابند که تنبیه غافلین و ارشاد ضالین از ایشان به وقوع رسد، موجب هلاکت ابدی کافه مکلفین گردد [...] پس پادشاهان که ظل‌الله‌اند، باید که علما را ترقی فرمایند که موجب استقامت دین مبین و انتظام ملت[۲] سیدالمرسلین گردد. و نیز بر سایر فرق که به منزله ارکان اربعه‌اند، به عدالت و دادگستری سلوک نمایند که موجب استقامت و تشیید[۳] امور مملکت بوده، همگی به دعای خیر به جهت ذات بابرکات همایون اعلی اشتغال داشته باشند، و جناب الهی، بندگان را به اتصاف به این امر کرده که: **إِنَّ اللهَ یأمُرُ بالعَدلِ وَ الإِحسانِ وَ إِیتَاءِ ذِی‌القُربی وَ یَنهَی عَن الفَحشاءِ وَ المُنکر وَ البَغی یَعِظُکُم لَعَلَّکُم تَذَکَّرُونَ**[۴] وَ **إِذا حَکَمتُم بَینَ النّاس أن تَحکُمُوا بالعَدلِ**[۵]. و عدل آمده که داد مظلوم داده، و احسان آن که مرهم راحتی بر جراحت مجروحی گذارده [...] و عدالت در عرف، به معنی انجاح[۶] مقاصد مظلومان نمودن و دست تعدی ظالمان را از ایشان بازداشتن و مساوی در معاملات سلوک کردن، و به هیچ کدام حیف و میل نداشتن مستعمل شده. و بالجمله باید که سلاطین نیکوسیرت و صورت، ابواب گلستان عدل را مفتوح ساخته، میان کافه‌ انام[۷] به عنوان عدالت سلوک می‌کرده، و بساط افراط و تفریط را درنوردیده که معموری[۸] ربع مسکون به معماری عدل صورت پذیرد[۹]. و نیز باید که پادشاه عادل، ارکان دولت خود را شناخته باشد که هر یک به چه اشتغال دارند، و دهن اژدها بلع خود را گشوده که کدام مسکین را به دم درکشد و منتظر معموری خزاین خود باشند، و چون باز به سر هر صیدی نشینند، و به ضرب منقار، احوال ایشان را متلاشی و فاسد و نامنتظم گردانند و تحصیل دعای بد به جهت ملوک حاصل نمایند، باید که ملوک از وجه مرحمت و مکرمت، سایه خود را بر سر زیر دستان افکنند و از صدمات دندان گرگان، ایشان را نجات دهند که صیت[۱] مناقب او در بسیط غبرا[۲] بر بادپایان جهان‌نورد مسابقات جوید، و ظلم از مهابت او چون دل‌ها به کمند احسانش در بند آید، و کار ملک جهان چون تیر از شست او راست شود، و ارکان دولت و نواب[۳] سلطنت دیوان و سایر اعیان اگر شب یک لحظه بر بستر استراحت بغنوند[۴]، هنگام وزیدن نسیم سحر، مانند برگ باید از باد صرصر[۵]، بر سر و جان خود ترسان و لرزان بوند، که: آیا امروز از چنبر قهر به چه تدبیر نجات توان یافت، و نار[۶] شرارت‌بار سلطانی به کدام خاکسار از اهالی این دیار خواهد تافت؟ از بیم سیاست[۷] شیر ژیان، تن به روبه‌بازی دوران دهند، و گردن‌کشان از وهم خنجر ثعبان[۸] نشان سر به خط فرمان نهند، تا ظلم و ستم استعلا نیافته، از بهارستان عدل او گلزار خاطر رعایا شکفته گردد. گاه باشد که از جهت انقیاد[۹] مدح، در ظاهر مرتکب امر[۱۰] می‌گشته، در باطن به معرض تلاش اخذ مال از ایشان درآمده، اوضاع ایشان را مختل و در پرده حجاب ضایع و باطل سازند، و آن جمع از وجه خوف و خشیت، نه زبان بیان و نه پای انتقال داشته، همیشه منتظر استخلاص باشند و به تضرع و زاری در آیند و دعای بد، متوجه پادشاه سازند. پس ملوک باید که از این معنی اطلاع یافته، مظلوم را پایمال سمند[۱] ایشان نگردانند و به اقوال مموهه مکذبه[۲] ایشان گوش نافکنده و استماع ننمایند و مظلومان را از دست تعدی آن قوم نجات دهند[۳]. و باید که سلطان به نفس نفیس خود، عدل‌گستری فرماید و به دیگری بازنگذارد، و اصغای[۴] کلام صاحب‌حاجت نماید و گوش به سخن اولیای دولت قاهره ننماید که تقریر مطالب ضعفا کنند که شاید به جهت غرض خود، مطلب ایشان را تحریف داده، بیان مطالب و مقاصدشان به عنوان دلخواه ننمایند یا آن که از مسلک استقامت به منهج اعوجاج[۵] انتقال دهند[۶]. و دیگر یکی از ارکان، ظلم، آن آمده که کارهای بزرگ را به خردان و نابخردان رجوع کردن و کارهای خرد را به بزرگان، و خردان را بر بزرگان مسلط گردانیدن؛ چنانچه از بوذرجمهر پرسیدند که: مملکت ساسان به چه سبب به عرصه نهزه[۷] زوال و سفینه انتقال درآمد، حال آن که چون تو حکیمی در میان ایشان یافت می‌شد؟ گفت: مناصب عالیه را به خردان و نابخردان مفوض[۸] گردانید و به بزرگان، کار خردان، تا آن که به سر ایشان آمد آنچه آمد[۹]. مروی[۱۰] است که: هر که معرفت به ظلم ظالم داشته، معاونت نماید در حرکت و رفیقش گردد، از اسلام بری[۱۱] شود. روایت است از حضرت جعفر صادق، علیه السلام، که در باره این آیه **اِنَّ رَبَّکَ لَبالمِرصَادِ**[۲] فرمود که در صراط، قنطره‌ای[۳] است که ظالم از آن قنطره عبور نتواند نمود. در خبر است از حضرت صادق، علیه السلام، که: جناب اقدس ایزدی، مظلوم را بر ظالم مسلط سازد یا ولد مظلوم را مسلط گرداند. و جناب الهی می‌فرماید که: **وَ لیَخشَ الَّذِینَ لَو تَرَکُوا مِن خَلفِهم ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِم فَلیَتَقوا اللهَ وَ لیقَولَوا قَولا سَدیداً**[۴]. بدان که ظلم در دار دنیا شوم و موجب سقوط سلسله انتظام، و در عقبی متوجهش عقوبات بی‌پایان گردد و غضب الهی به او استیلا یابد و آتش جحیم[۵] را مشاهده نماید؛ و مادام که امتثال اوامر و نواهی باری نکند و بساط عریض‌الانبساط قبایح ظلم را در نوردد، نامشان در جراید محبان، ثبت نگردد. و پادشاه عالمیان می‌فرماید که: ای بنده! اگر ظلم به ظهور رسانی، از محبت من محروم مانی، که: **وَ اللهُ لا یُحِبُ الظّالمِینَ**[۶]، و به لعنت موسوم شوی که: **ألا لَعنَةَ اللهِ عَلَی الظَّالِمِینَ**[۷] و از رحمت من دور گردی، که: **فَبُعداً لِلقَومِ الظَّالِمِینَ**[۸]. و ظلم به چند نوع انقسام یافته، و اقبح و اشنع[۹] آن که خلایق را از لباس حیات عاری سازد و به سرمنزل عرصه ممات رساند؛ یا آن که قصد استیصال[۱۰] خاندان مسلمانی نماید؛ یا آن که دل‌های ایشان را مجروح و بریان سازد، و دیده‌ها را گریان گرداند، و مخالفت امر الهی به وقوع رساند که: **وَ مَن یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَد ظَلَمَ نَفسَهُ**[۱] که این نیز از جمله ظلم آمده که مخالفت فرمان الهی به ظهور رساند که: **وَ مَن لَم یَحکُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ**[۲]. پس اگر کسی از جمله ظلمه نباشد، نباید که اعانت ظلمه نماید که با ایشان محشور گردد، که: **اخشَرُوا الّذِینَ ظَلَمُوا و أَزوَاجَهُم**[۳]. پس ملاحظه نمای که احوال شوریده‌حالان بی‌بضاعت، و مرجع و مآل سرگشتگان محرومان به وادی شفاعت تا به کجا انجامد؟! هان، ای عزیز! نفس خسیس پر تلبیس[۴] تو به دنیا چنان مغرور شده‌ای که سخن دین در دلت نمی‌گنجد و به مال چنان فریفته گشته‌ای که حدیث مآل ظلم[۵] به تو نمی‌توان گفت. موکلان لوح محفوظ، نامت را از جریده زندگانی پاک می‌کنند و تو کنگره کوشک و ایوان از مال ظلم و بیدادی به افلاک می‌رسانی. مستوفیان دفاتر ارزاق[۶] نامت را قلم محو درمی‌کشند و تو القاب و انساب در منشور اسباب زیاده می‌گردانی، و ظلم را از حد می‌گذرانی و به غیر خود کسی نمی‌شناسی و حق را از باطل تمییز نمی‌نمایی و استماع اباطیل می‌کنی و دم به دم است که قافله حیات درمی‌گذرد و قفل فنا بر در دروازه بقا می‌زنند. تو ای گل منقوش و ای گندم‌نمای جوفروش! لاف بقا مزن که فال فنا از مصحف برآمده. احوال مرگ پدر را که اصل تو بود، در پیش دیده خود آر. کیفیت موت فرزند را که فرع تو بود، آیینه عبرت خود گردان. راه قیامت را زادی[۷] حاصل کن. سؤال و حساب برزخ را جوابی مهیا ساز. غافل منشین که از تو غافل نیستند. عاطل منشین که از تو عذر نپذیرند[۸]. و بدان که در مصاحبت[۹] سلاطین، مخاطرات عظیمه است و به سبب معاصی[۱۰] ایشان، مصاحبان را در قعر جهنم افکنند و هیچ چیز در ورود عقوبات، مانند تردد در منازل سلاطین وضوح نیابد، زیرا که اقبح خلقان[۱]، جمعی باشند که در منازل سلاطین آمد و شد می‌نموده باشند. پس نسبت به سلاطین چگونه عقوبت باشد؟[۲] پس باید که ملوک اگر خطایی در حکم به ظهور رسانیده باشند، متنبه گشته، به سخنان اصحاب اغراض نرفته، و در حکم خطای خود اصرار نداشته، رجعت به حق نمایند[۳]. و از سوء خاتمت و شآمت[۴] عاقبت ظلم و ستم اندیشه کن که جور، سبب تغییر دولت و تبدیل نعمت است و در طلب مال، که پایمال مرکبی[۵] و دست‌فرسود هر خس است، با رعیت مناقشه منمای که بی‌شائبه شک و غائله شبهت[۶]، از هم پاشیده شوند[۷]. یکی از آثار شفقت سلطان، آن آمده که رعیت را چندان محبت و دوستی نماید چون پدر مهربان نسبت به فرزند، و آنچه از برای خود مستحسن داند و اختیار نماید، از جهت ایشان طالب باشد و خواهان بود تا که ایشان سر و جان خود را دریغ ندارند و همگی همت خودشان را در تضاعف[۸] دولتش صرف نمایند و آنچه شفقت و مرحمت و راحت زیاده مشاهده کنند، حق تعالی نظر التفات و مرحمت به او زیاده فرماید[۹]. بدان که مصاحبت و مجالست علما، کیمیای سعادت ابدی و راهنمای دولت سرمدی آمده؛ اما علمایی که به صفت اصالت و وفور جلالت و نباهت[۱] شأن و قدم[۲] دودمان موصوف و معروف بوده، به فوز اتصاف به تقوی و دینداری و غایت دیانت و پرهیزکاری، از اکثر علمای عالم و سادات بنی‌آدم ممتاز و مستثنی باشند[۳]. ملوک را قاعده آن بود که هرگز صحبت ایشان از حکما و فضلا و سادات خالی نبودی و هیچ حکمی بی‌رأی و مشورت ایشان نکردندی. از این جهت بود که بنای سلطنت ایشان بر عدالت و راستی بود[۴]. بنا بر این مقدمات ساطعه[۵] و ممهدات[۶] واضحه، روشن و هویدا شد که پادشاهان ذوی‌الاقتدار باید که با علما صحبت دارند، و از رشح[۷] نصایح و اوامر ایشان بهره‌ور گردند، و گریز نباشد ایشان را از مخالطت[۸] با فقها و علمایی که متدین بوند و لوح محفوظ کمالات انسانی و نسخه جامعه کرامات سبحانی، رافع رایات ملت نبوی و ناصب[۹] آیات مناهج[۱۰] مرتضوی، باشند، و ارقام محبت آل‌عبا را به حکم **قُل لا أَسأَلَکُم عَلَیهِ أَجراً إِلّا المَوَدَّةَ فِی القُربی**[۱۱]، چون نقش بر نگین در لوح ضمیر منطبع[۱] ساخته، ادراکش را غنیمت شمارند و اوامرش را مطیع، و غبار تودد[۲] اغیار را بر طبق **مَن أحَبَّ للَّهِ و أبغَضَ**[۳] از دامن فطرت پاکش مرتفع گردانند تا به برکت محبت والانهمت[۴] ایشان از علوم رسمیه، آن مقدار که زیب و زینت حال ارباب عظمت و اجلال گردد تحصیل نموده، در دقایق علوم نکته‌دانی قصب‌السبق از اقران برباید[۵]، و زوایای قلوب علما به شمع محبتش منور، و مرایای[۶] نفوس حکما به نقوش دلفریب مودتش مصور نگردد [...]. دیگر، ناصحی امین و مرشد صاحب‌یقین باید که امور اخروی را به خاطر سلطان رساند و نصیحت دنیوی را به لوح ذهن نگارد. به عبارات کافی، بشارات و اشارات شافی را به سمع و ایشان را از افعال شنیعه[۷] و اعمال قبیحه[۸] باز دارند و از اکتساب منهیات و ارتکاب محرمات منع نمایند[۹]. بدان که سلاطین را لابد افتاده از تعیین ارباب مناصب، چون وزرای عالی‌شأن و صدور[۱۰] رفیع‌نشان و غیرهما، که باعث انتظام ملک و ملت[۱۱] و استقامت سلطنت و مملکت گردد، که نفس پادشاه را کی میسر شود که به جمع جزئیات و کلیات بپردازد و همه امور مملکت را سرانجام دهد؟ پس باید که هر شخصی را مأمور به امری سازد و در عهده او تمشیت[۱۲] کاری فرماید و امور کلیه را خود متوجه گردد و از اوضاع و اعمال و اطوار هر یک اطلاع یابد و ایشان را مستقل در کار نسازد، که هر یک اگر چیزی که به دین و دولت ضد باشد، به عمل آورد مانع گشته، دست او را کوتاه سازد و نگذارد از حد عدالت و نصاب انصاف تجاوز کند. و وزرا را به منزله دست و دل و چشم و زبان و گوش پادشاه گرفته‌اند. باید که در همه مصالح، مال و ملک و لشکر و رعیت و تجار و ارباب سوق[۱]، ماهر و بااعتبار باشند و هر یک را در مقام خود دانند و استعداد حفظ اسرار مخفی داشته باشند، و به عقل و رأی، کامل‌النصاب[۲] بوده، به نجابت ذاتی مخمر گشته[۳] باشند، از وجه آن که کافه‌الناس[۴] در تحت تصرف ایشان بوند، از جهت امر و نهی و اطلاعات، هرگاه به زیور حسب آراستگی داشته، ایشان را عار نباشد که کلام آن قوم را نافذ دانسته، مطیع و منقاد گردند؛ به خلاف آن که هرگاه به کمال ذاتی اتصاف نداشته، تسلط او بی‌معنی خواهد بود. و باید که پادشاه، چنانچه به همه اعضا و جوارح خود اعتماد دارد، بر ایشان اعتماد داشته، معتمد علیه خود داند و زبان طعن احدی را درباره ایشان - که از وجه غرض باشد - مجال نباید داد، به شرط آن که به نفس شریف خود همیشه در خلوات از احوال و اطوار ایشان اطلاع می‌گرفته باشند که ظلمی به کسی وارد نسازند. و باید که وزیر، دانا و بافهم در امور شرایع و مطالب عرفیه[۵] بوده، با همت عالی و عدل و انصاف و تجربه و خلق کریم و طبع جواد و منظر بهی[۶] و صبر جمیل و فهم نزدیک و غوری دور و سیاقتی مأثور[۷] و قولی بی‌دروغ و کلامی بافروغ، بی‌طمع و خیانت در امور رعیت و عملی منطبق به طاعت و تواضعی مقرون به مهابت[۸] و واقف از حساب و کتابت، و به جزئیات معرفت داشته، عارف به مقادیر طبقات خلایق باشند[۹] و موافق هر یک سلوک نماید و وقوف به مواضع توفیر[۱۰] و تقصیر[۱۱] و احوال دیوانی و امارات[۱] داشته، آنچه موافق مرتبه[۲] هر یک باشد به عمل رساند و به قول اضداد و حساد[۳] عمل ننماید و خود، آن مقدار ذکا[۴] و فهم داشته باشد که امور سلطنت را به عمل آورده، بذل جهد در کارها نماید، و طبع وقادشان[۵] از تعدی و ظلم مبرا باشد، و از نفسانیت معرا[۶]، و صرفه پادشاه و مرحمت به رعایا را منظور دارد[۷]. **پاورقی‌ها:** [۱] عناصر اربعه، یا عنصرهای چهارگانه که عبارتند از: آب، باد، خاک و آتش که قدما آنها را اجسام بسیط تصور می‌کردند و معتقد بودند اساس عالم مادی بر این چهار عنصر نهاده شده است. [۲] دارای نظم و ترتیب، بسامان [۳] جمع شبح: بدن‌ها [۴] لباس آراسته و گرانبها [۵] افکنده بارگاه صنعت: مخلوق خداوند [۶] جمع تقیّ: پرهیزکاران [۷] راه، روش [۱] جمع بدن [۲] آیین [۳] استواری [۴] سوره مبارکه نحل، آیه شریفه ۹۰: خداوند به عدل و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان می‌دهد و از فحشا و زشتکاری و ستم نهی می‌کند. شما را پند می‌دهد، باشد که پذیرای پند شوید. [۵] سوره مبارکه نساء، آیه شریفه ۵۸: و چون در میان مردم به داوری نشینید به عدل داوری کنید. [۶] برآورده کردن [۷] کافةانام: همه آفریدگان به ویژه مردم [۸] آبادانی [۹] قواعد السلاطین، ص ۴۴ - ۴۶ (گزیده). [۱] شهرت، آوازه [۲] بسیط غبرا: گستره زمین [۳] جمع نائب: نمایندگان [۴] غنودن: خوابیدن [۵] باد سخت و سرد [۶] آتش [۷] تنبیه و مجازات [۸] اژدها [۹] فرمانبرداری [۱۰] ارتکاب امر: انجام امری به دستور مافوق [۱] اسب تندرو و نیرومند. منظور نفس سرکش است. [۲] اقوال مموهه مکذبه: گفته‌های بی‌اساس دروغین [۳] همان، ص ۵۴ - ۵۳. [۴] شنیدن [۵] از مسلک... دهند: مطلب را طور دیگری منتقل کنند. [۶] همان، ص ۶۰. [۷] صید، شکار. به عرصه نهزه زوال درآمدن: نابود شدن [۸] مفوض گردانیدن: واگذار کردن [۹] همان، ص ۶۳. [۱۰] روایت شده [۱۱] دور [۱] در اصل: ماده [۲] سوره مبارکه فجر، آیه شریفه ۱۴: همانا پروردگارت به کمینگاه است. [۳] پلی [۴] سوره مبارکه نساء، آیه شریفه ۹۰: باید از خدا بترسند کسانی که اگر پس از خویش فرزندانی ناتوان برجای می‌گذارند، از سرنوشت آنان بیمناکند. باید که از خدا بترسند و سخن عادلانه و به صواب گویند. همان، ص ۱۲۹، ۱۳۰. [۵] دوزخ [۶] سوره مبارکه آل‌عمران، آیه شریفه ۵۷: خداوند ستمکاران را دوست ندارد. [۷] سوره مبارکه هود، آیه شریفه ۱۸: هان! لعنت خدا بر ستمکاران باد. [۸] سوره مبارکه مؤمنون، آیه شریفه ۴۱: نصیب مردم ستمکار، دوری از رحمت خدا باد. [۹] اقبح و اشنع: زشت‌تر و ناپسندتر [۱۰] نابودی [۱] سوره مبارکه طلاق، آیه شریفه ۱: هر که از احکام خداوند تجاوز کند به خود ستم کرده است. [۲] سوره مبارکه مائده، آیه شریفه ۴۵: و هر که به آنچه خدا نازل کرده است حکم نکند، از ستمکاران است. [۳] سوره مبارکه صافات، آیه شریفه ۲۲: آنان را که دستم می‌کردند و همپایگانشان را گرد آورید. [۴] نیرنگ سازی [۵] در اصل: مال و ظلم [۶] منظور از مستوفیان دفاتر ارزاق، فرشتگان روزی‌رسان هستند. [۷] توشه‌ای [۸] همان، ص ۱۳۴ و ۱۳۵. [۹] همنشینی [۱۰] جمع معصیت: گناهان [۱] اقبح خلقان: زشت‌ترین مردم [۲] همان، ص ۱۳۶ و ۱۳۷. [۳] همان، ص ۱۴۱. [۴] شومی [۵] چهارپایانی که بر آنها سوار شوند، به ویژه اسب [۶] شبهه، اشتباه: در اصل: شهبت [۷] همان، ص ۱۴۳. [۸] دو چندان شدن [۹] همان، ص ۱۴۶. [۱] بزرگی، بزرگواری [۲] قدمت [۳] همان، ص ۱۶۹. [۴] همان، ص ۱۷۰. [۵] درخشان [۶] زمینه‌های آماده [۷] تراویدن [۸] معاشرت و دوستی [۹] برپاکننده [۱۰] آیات مناهج: نشانه‌های راه‌ها [۱۱] سوره مبارکه شوری، آیه شریفه ۲۳: بگو: بر این رسالت مزدی از شما، جز دوست داشتن خویشاوندان نمی‌خواهم. [۱] منطبع ساختن: نقش بستن [۲] دوستی [۳] کسی که (دیگران را) بر اساس رضای خدا دوست بدارد یا دشمن شمارد. [۴] والانهمت: دارای همت بلند و عالی [۵] قصب‌سبق از اقران برباید: از همتایان خود سبقت گیرند. [۶] جمع مرآت: آینه‌ها [۷] ناپسند [۸] زشت [۹] همان، ص ۱۷۲ و ۱۷۳. [۱۰] جمع صدر، از مقامات عالی اداری و مذهبی دوره صفویه [۱۱] ملک و ملت: حکومت و مذهب [۱۲] انجام دادن کارها و سر و سامان بخشیدن به آن‌ها [۱] ارباب سوق: بازاریان [۲] کامل النصاب: کاملاً بهره‌مند [۳] مخمر گشتن: سرشته شدن [۴] کافةالناس: عموم مردم [۵] مطالب عرفیه: امور مربوط به دستگاه‌های غیرشرعی (اداری) [۶] زیبا [۷] سیاقتی مأثور: روشی برجسته و شیوه گذشتگان [۸] بزرگی، هیبت [۹] عارف به مقادیر طبقات خلایق باشند: آگاه به شأن و منزلت گروه‌ها و طبقات مردم جامعه باشند. [۱۰] افزودن مال دیوانی از راه صرفه‌جویی [۱۱] کم کردن [۱] نواحی تحت فرمان امیران کشوری و لشکری. در اصل: عمارات [۲] درجه، پایه، منزلت [۳] جمع حسود [۴] هوشمندی [۵] فهیم [۶] عاری [۷] همان، ص ۲۰۹ و ۲۱۰.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1081
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: پادشاهان، ملت ایران، حکومت صفوی

موضوعات و دسته‌بندی‌ها