متن با اشاره به لزوم ترویج علم در جامعه اسلامی آغاز میشود و سپس به نقد وضعیت فرهنگی و اجتماعی ایران میپردازد. نویسنده بیان میکند که در ایران، حتی علوم دینی مانند قرآن و حدیث نیز به دلیل تعارض با منافع و اعمال بزرگان و حاکمان، قابل تدریس و ترویج نیستند. او با ذکر مثالهایی از آیات قرآن و احادیث درباره ظلم، دروغ و رشوه، نشان میدهد که چگونه این مفاهیم با رفتار بزرگان در تضاد است و به همین دلیل، آموزش آنها با مخالفت و خطر مواجه میشود. در ادامه، به وضعیت فقه و اصول، فروع دین (مانند نماز، روزه، خمس و زکات) و اصول دین (توحید و عدل) اشاره میکند و توضیح میدهد که چگونه این مباحث نیز به دلیل عدم رعایت آنها در جامعه و تضاد با منافع قدرتمندان، عملاً کنار گذاشته شدهاند. در پایان، نویسنده با لحنی طنزآمیز به این نتیجه میرسد که نه علوم دینی و نه علوم دنیایی در ایران قابل آموزش نیستند و وضعیت فرهنگی و اجتماعی کشور را اسفناک توصیف میکند.