کنشگران / عالمان دینی
خلاصه

این متن با حکایتی از شیخی ریاکار و مریدان ساده‌لوحش آغاز می‌شود که چگونه شیخ با ادعای کرامات، مریدان را به خوردن سرگین الاغ وادار می‌کند و مریدان نیز از سر تقلید کورکورانه، آن را می‌ستایند. در ادامه، گفتگویی بین موش و گربه مطرح می‌شود که در آن گربه به تعریف صوفی حقیقی و تفاوت آن با صوفیان دروغین و ریاکار می‌پردازد. گربه تأکید می‌کند که صوفی واقعی باید راستکار، پاکدل و پیرو شریعت باشد، نه آنکه با فریب و هوای نفس، مزخرفاتی را به نام تصوف عرضه کند. در بخش پایانی، موش از گربه می‌پرسد که چرا مردم با وجود ریاکاری صوفیان دروغین، همچنان به آنها گرایش دارند. گربه در پاسخ، دلایلی چون ضعف عقل و ادراک مردم، القائات فریبنده صوفیان، و حسن نیت برخی مسلمانان را برمی‌شمرد که باعث می‌شود در دام این افراد بیفتند. در نهایت، گربه با ذکر حکایاتی از ادعاهای دروغین صوفیان، نتیجه می‌گیرد که بسیاری از مردم برای معیشت و با حیله‌گری، دروغ می‌بافند و مردم ساده‌دل نیز فریب می‌خورند.

متن کامل گزارش
حکایت شیخی با جمعی مریدان از دهی بیرون آمد و به دهی دیگر می‌رفت. در اثنای راه دید که مردی از باغ بیرون آمد و سبدی بر سر دارد و می‌رود. شیخ با خود گفت که: در اینجا می‌توان کراماتی ظاهر نمود؛ زیرا که اکثر مردم ده، رئیس‌حسین و رئیس‌عزالدّین و خالوقاسم نام دارند. و این مرد هم البته که یکی از این اسم‌ها دارد و سبد او نیز میوه دارد. اولی آن است که این مرد را صدا زنی و بگویی که سبد میوه را بیاور تا خورده شود. شیخ با خود گفت که اگر این کار به وقوع پیوست، عجب کراماتی ظاهر گردد و نان تو در میان مردم نادان و اراذل پخته گردد و در این باب، شهرت تمام می‌کنی. پس روی به آن مرد نموده و گفت که ای رئیس‌عزالدین! رئیس‌حسین! خالوقاسم شهریار! آن مرد چون اسم رئیس را شنید، جواب داد و رو به عقب نمود. دید شیخی با جمعی مریدان می‌رود. شیخ گفت: سبد میوه را بیاور تا بخوریم. آن مرد پیش آمد و گفت: ای شیخ، مرا «عمو عید» می‌نامند و سبد من هم از میوه نیست. شیخ با خود گفت که: این دروغ می‌گوید. اگر این اسم را نداشت، جواب نمی‌داد. گویا در دادن میوه مضایقه دارد یا اینکه مرا بی‌کرامات تصور می‌کند. پس از این خیال، شیخ گفت: ای مرد! مرا خبر داده‌اند که آنچه در سبد است، نصیب من و مریدان است و تو به علت میوه ندادن، نام خود را «عمو عید» گذاشته‌ای و دروغ می‌گویی و انکار میوه هم می‌کنی. آن مرد قَسَم یاد کرد که یا شیخ! از شما عجب دارم. اگر این سبد میوه داشت، البته بنده، به خدا قَسَم به شما می‌دادم. شیخ گفت: ای مرد! اگر راست می‌گویی سبد را بر زمین بگذار تا ما خود نگاه کنیم، اگر میوه نداشته باشد سبد را برداشته برو. آن مرد نمی‌خواست که سبد را بر زمین بگذارد، زیرا سبب خجالت می‌گردید. از این جهت در زمین‌گذاشتن سبد مضایقه می‌نمود. شیخ، این دفعه خاطر جمع گردید و گفت: در رموز و عالَم خفا به من گفته‌اند که این سبد نصیب من و مریدان من است. و تو ای مرد! شک در قول ما مکن و سبد را بگذار. آن مرد لاعلاج شده، سبد را بر زمین بگذاشت و چون نگاه کرد، دید آن سبد پر از سرگین الاغ بود، زیرا مدت‌ها الاغ در باغ چریده بود. آن مرد سرگین ها را جمع نموده و در سبد گذارده بود و به خانه می‌آورد. و چون شیخ، آن سرگین را بدید، از روی خجالت به مریدان خود گفت: هر کس به نور عشق فروزان است، شروع در خوردن کُنَد می‌داند که این چه لذت دارد! پس مریدان، هر یک به تقلید یکدیگر، تعریف می‌کردند که بوی مُشک به مَشام من می‌رسد! دیگری می‌گفت که: اگر عنبر به این خوشبویی بود، البته به صد برابر به طلا نمی‌دادند! دیگری می‌گفت که: هرگز شِکَر را به این چاشنی ندیده‌ام! باری، تا آن از سگ کمتران یک سبد سرگین بخوردند و تعریف کردند، شیخ با خود می‌گفت که: هر کس از این بچشد و دل خود را بد نکند، باطن او البته صاف گردد، و قوت گرسنگی و تشنگی به‌هم می‌رساند. و د و موش گفت: ای شهریار! سؤالی می‌خواهم کرد، لکن خواهش دارم از روی تأمل و تفکر از برای من بیان فرمایی تا که خاطرنشین من شود و بدانم که تصوف چیست و صوفی کیست. گربه گفت: ای موش! صوفی در اصل، صوف بوده و اهل تحقیق گفته‌اند: «صاد» صوفی از صبر است، و «واو» اش از وفا، و «فا»اش از فنا. و در قول بعضی دیگر، «صاد»اش صلاحیت، و «واو»اش وقار، و «فا»یش فقر و فاقه. و بسیاری هم گفته‌اند که صوفی یعنی راستکار و پاکدل و طاهر و پاکیزه‌اعتقاد و صالح و خالی از غشّ و مکر و حیله و کَید و تزویر و شَید [۲] و سالوس و حماقت و سفاهت [۳] بوده باشد و آنچه از خدا و رسول و علمای شریعت به او رسیده، همه را از روی صدق و صفا، راست و درست فهمیده، به آن قیام نماید؛ نه آن که صوفی را باید دین علیحده و معرفتی غیر از معرفتی که از ائمه هدی نقل شده، دانسته باشد. و باید آن را به دلیل آثار و قدرت و صفتِ صانع دانسته و بیان نماید؛ نه اینکه به غیر از این طریق، دینی و مذهبی و قاعده‌ای چند، از روی راه تقلید و هوای نفس و فریب شیطان، مزخرفاتی را به مَغزَل [۱] اوهام بافته و بر آن اسمی و نامی گذاشته و خود را صوفی شمرند. و صوفی که به معنی «راستکار» است، هرگاه بر کسی اطلاق گردد که در او این معنی نباشد، چنان می‌ماند که اسم و مُسمّی غیرمطابق و بی‌ثمر باشد؛ مثلاً اگر کسی را که آهنگری داشته باشد، او را جرّاح گویند، و یا اینکه خیاط را زرگر گویند. این اطلاق، بیجا و بی‌ثمر است، و برای آن‌کس که به این نام نامیده شود، جز دروغ که به‌هم رسیده، ابداَ فایده‌ای ندارد. ولکن هرگاه کسی را به آن شرط که گذشت او را صوفی گویند، لاشک اطلاق آن بر آن کس صحیح و در آن، نقص و عیبی واقع نمی‌شود. پس هرگاه صوفی از تقلید و عناد بگذرد و به شرع شریفِ رسول عمل کند و به صدق و صفا سلوک نِماید، صوفی حقیقی خواهد شد. و هرگاه مطلب و مسلک او تقلید و ریا و کید و شید و زَرق و سالوس باشد، هر که او را صوفی خوانَد و یا او خود را صوفی نامد، فی‌الواقع او به شخصی مانَد که گناهکار باشد و خود را طاهر نام گذارد. پس به گفتن طاهر، پلید مطهر نمی‌شود و به اطلاق آن اسم بر او، هرگز پاکیزه نخواهد بود؛ زیرا گفته‌اند: «برعکس نهند، نام زنگی کافور.» پس چون جاهل و ابله و نادان، این‌گونه اسماء مثل صوفی و طاهر را شِنَود، گمان کند دارای آن اسم، مرد خوب و پاکیزه‌کردار و خوش‌رفتار است. پس از این، گربه گفت: ای موش، اگر حرفی داری بگو. موش گفت: آمنّا و صَدَّقنا. [۲] موش گفت: ای شهریار! بر فرض خِلاف و اختلاف و اِعتساف [۳] صوفیه در مسلک و امور و اوضاع خود، چرا مردم رغبتِ دوری از خلاف و مخالفت ایشان نمی‌نمایند و مریدان و تابعان آنها روز به روز بیشتر می‌شوند؟ آخر برفرض، ایشان نادان و بی‌عقل، دیگران چرا به عقل خود عمل نمی‌نمایند تا که از راه نروند و متابعت ایشان نکنند؟ گربه گفت: ای موش! در این سؤالی که کردی و پرسیدی، چند جهت دارد. اکنون بعضی وجوه را از برای تو نقل و بیان کنم تا بر تو واضح و روشن گردد: اولا، آن که عقل و ادراک مردم به همه چیز نمی‌رسد و پی نمی‌برد و بی‌مربّی و معلم، علم شریعت از پیش نمی‌رود. دیگر آن که آنچه را جماعت صوفیه از راه رَیب [۱] و ریا به خلق القا می‌کنند و خود را در نظر مردمان ساده‌لوح و بُسَطاء [۲]، به لباس تقوی و حقیقت‌شناسی و عرفان‌بافی جلوه می‌دهند، و احیاناَ به مریدان خود، ایما و کنایه اشاره می‌کنند که مخالفانِ مسلک صوفیه و منکران آنها دور از ایمان و ایقان [۳] اند و در صراط خطرناکِ ضلالت، سائر [۴] ند و از این جهت تابعین آنها بر حسب القائات و شَطَحات [۵] مصطلحه پیشوایان، گوش و هوش و فوأد [۶] ایشان (یعنی مریدان) عادت گرفته و هر ساعت شیطان با نفس ایشان درساخته و یکی شده، آنها را از راه تقلید به مقام تعصب در آورده و از راه حقیقت و معرفت بازمی‌دارد و به تِیه [۷] باطل و وادی گمراهی می‌اندازد؛ هرگاه چنین کسانی که در عقل آنها ضعف باشد و مرتبه دانش و علمشان ناقص، البته آنچه از آنها به ظهور و بروز می‌رسد، همه باطل است. طریق دیگر، آن که جمعی از مردم مسلمان، دارای صداقت و حُسن نیّت می‌باشند و برحسب ظاهر، گوش به کلمات نصایح‌آمیز ایشان داده که نماز خوب، و روزه و شب‌بیداری، خوب است و ذکر و توحید الهی سبب زیادتی ایمان و ایقان است؛ و خودِ جماعت صوفیه ظاهرا در این مسلک و ترتیب، خود را ثابت و عامل می‌نمایند و تابعین و مریدانِ بیچاره از کُنه مقصد و اَغراض باطنیه آنها - که جلب قلوب و منافع شخصیه می‌باشد - بی‌اطلاع و اصلاً بی‌خبر، لهذا در دام اعتقاد و اخلاص به ایشان افتاده، وَیوماً فَیوماً [۸] بر ارادت می‌افزایند و اُنس می‌گیرند و مرتبه مرتبه ایشان را فریب می‌دهند تا آن که تماماً به دام می‌افتند. [۹] دیگر آن که به انواع رَیب و ریا، بنیاد مزخرفات با مردم ساده دل می‌نمایند. حال اکنون، ای موش! جماعت صوفیان تقلیدی نیز چون کسی فریب ایشان را خورَد و داخل سلسله ایشان شود، او را به مزخرفات و شَطَحات خود مبتلا ساخته و در دام ظنون و اوهام اندازند؛ واِلّا واضح و معلوم است که دیده بی‌نورِ شخص احمق و نادان و بی‌ادب و کم‌شعور، به نور اسرار منوّر نگردد؛ زیرا که بسیار کس، اورادها خواندند و شب‌بیداری کشیدند و چله‌نشینی کردند، در آخر به جز افسردگی و پژمردگی، چیزی دیگر حاصل ایشان نشده، عاقبت باز به میان خلق‌الله رفته و از سلسله اهل‌اللّه بیرون آمده. و این از آن است که در اول، از مطلب غافل بوده و اعتقاد هم نداشته است و سرشت ایشان پاک نبوده و بعضی هم به یک اربعین، از اسرار خبر یافته و حدیثِ وجود دانسته و واصل شده. و این از مرتبه اخلاص و عقیده ایشان است به پیر و مرشد خود. ای موش! از این تیره [۱] حکایات و روایات بسیار است؛ مِن‌جمله بعضی از کودنان بی‌عقل و احمق، از راه جهل و نادانی و وسوسه شیطانی به سوراخی تنگ و تاریک رفته، در همان جا می‌خوابد و در همان جا می‌رِیَد و پنهان می‌کند. چون بیرون می‌آید، از ترس آن که بگویند که او بی‌عقل و بی‌شعور و ناقابل است، همان ساعت بیان می‌کند که: دیشب در چله، حضرت پیغمبر، علیه الصلاة والسلام، مرا سلام فرمود و در عقب من نماز کرد و درِ رموز را بر وجه [۲] ما باز نمود و می‌دانم که در هندوستان چنین و چنان خواهد شد. و دیگری می‌گوید که: جبریل، علیه السلام، آمد و مرا به عرش برد، و این همه لاف و گزاف، مثل دیدن مَندیل [۳] خیال است. اکنون فهمیدی و دریافتی که اغلب خلق عالَم، بیشتر از برای معیشت در طریق کَید و حیله، مشی و سلوک نموده و سعی کلی در ایجاد دروغ می‌نمایند و شرم ندارند و مردم احمق و نادان از بَساطت [۴] و بدون حُجت و برهان، فریب می‌خورند؟ موش گفت: ای شهریار! حِکَم و اَمثال را بسیار بامعنی روایت می‌فرمایی. از این قبیل هرگاه چیزی به نظر شهریار می‌آید، بیان فرموده تا این حقیر بشنوم. [۵] **پاورقی‌ها:** [۱] بهاءالدین محمد بن حسین عاملی، معروف به شیخ بهایی [۲] فریب، مکر [۳] نادانی [۱] دوک [۲] ایمان آوردیم و تصدیق کردیم. همان، ص ۳۱۰ و ۳۱۱ [۳] ستمکاری [۱] شک، تردید [۲] جمع بسیط: انسان‌های ساده صادق و بی‌تزویر [۳] یقین [۴] سیرکننده، رونده [۵] بیان سخنی در حالت وجد و بی‌خودی که ظاهر آن، خلاف شرع به نظر می‌رسد. [۶] قلب، دل [۷] بیابان بی‌آب و علف که در آن سرگردان شوند. [۸] یوماً فیوماً: روز به روز [۹] همان، ص ۳۲۰ - ۳۲۲. [۱] دسته [۲] روی [۳] عمامه، دستمال [۴] سادگی [۵] همان، ص ۳۲۸ و ۳۲۹.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1029
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: عموم مسلمانان

موضوعات و دسته‌بندی‌ها