متن با ابراز تأسف از نبود افراد خالص و مآلاندیش در جامعه آغاز میشود که بتوانند ملت را از خیر و شر آگاه سازند. سپس به وضعیت اسفبار مردم غارتزده و گرسنه در شهرهای مختلف ایران، به ویژه تهران، اشاره میکند که در پی شرارت اشرار و ظلم و ستم، دارایی و عزیزان خود را از دست دادهاند. در ادامه، به بیتفاوتی مسئولان نسبت به تحرکات قشون روس در تبریز، قزوین و انزلی انتقاد شده و ریشه این مشکلات را در نفاق، دستهبندی، غرضورزی، عدم اتحاد، وکیلتراشی، فقر و دخالت اجانب میداند. نویسنده با طرح پرسشهایی درباره غیرت، همت، دیانت و مسلمانی، از تقویت کفر و غفلت پس از فداکاریهای مشروطهخواهان گلایه میکند. در پایان، با تأکید بر هدر نرفتن خون جوانان و زنان بیوه، به شیوع اغراض فاسد، نفاق و افساد در جامعه اشاره کرده و از نبود وکلای شایسته و وزرای فعال انتقاد میکند. پیشبینی میشود که کدورت و نقار میان سرداران فاتح نیز به دلیل اغراض نفسانی و توقعات بیجای افراد بیخبر از ریاست و وکالت، ظاهر خواهد شد و نتیجه فداکاریها بیاثر میماند، مگر آنکه دستی از غیب به کمک آید.