این متن با یک بیت شعر در مذمت پذیرش انعام از پادشاهان آغاز میشود. سپس، نامهای از شاهعباس به معلم پادشاه روم (ملاسعدالدین محمد) را در بر میگیرد. در این نامه، شاهعباس به موضوع استحکام معاهدات و مصالحهها اشاره میکند و به شرحی که در باب خاناحمد گیلانی و نقض عهد او با وکلای عثمانی نگاشته شده بود، پاسخ میدهد. شاهعباس ابتدا به نسب خاناحمد گیلانی و ادعای او مبنی بر انتساب به اهلبیت میپردازد و اعمال او را که شامل گرفتن «سره زر» از مسلمانان و به کنیزی بردن دخترانشان است، با قوانین شرع و سنت نبوی در تضاد میداند. او همچنین به کفران نعمت خاناحمد گیلانی در قبال الطاف شاهانه اشاره میکند که با وجود تربیت و حمایت، به عصیان و نافرمانی روی آورده و از حمایت شاهعباس سر باز زده است. شاهعباس تأکید میکند که اقدام او برای تنبیه خاناحمد، نه به دلیل طمع در گسترش قلمرو، بلکه به دلیل ضرورت تغییر او بوده است. در ادامه، به سفر خاناحمد به عتبات عالیات اشاره میشود و اینکه او باید در آنجا توبه میکرد، اما به جای آن، به دلیل ضعف ایمان و اغوای نفس، از زیارت و طواف غفلت ورزیده و به سمت شروان فرار کرده تا با مخالفان متحد شود و فتنه ایجاد کند. در بخش دوم نامه، شاهعباس به موضوع نقض عهد و گله از وکلای عثمانی میپردازد و با رد تشبیه قضیه به عمار یاسر، از معلم پادشاه روم میخواهد که به قول و فعل خاناحمد گیلانی اعتماد نکند. در پایان، شاهعباس از معلم پادشاه روم میخواهد که در جهت استحکام صلح و اتحاد تلاش کند و به دو درخواست او که در نامه اتحاد ذکر شده، توجه ویژه مبذول دارد تا این درخواستها مورد قبول واقع شوند و موجب افزایش اخلاص و تحکیم مبانی صلح و اتحاد گردد.