متن با توصیف دوران سفر و تلاش برای یافتن راه حل برای مشکلات وطن آغاز میشود. نویسنده به فضای تاریک استبداد و اسارت اشاره میکند و بیان میدارد که سالها با نگارش لوایح و رسائل، بزرگان دولت و ملت را از عواقب مسیرشان آگاه میکرده است. در ادامه، به موفقیتهای اولیه در تهیه مقدمات مقاصد ملی با وجود موانع و حوادث ناگهانی اشاره میکند که او را به بستر یأس و ملالت افکنده است. سپس، با ظهور مشروطه و تغییر وضعیت از استبداد به عدالت، امید در دل او زنده میشود و از شادی فراوان به مسجد میرود و بر منبر سخن میگوید. اما این شادی دیری نمیپاید و با بروز نفاق داخلی، دخالت بیگانگان و ضعف مسئولین، فضای امید دوباره تیره و تار میشود. نویسنده به دلگیری پادشاه از ملت و ملت از پادشاه، عجز وزرا، سکوت علمای بصیر و جسارت جاهلان اشاره میکند. در این میان، نفس یأسپرست او را به کنارهگیری از خدمت دعوت میکند و با استدلالهایی سعی در منصرف کردن او دارد. در نهایت، ندایی غیبی او را به برخاستن و تلاش برای نجات ملت دعوت میکند و با استناد به آیات قرآن و احادیث، یأس را مذموم و تلاش و حرکت را ستایش میکند. در پایان، نویسنده با شنیدن این خطاب، از تصمیم خود برای کنارهگیری منصرف شده و با توکل و همتی بلند، تصمیم به انتشار روزنامه (جریده) برای خدمت به وطن میگیرد.