کنشگران / عالمان دینی
خلاصه

این متن با اشاره به تجاوز روس‌ها به مناطق مسلمان‌نشین ایران و قصد آن‌ها برای نابودی دین، جان و ناموس مسلمانان آغاز می‌شود. در ادامه، به وجوب جهاد و دفاع در برابر کفار تأکید شده و علمای معاصر را به نگارش رساله‌های جهادیه تشویق می‌کند. سپس، به تفصیل جنایات روس‌ها در شهرهای اشغالی مانند شوشی و دربند می‌پردازد؛ از هتک حرمت مساجد و مدارس دینی تا اجبار مسلمانان به کارهای پست و تحقیرآمیز، و همچنین تعرض به زنان و دختران مسلمان. نویسنده به غارت اموال و اراضی مردم و تلاش روس‌ها برای تغییر دین و فرهنگ مسلمانان اشاره می‌کند و سرنوشت تلخ مردم غازان و قرم را به عنوان عبرتی برای دیگران بیان می‌کند. در پایان، با استناد به آیات قرآن و احادیث، بر اهمیت امر به معروف و نهی از منکر و جهاد تأکید کرده و از علما و مسئولین می‌خواهد که در برابر این ظلم سکوت نکنند و با حمایت از پادشاه وقت (فتحعلی شاه قاجار) به دفع دشمن بپردازند.

متن کامل گزارش
اینک کفار کور روس، مسلمین خطه ایران را در قصد دین و جان و ناموسند [۱] و از غفلت بعضی مسلمین کافرکیش، که خود، دشمن جان خویش بودند، راه تسلط و اقتدار در بعضی از بلاد و امصار [۲] یافته، آثار کفر در اصقاع [۳] اسلام جاری و دایر کرده‌اند و احکام زور در اطراف ثغور ساری و سایر [۴] نموده‌اند. امروز بر هرکه مدعی طوع [۵] خدا و رسول و مشتری جنس رضا و قبول است واجب و لازم افتاده که تا دامن چاره و تدبیر نرفته و کار دشمن قوّتی چندان نگرفته است، ثغور اسلام را از رخنه، محروس [۶] دارد و دشمنان را از مداخلت در مُلک، مایوس. علمای اعلام - نوّر الله روُحَهُمْ وَ کَثَّرَ فُتُوحَهُمْ [۷] - در این مسئله خلافی ندارند که جهاد و دفاع کفار - حَیْثُ یُخافُ عَلی بَیضَةِ الاِسلام [۸] - به هر وضع که ممکن شود کفایت دفع دشمن کند، بر تمامت افراد مسلمین اعم از صغیر و کبیر و غنی و فقیر و صحیح و ضریر [۹] واجب است و هیچکس - حَتَّی المُخَدَّراتِ فِی الحِجاب [۱۰] - به قدر قوّه و حال از دایره این تکلیف خارج نیست و ترک این واجب، موجب عقاب و تقدیم [۱۱] آن، منتج ثواب خواهد بود. فضلای معاصرین - نَشَرَ اللَهُ فَوائِدَهُمْ [۱۲] - هر یک فصلی درین باب نگاشته‌اند و متون رسایل به فنون فضایل انباشته، این ضعیف نیز نگارش شرحی در این امر را افضل اعمال دانسته، آنچه از فحاوی [۱۳] کتاب و سنت و فتاوی علمای امت به قدر وسع و توان فهمیده بود، در میزان تحقیق و اجتهاد سنجیده و در رساله جهادیه شرح داده، وجوب امر جهاد و دفاع اهل عناد را بدین مرتبه می‌داند که پیرانه‌سر [۱۴] خود را در جرگه جوانان مجاهد می‌آرد و هر هفته به صحرای مشق جهاد رفته امید آن دارد که اگر این بار کار به حرب کفار کشد با وصف ضعف کهولت در کمال سهولت، سلاح کین برای صلاح دین پوشد و با جمع مجاهدین در دفع معاندین کوشد. شاید در این آخر ایام شَیب [۱] که وعده مرگ موعود قریب است به عزّ شهادت و فیض سعادت فایز گردد و رتبه قبول و پایه وصول را حایز آید [۲]. اهل عالم، یا راحت سرای عاجل [۳] جویند یا لذت بقای آجل [۴]؛ و این هر دو در مُلک اسلام، موقوف به سدّ رخنه کفر است [۵]؛ چه در صورتی‌که العِیاذُ بِاللهِ - دست این قوم به ضبط این مُلک باز شود، به تغییر اوضاع دولت قانع نگردند و ترویج احکام ملت را مانع شوند تا از دین و آیین، نشانی و نامی، و طالبان ثواب اخروی را مجال تحصیل کامی نماند. قوانین چند نیز در رسوم حکمرانی نهند که مردم دنیاطلب را هم جز زجر و تَعَب [۷] و رنج و نُصّب [۸] نصیب نیفتد، چنانکه با مردم همین چند شهر که در پنجه قهر دارند [۹] سوء سلوکی نموده‌اند و باب جوری گشوده که: ریش [۱۰] گردد ممر صوت [۱۱] از آن‌گاه سماع [۱۴] خون شود مردمک دیده از آن‌گاه نظر هرکسی یا در غم جان خویش است یا در پی آیین وکیش، یا طالب جاه و حرمت یا صاحب مال و ثروت. و کمتر کسی است که عِرض و ناموس خود را از ناکسان محفوظ و محروس [۱۳] نخواهد. و هرکه در کار کفار روس و مسلمین که در سِجن [۱۲] اطاعت آنها محبوسند نظری به عبرت و انصاف‌گشاید و از اوضاع سکّان [۱۵] آن بلاد، اطلاع اندکی حاصل نماید به حقیقت خواهد یافت که اگر این قوم شوم را در این مرز و بوم دست تسلطی به هم رسد، جانی و مالی و اهلی و عیالی و دینی و ملتی و جاهی و عزّتی در اسلام و زمره تابعان سید انام [۱۶] نمی‌توانند دید و نخواهند گذاشت. تحریر [۱۷] اوضاع آن بلاد و تفصیل رفتار اهل عناد، موهِم [۱۸] تطویل و اِطناب [۱۹] است و مُحَرِّق قلوب إخوان و احباب [۲۰]، ولیکن بعضی از آنچه دو عالِم ربانی در دفتر طولانی نوشته‌اند و از سایر [۲]، روات ثقات [۱] مروی و مسموع [۲] گشته، برای آگاهی صاحبان غیرت و بیداری دیده‌های عبرت از خواب غفلت درین مختصر مرقوم و محدّر [۳] می‌گردد. و این خود از هزار یکی است و از بسیار، اندکی. اِنّ فی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَه قَلبٌ أَو القَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهیدٌ. در آن بلاد، عالمان دینیّه و مُحاکمات شرعیه [۴] به دیوانخانه کفرْ محوّل و مرجوع، سَب [۵] رسول خدا - صلی الله علیه و آله - و رَفْض ائمه هدی - علیهم السلام - در دهن هر خبیث است و جزء هر حدیث [۷]، ادای [۸] لوازم طاعت بر باد شده، نمازجمعه و جماعت از یاد رفته، مدارس مسلمین، کنایس [۹] مشرکین است و مقابر مؤمنین، مزابل [۱۰] اهل کین. مساجد میخانه‌گشته، معابد ویرانه مانده، به جای اقامه و اذان، بانگ ناقوس روس است و به جای اسلام و ایمان، هتک عِرض و ناموس. مَس [۱۱] کتاب مجید به دست و بنان [۱۲]، پلید کنند و آب دهان کثیف بر روی سطور شریف ریزند. عادات تلاوت مایه مسخره است، و پایه قساوت بدین مرتبه که تا به حال چندین مصحف پاک به دست ناپاک در آتش عداوت سوخته‌اند و مایه شقاوت اندوخته. هر جا دفتری از اخبار ائمه دین و اقوال علمای راشدین ببینند و جویند، سوزند و شویند و به بانگ بلند گویند که تا از اجزای مصاحف، ورقی و در اصحاب فضایل، رمقی هست ملت کفر [۱۳] را درین مُلک، رواجی و مردم روس را به این خلق، امتزاجی [۱۴] حاصل نخواهد شد و تدبیری باید جست که این چند محل از این دو مُخِل [۱۵] خالی شود و کافه عوام بل، عامّه آَنام [۱۶] به ترک واجب و فعل حرام، مولّع [۱۷] و غالی [۱۸] گردند. حرمت علمای دین در این سرزمین چنین است که اوباش کفار، دستار افاضل [۱۹] در صدر محافل [۲۰] ربوده، تَحتُ الحَنَک [۲۱] می‌بندند و می‌خندند و اکثر الواط، فرقه طلاب را آب دهن بر موی ذُقَن [۱] ریخته، دام مضحکه می‌سازند و می‌نازند. و سگ‌های مُعَلّم [۲] آموخته‌اند که ارباب عمایم [۳] را خرقه [۴] و دستار در کوچه و بازار از سر ربایند و از بر برآرند [۵]. مشرکی ظالم، مسلِمی عالم را در همین اوقات به همین اوضاع از شهر «شوشی» [۶] آواره ساخته و کافری پلید، بدعتی [۷] جدید در شهر «دربند» [۸] نهاده و افاضل اهل دین را به تعظیم اراذل مشرکین مجبور کرده و هر صبح و شام صف‌های سلام آراسته، بزرگان اهل اسلام را در برابر خود به رکوع و قیام موظّف و مخفّف [۹] می‌سازد و سیّدی بی‌باک و شیّادی [۱۰] ناپاک را هم به دانه احسان و انعام، در حلقه دام آورده یکی را امام مسجد و دیگری را خطیب منبرکرده است تا ارباب جهالت را اسباب ضلالت شوند و به واسطه آن دو بی‌دین، مدار احکام دین بر وفق آیین نصاری باشد، و تحریف شریعت سید مرسلین واضح و آشکارا. صِدّیقی [۱۱] حکایت کند که روزی در شهر «دربند» صلای عام دادند [۱۲] و عموم خلایق را از شهر به صحرا برده، مسلمین را به تنظیف [۱۳] کنیف [۱۴] سپاه کفر تکلیف کردند و محض ایذا و استخفاف [۱۵]، اهل فضل را هم از حمل فَضّلات [۱۶] معاف نداشته، روزی تا شب، مظلوم و معذّب داشتند. و قصد ایشان از این عمل، همین تخفیف افاضل بود نه تنظیف مزابل. و غیر از این نیز استخفافی چند در حق ارباب شریعت کرده و می‌کنند که هر یک داغی بر داغ دل‌هاست و زخمی بر زخم جان‌ها. از آن جمله، تربت پاک امام مظلوم را در معابر زوّار از مّطاوی‌آحمال [۱۷] بیرون‌کشند و به خفّت [۱۸] بر خاک راه ریخته، این ترک ادب را نوعی از لهو و لعب شمارند و دست خبیث به رطوبت دهن و دُسومت [۱۹] بدن آلوده، گاه و بی‌گاه به مأکول و ملبوس [۲۰] اهل زهد و تقوی رسانند تا مسلمین پرهیزگار که با جماعت کفار مسّ رطوبت را محض عقوبت دانند [۲۱]، عذر حَرَج را موجود و راه فرج را مسدود دیده [۲۲] به ناچار با مَعاشر کفر، مُعاشر و محشور شوند [۲] و لِحَیت تقدّس [۳] آلت تمسخر گردد. دیگر در همین اوقات، یکی از ارباب صدق اعتقاد [۴] را به بهانه امری محبوس کرده بودند و آن مُسلِم مظلوم به نام شریف امام شهید توسل می‌جسته و تضرع می‌نموده. کافران حاضر، پاکی اعتقاد او را بر ساده‌لوحی، محمول می‌داشته‌اند [۵] و بر زجر و عذاب می‌افزوده و در مقام استهزا می‌گفته که این ملجأ مسلمین را اگر دستی در دفع ظلم و کین بود بایست‌که تیغ انتقام در اهل کوفه و شام نهاده باشد و خود در دشت کربلا به دام ابتلا نیفتاده. کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخرُجُ مِن اَفواهِهِم. [۶] اگر مُسلِمی ضعیف از کشوری عظیم کم شود همین را بیشی قوّت خویش دانسته و جِدّها و جهدها نمایند که در دفع مسلمین و مُسلِمات [۷] راه تزویری [۸] و عذر تقصیری به دست آورده، هر یک را به بهانه‌ای اندک مورد عقوبتی بسیار و عاقبت در پنجه اجل گرفتار سازند. فرزند سید ارجمند سید زکی ساکن «دربند» [۹] را محض نقص اسلام [۱۰] و اظهار غیرتی که در باب سبّ سید انام و ائمه اطهار - علیهم السلام - می‌کرده، به بهانه امری بیهوده نوعی عرضه قتل نمودند [۱۱] که از شنیدن آن جویهای خون از دیده سامعان [۱۲] روان شد. و سه نفر از جوانان «دربند» که یکی از مُسلِمات را از دست کافری چندگرفته بودند به همین عذر و بهانه، معروض ضرب تازیانه‌کردند [۱۳] و هر سه به یکبار شهید و سعید گشتند و دیگری هم که همسری فرشته‌لقا [۱۴] در پرده حجاب و حیا داشت و قبرنات [۱۵] دربند، نقش مِهر و عشق چهر او بر صفحه دل می‌نگاشت، به همین جهت در ملأعام به ضرب چوب نظام درگذشت و همخوابه او همخانه بیگانه گشت. دختری نیز از معارف شهر و عفایف دهر [۱۶] بر حسب اتفاق به دست فوجی صالدات [۱۷] افتاده بی‌شرم و حجاب به بزم شراب بردند و در بین شُرب و غِنا از ضرب [...] ترک جان و بدرود جهان گفت. مُسْلِمی دیگر که دختری پاک دامن داشت هم به جرم امتناع از ازدواج روس چندان مضروب و محبوس شد که در بند و شکنجه با صد درد و رنج، از قید حیات رسته، به اهل نجات پیوست و صبیّه محجوبه [۱] او که محبوبه یکی از بزرگان آن جماعت و منکر قبول اهل شناعت [۲] بود باز به تقصیر همین اِباء و امتناع [۳]، معروض شُنعَتی [۴] شد که از صدمت [۵] آن به خلوتِ بقاع حوران بهشت خرامید. دیگر عادات این گروه مَطعون، شهرت بلیّه [۷] طاعون است که این تدبیر را بهانه تَدمیر [۸] اکثر مسلمین کرده، همین که مُسلِمی را سوء مزاجی عارض شود فوراً از خانه و شهر دور و از اهل و عیال، مهجوره [۹] ساخته در اَخْبّث [۱۰] اماکن ساکن‌کنند تا از سوء مزاج و فَقد علاج [۱۱] و رنج خواری و درد بی‌پرستاری، جان به قابض روح [۱۲]، و مال به دولت روس تسلیم‌کند و بعد از حیات باز نعش او را در کشاکش ظلم، نجات نباشد؛ خواه از صنف ذکور باشد یا نوع اناث. روزی چند در محضر ناس [۱۳]، برهنه و عریان به این و آن نمایند و اطبّای نصاری در ملاحظه عضوی و جزوی از اعضاء آن حتی ظاهر عورتین و باطن الْیَتَیْن تسامح جایز ندارند تا اگر موهِم [۱۴] عیبی و ریبی [۱۵] از خارج و داخل نباشد، از تمامت مال و میراث چیزی که عاید ورّاث باشد همین نعشی از هم‌گسسته و عَظمی [۱۶] در هم شکسته باشد. و هرگاه فی‌الجمله توهمی [۱۷] واقع شود بی‌آنکه ترحمی مانع آید، آتشی از ظلم و کین فروزند و جسم بی‌جان را در شعله آن بسوزند و احدی را از اعاظم احیاء و اقارب مَّوتی [۱۸] قدرت عجز و تضرع [۱۹] نیست، چه جای التماس و توقع. فَاعتَبِرُوا یا اولِی‌الآبضار. [۲۰] فرقه روس را عادت منحوس برین جاری شده که هر مِلکی در مُلک آنهاست مال سرکار دولت می‌دانند و هیچ‌کس را در آبی و زمینی حقی و نصیبی ندانسته، رعایا و بّرایا [۱] مانند سَرایا [۲] و عَبید [۳]، مملوک زرخریدند و هر کس را بر حسب قابلیت، قیمتی معیّن است که در همان قرار فیمابین اعیان روس و ارکان‌کفر، عرضه بیع و شَری [۴] می‌شود و هر چه به کسب ید و سعی و کَدّ حاصل کند [۵] به کار مالک واصل گشته جز لقمه نان سیاه و خرقه پشم و پلاس [۶] نصیب ندارد. و اکنون مکنون ضمیر [۷] این طایفه آن است که اهل این بلاد را نیز بدین عادت زشت معتاد کرده، همین طریق را در رفتار با هر فّریق [۸] مسلوکه [۹]، و خود را مالک و خلق را مملوک سازند. و تا حال به هر جا دست تسلطی یافته‌اند راه خالصگی [۱۰] املاک و ضبط حاصل آب و خاک مردم را پیش گرفته، اجرای رسم مالکیّت خلق را موقوف به استیصال [۱۱] ارباب مکنت و مال داشته‌اند و بدین سبب قانونی چند در امور ریاست و رسوم سیاست نهاده که هرکه صاحب حَبّی [۱۲] و فَلسی [۱۳] و مالک نقدی و جنسی است، مادام‌که مانند نفوس مُبدَعات [۱۴] و ارواح مجردات [۱۵] از زنگ عوایق [۱۶] و رنگ علایق به‌کلّی پاک و زدوده نگردد به هیچ وجه فارغ و آسوده نباشد. از آن جمله قرار هفت خان دیوان است‌که هرکه درکشاکش آن افتد از بیم جان، ترک مال‌گوید و چندان که راه نجات جوید طریق تَفَصّی [۱۷] و مجال خلاصی نیابد. دیگر در هر معبری، محشری از موکّلین عذاب بر پا داشته‌اند و بنایی که بدتر از بلایی است گذاشته که هرکه آید در ورود، حقی از او خواهند و دَقّی [۱۸] بر اوگیرند که وقوف مقابر [۱۹] را بر عبور آن معابر راجح [۲۰] داند و مرور صراط جحیم [۲۱] را از شهود آن عذاب الیم [۲۲] خوشتر شمارد. فقیری کاسب که به امری واجب از آنجا گذرد حاصل کسب سال را به انواع عقوبت و نَکال [۲۳] تسلیم کند و ارباب تجارت که بضاعتی با خود دارند به یک دوبار آمد و رفت با هزارگونه خفت و خواری از حلیه بضاعت عاری شوند. دیگر این طایفه را در کار دزدی دستی است که بر فرقه جنّ و شیطان، پایه فضل و رجحان دارند و به اندک غفلتی دست سرقت گشایند و مال مردم ربایند و بعد از چندین سعی و جهد که در دیوانخانه [۱] کفر به اثبات رسد، یقولون هذا مِنْ عَمَل الشَّیْطَان [۲]. نه دزد کافر را قطع ید است و نه مال مسلم را امکان ردّ. بی تمیزان راه یزدان می‌نهند ای تو شیطان جز تو کو شیطان تو راستی آنها جز از شیطان نخاست تهمت اغوا به شیطان می‌نهند خلق می‌خندند ازین بهتان تو از تو نشنیدم جز این یک حرف راست و این قوم شوم را راهی دیگر از مکر و حیله در دست است که بدان وسیله هرکه هرچه داردگیرند و هر مسلمان را که قراضه سیمی [۳] در مشت و قدرتی بر تحصیل نان خشک هست چندین مُنازع و مُشاجِر [۴] از مسلمان و کافر در مقابل برانگیزند که تا چشمی بر هم زدن، به قوت [۵] یک روزه و نان دریوزه [۶] محتاج باشد و به فقد حیات مایل و مشتاق‌گشته، نعمت مرگ را احسن ارزاق [۷] داند؛ غافل از این که در ولایتی چند که این طایفه متوقف و متصرفند، احدی را در لحدی [۸] هم، مجال فراغت نخواهد بود و قبری که دست به حریمش نخورد و نعشی‌که هول نبشی ندیده باشد، ممکن و موجود نیست. اگرکسی را تا دم مرگ چندان مفلس و بی‌برگ [۹] نکرده باشند که مکنت تجهیز و تکفین یابد [۱۰] و در شب اول قبر چون روز پرسش حشر عاری و عریان نباشد، در همان شب فرقه کفّار، پیشه حَفّار [۱۱] پیش گرفته،کسوتی پژمرده به قالبی افسرده ابقا نکنند [۱۲] و گورستان‌های کهن را برای اخذ کفن و یرانه کرده، خلعت [۱۳] مردگان فرسوده راکه عمری در بستر خاک آسوده باشند نیز خلع نمایند و از زرعی دو کرباس سراسر اِنْدراس [۱۴] جلب نفع [نمایند]. قوم روس از بدایت [۱۵] کار که رایت اقتدار [۱۶] درین چند شهر افراخته‌اند و غُلغُل تعدّی [۱۷] در ساحت دهر [۱] انداخته، یکی از اخلاف [۲] خاندان‌های قدیم را بی‌واسطه اندیشه و بیم، پاس حرمت دارند؛ یا یکی از خدمتگزاران دولت خود را بی‌وسیله احتیاط و حزم [۳]، قدر خدمت شناسند. قاعده این طایفه این است که بر هر مُلکی مستولی شوند نخست به فکر دودمان‌های کهن افتاده ریشه بزرگان از زمین برآرند و هر که را در ایلی و رعیتی و شهری و ولایتی فی‌الجمله اختیاری و اقتداری باشد به انواع مختلف مسلوب‌الاختیار [۴] سازند و باشد که از مُلک حیات معزول شود یا مخذول [۵] و محبوس به اَبْعَد [۶] ولایات روس مأمورکرده، و درین باب فرقی مابین کافر و مسلم و مظلوم و ظالم نگذاشته، بیگانه و آشنا ندانند، بیگانه کُشند آشنا هم. گرگین خان [۷] والی که باعث رخنه جُند ابلیس [۸] در مُلکِ تفلیس شد و خدمتی چند به دولت روس کرد، با وجود قرب مذهب و اتحاد ملت [۹] نوعی در قید خفت و ذلّت افتاد که از هوای حکمرانی و بقای زندگانی به یکبارگذشت و جمعی از اولاد و عیال او را به اقصی بلاد شمال برده بعضی را در همین حدود به وضعی بی‌وقع [۱۰] و ناچیزکرده‌اند که ننگی از زیست دارند و هستی بدتر از نیست. سایر اعیان «قبّه» و «شکی» و «شوشی» و «گنجه» و «دربند» و «باکو» و غیره هم که بعضی ازجمله آزادگان دهر و برخی در زمره بزرگان ناحیت و شهر بودند، هر یک به وضعی جداگانه، از املاک مکتسب و موروث [۱۱] مأیوس و بیگانه گشتند. یکی را خود عرضه تیغ عناد کرده، اولاد او را منسوب به قتل پدر داشتند [۱۲] و دیگری را در قید ستم و سختگیری نهاده لامکان و در بدر ساختند، گروهی را نیز به تحریک اوباش رذل جویای اسباب عزل [۱۳] گشته، در دیوان حساب، چندان مورد بی‌حساب کردند که از ورطه عذاب جان نبرده و در موقف عِقاب [۱۴] به خواری مردند و جمعی بالفعل با منسوب و متعلّق [۱] در ممالک کفر، پریشان و متفرقند و از رنج فقر و فاقه [۲] امید بُرء و افاقه [۳] ندارند. تا به حال چندین خانوار از اکابر ولایت مغصوبه ایران [۴] [را] به ممالک منحوسه خود فرستاده‌اند و در همین اقرب زمان [۵] قریب پنجاه نفر از مسلمین «شکّی» را که در نفرت آنها ازین‌گروه مکروه [۶] شکی نبود با زن و فرزند به ولایات روس برده، بیم آن است که از این همه خلق که از مُلک اسلام به ولایت کفر رفته‌اند و به هجرت اوطان خود و غربت بلدان روس‌گرفتارگشته، رفته رفته در طول مفارقت مسلمین [۷] و معاشرت مشرکین [۸]، رسوم شریعت را به کلی تارِک شوند و یکسر مرتد و هالک [۹]. دیگر کار جور و بیداد در اصقاع [۱۰] آن بلاد به جایی رسیده که مسلِمات [۱۱] بی‌گناه را به بهانه امری ناموجّه مانند اسیر به مُلک سیبر [ی] می‌برند و این مطلب موافق انصاف نوع [۱۲]، استخفافی [۱۳] در حق اهل اسلام است و آتش در خرمن ننگ و نام خواص و عوام که فوقی بر آن در حیّز امکان [۱۴] نیست. فاجرات نساء و فاسقان رجال [۱۵] از بین شِحْنه و عَسَس [۱۶] رسته‌اند و به کام هوی و هوس پیوسته، طایفه زنان مطلق‌العنانند [۱۷] و کمتر زنی است که همسر شوی باشد، نه شاهدکوی؛ و عفت و صلاح جوید نه عشرت و سِفاح [۱۸]. شیاطین جنّ و انس از دام قید و حبس رسته‌اند و غِشاوه غفلت [۱۹] بر بصایر عبرت [۲۰] بسته. دکان زاهدان در کساد است و بازار شاهدان [۲۱] را رواج. پرده شرم و حیا برخاسته، محفل لهو و لعب آراسته. نور و ظلمت درهم فروریخته، کفر و اسلام با هم برآمیخته. فعل زنا شایع است و زانی و زانیه بلامانع. نه حرف تحذیر [۲۲]ی بر زبان آید نه چوب تعزیر [۱]ای در میان. بعضی از مسلمین که مایه بدنامی دین و ملتند، به خوبی و خوشی با طوایف‌کفر، قومی و خویشی کنند و مُصاهَرّت [۲] آنها را مایه مُظاهَرَت [۳] شمارند، و برخی از ناقصات عقول [۴] از روی رضا، قبول همسری ارامنه و روس اختیار نمایند و هیچکس را قدرت زجر [۵] و منع و جرأت اجرای حدّ شرع نیست. یک نفر ارمنی باکو تا حال چهار مسلمه باکره [۶] را در نکاحی که بدتر از سِفاح [۷] است آورده و هر یک را برای تخفیف مسلمین به رسمی تازه و جشنی بی‌اندازه با نغمه نای [۸] و عود [۹] و زخمه رود [۱۰] و سرود ازکوچه و بازار شهر به خانه منحوس خویش برده، مسلمین غیور را از ملاحظه این امور عرق غیرت در جوش است و از بیم جان لب ازگفتار خاموش. دیگر هر چند در شرع قانون روس، اختیار تمکین [۱۱] با جماعت نسوان است و هرکس بی‌رضای زنی مرتکب زنایی شود، مَستوجب حدّ خواهد بود و لیکن این قاعده را در باب مُسلِمات محصنات [۱۲] جاری نمی‌دانند و در کوچه و برزن به هر زن دچار شوند همین که فرصتی یابند و خلوتی جویند بی‌پرده به منزل برند و پرده ناموس او درند. و در عالم مستی و هوشیاری به هر خانه روند و نشانی بر درگذارند، شوهر زن و صاحب خانه را جرأت داخل شدن، - چه جای مانع شدن - نیست. و بسیار مذکور می‌شود که مسلمات بی‌گناه از صدمت تعرض افواج سپاه، جان به قابض ارواح سپرده‌اند [۱۳]. فاضلی موثق روایت می‌کند که مردی از اهل آن حدود، همسری حَسنا [۱۴] در پرده داشت که صیت [۱۵] جمال او به سمع یکی از اکابر این قوم رسیده و نادیده عاشق وصال گردیده. مرد مُسلم به بهانه تهمتی در بند رفت و صید غافل [۱۶] به وسیله حیلتی در دام افتاده به حدّی پاس عصمت می‌داشت و ترک صحبت می‌خواست [۱۷] که بر خاطر آن شقی گران و فی‌الفور اَمْرَدی [۱۸] ارمنی را که خادم خلوت و حاجب حضرت او بود [۱۹] مأمور کرد که در اصطبل دواب [۲۰]، اَستار [۱] حجاب آن بیچاره را به دست تعدی پاره ساخت و بی‌چادر و مِعجّر [۲] به خانه شوهر فرستاد. و با وصف این مراتب که خامه [۳]، پریشان از شرم شرح آن سر به زیر افکنده است و آتش اَلم [۴] بر صفحه ورق پراکنده، غایت دل سختی [۵] و بدبختی است که تابعان دین و دولت اسلام نه در بند ننگ و نام باشند، نه در کار دین و دولت، نه در حفظ مال و ثروت، نه در پاس آبرو و عزّت؛ نه رحمی بر جان خود کنند نه اندیشه از روز بد؛ نه بر حال همسایگان رحمت آرند، نه در دفع بیگانگان همت نمایند. همت دینداران را چه شد؟ غیرت دینداری کجا رفت؟ اهل «گنجه» تا کی در زجر و شکنجه باشند؟ مردم «دربند» تا چند در بند بلا به سر برند؟ مسلمین «شوشی» را پایان دین‌فروشی چه وقت است؟ ساکنان «قبّه» و «باکو» را راه نجات کدامست؟ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً یُنادی یالَلْمُسلِمینَ فَلَم یُجِبْهُ فَلَیسُ بمُسلم. [۶] این خبر، از بیان بلیغ سیّد انام، مدعیان شعار اسلام را طَرفه مَحکِی است [۷] و درین چه شکی که امر جهاد، معیار اخلاص عباد است و در بازار معاملات مردان که کار داد و ستد جان در میان است، فرق مدعی و مخلص [۸] به زودی مشخص و مشهود گردد و نقدِ دُغّل [۹] از زر خالص، ممتاز و معلوم. اینک ناله و فریاد اهل اسلام از اوج آسمان‌گذشته است و ندای «یالَلْمُسْلِمینَ» ساحت روی زمین را فراگرفته؛ مسلمین را نشاید که با ادعای شعار اسلام و استماع حدیث سید انام باز در بستر راحت غنوده [۱۰] باشند و از اجابت مسؤول برادران دین، فارغ و آسوده. کارسازان عالم قدس که از روز نخست، طینت [۱۱] هر یک از افراد عباد را چنانکه شایسته از هر چه بایسته سرشته‌اند، و طَغرا [۱۲]ی نیکی و بدی، به نام هر که هست در عهد اَلّست [۱۳] نوشته، طینت کفر و اسلام از دو عالَم عِلیّین و سِجّین [۱۴] برداشته‌اند و به واسطه خواص و آثاری چند که بر وفق حکمت در ضمن هر یک مندرج است، مابه‌الامتیازی فیمابین آنها گذاشته، طبیعت مسلمین که از عالم پاک علیّین بُوَد اقتضای رأفت و رقّت [۱۵] نموده و طینت کافران که از آب و خاک سِجّین است، التزام غلظت و قساوت‌کرد [۱]. پس فرق مابین مسلم و کافر از این دو خصلت معلوم است و هر که را رقّتی در قلب و رأفتی در طبع نیست با خصلت کافری، مدّعی مسلمانی خواهد بود و عاقبت، عرضه پشیمانی خواهدگشت. نقدها را بُوَد آیا که عیاری گیرند تا همه زَرق‌فروشان [۲] پی کاری‌گیرند [۳] یکی از لوازم رقّت -که خصلت خاص مسلمین است - همین است که دل‌ها را از فریاد تظلّم، رأفت و ترحم حاصل شود و مردم بر حال برادران رحمت آرند و امروز که مجال فرصتی است اهتمامی کنند که در عرصه عَرْض فردا [۴] از زمره مسلمانان خارج نباشند و در دفتر مَنْ لَمْ یَهتَمّ بِأُمورِ المُسلِمینَ فَلَیْسَ بِمُسلِم [۵] ثبت نگردند. یا اَیُّهَا الّذینَ امَنوا اصْبِروا وَ صابِروا وَ رابِطوا و اتَّقوا اللهَ لَعَلّکم تُفلِحُونَ. [۶] زمره مسلمین به صبر و ثبات و مرابطه [۷] و جهاد، مکلّف و مأمورند و به امید فلاح و نوید نَجاح مستظهر و مسرور [۸]. ایزد تعالی فرماید: وَ مَن یُقاتِلْ فی سَبیلِ اللهِ فَیُقتَلْ اَو یَغلِبْ فَیُسَوّفَ نُوْتِیِه اَجراً عَظیماً [۹]. تقدّم قتال [۱۰]، مایه اجر عظیم است و موجب فوز نعیم [۱۱]. وَ لَئِنْ قُتِلتُم ف سَبیل اللهِ اَوْ مُتُم لَمَغفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَ رَحمَةٌ خیرٌ مِمّا یَجمَعُونَ. [۱۲] آن را که خداوند دهد وعده رحمت شاید که ز مرگش نبود هیچ مخافت [۱۳] وَعداً عَلَیهِ حَقّاً فِی التَّوریةِ و الاِنجِیل [۱۴]. مگر فرقه غافلان [۱۵]، آیات امید در فرقان [۱۶] مجید ندیده‌اند و اَنّ وَعْدَاللهِ حَقِّ [۱۷] را مقبول و مصدَّق [۱۸] نداشته که در کار جهاد، قلبی جّبان [۱۹] دارند و عذری بر زبان. گوییا باور نمی‌دارند روز داوری [۱] کاین همه قلب [۲] و دغل [۳] در کار داور [۴] می‌کنند [...] روضات جنت ارباب غیرت را شاید [۵]،که درکار قتال شایدکه نتوان یافتن دیگر چنین ایام را، اقبال [۶] دارند نه اهمال [۷]، و در دفع اعداگمارند [۸] نه غفلته [۹]؛ و همت هم اکنون است که اعدای دولت و دین در قصد کید و کین [۱۰] افتاده‌اند. وَ لا یَزالَونَ یُقاتِلَّونَکُمْ حَتّی یَرُدَّوکُمْ عَن دِینِکُم إِن استَطاعُوا [۱۱]. اگر قوم منحوس روس را استطاعت تسلّط [۱۲] به هم رسد، نه جاه و منصب‌گذارند و نه دین و مذهب. وَ مَن جاهَدَ فَاِنَّما یَجاهِدُ لِنَفسِهِ اِنَّ اللهَ لَغَنیٌ عَنِ العالَمِینَ. [۱۳] مُلک غازان و قِرم [۱۴] از ممالک اسلام بود و خلق آنجا را عُدّت و عِدّتی مالاکلام [۱۵].کفار روس در قصد آن دو مُلک افتاده، مردم ساده دل را در بدایت [۱۶] کار، به نرمی‌گفتار و نیکی رفتار رام کردند و چون آتش تسلط بالا گرفت و رایت استیلا غایت استعلاء یافت [۱۷]، نیکی به زشتی، و نرمی به درشتی انجامیده، اسباب حیلتی [۱۸] در میان آمد که آداب ملّتی [۱۹] در میان نماند و هر که از بیداد و کشتنْ مقتول و معدوم نگشت، از دنیا و دین مأیوس و محروم گشت. آَولئِکَ حَبِطَت أَعمالَهُمْ فِی الدُّنیا و الآخِرَةِ. [۲۰] مُسلِمی از شهر غازان که ساکن مُلک ایران است حکایت کند که خلق مُسقو [۲۱] در بدایت حال به واسطه تجارت و رابطه سفارت راه تردّد و باب تودَّد [۲۲] گشوده، رفته رفته مشتی دانه در کار سرحدنشینان کردند و بعضی از ارباب آطماع [۲۳] را به دام فریب آورده در حواشی مُلکْ اندکی رخنه جسته، و در همان جا نشسته، اعیان شهرک و اکابر قوم [۲] را به صلح و سازش و ترک کاوش [۳] چنان مست خواب غفلت نمودند که تا لشکر کفر نقطه حصار را دایره‌وار در میان گرفت [۴]، احدی را گمان ناخوش و خیال سرکشی این طایفه نمی‌گذشت و وقتی از خواب غفلت بیدار شدند که چاره دشمن مُستعِد [۵] به مردم نامستعد مقدور [۶] نشد، و قلعه شهر در تصرف‌کفر آمد و قتلی مُفرط [۷] واقع شدکه بر زن و مرد و طفل خُرد ابقا نرفت [۸] و هر چه ارباب غفلت از مال و ثروت اندوخته بودند به دست دشمنان افتاد و بعضی که چون سرّ دل‌های آگاه از شرّ دیده بدخواه نهان گشته؛ به جان امان یافته بودند، بی‌سدّ رمق و ستر بدن، عریان و حیران ماندند [۹]. در آن حال خدعه حزب شیطان اقتضای آن کرد که املاک و مزارع مسلمین را به بذر و عوامل خود مزروع داشته، مال و منال محصول را به رعایا و ملّاک [۱۰] که از فقد لباس و خوراک در شرف هلاک بودندگذارند و در عرض یک سال این قاعده مجری و معمول بود [۱۱]. سال دیگر حکم دیگر رسید که هرکس مایملک خود را به سرکار دولت فروشد و بعد از اخذ ثمن [۱۲]، باز بهره مالکیت را بر وفق [۱۳] پیش مختص خویش دانسته، جملگی از ذُلّ [۱۴] فقر و احتیاج، فارغ [۱۵] باشد. مسلمین غافل، این بلیّه نازل [۱۶] را عطیّه [۱۷] کامل شمرده، وجه معاشی [۱۸] و وجد [۱۹] و انتعاشی [۲۰] یافتند تا در اول سال سیّم، حکم ضبط املاک مردم رسید و در تمامی آن بلاد از حیوان و نبات و جماد چیزی که مِلک طِلّق [۲۱] دولت و خاص اهل شَقوت [۲۲] نباشد، نبود و هر چه از آثمار [۲۳] و غلات و معادن و حیوانات حاصل شد، در حیطه ضبط روس آمد و مُنْبَر [۲۴] و محبوس‌گشت و هر جنسی را نرخی معین گردید که آنچه در عرض آن دو سال قیمت ضیعه [۱] و بهره املاک واصل رعایا و ملّاک گشته بود [۲]، یک بر صد مأخوذ و مستردّ شد و بعد که جمعی از فوت قوت مُردند و خلقی مشرِف به موت بودند [۳]، تکلیف قبول ملّت کفر به عموم اهل اسلام اعلام رفت [۴] و هر که بود از بیم جان و قحط نان، قدرت انکار و جرأت اکراه نیافته [۵]، مسلمانان، مضطر [۶] و ناچار ماندند و شریعت، شریعت کفار شد. چندی برین قاعده گذشت که هر ده نفر مسلم را به یک نفر کافر سپرده، به نسخ آیات تنزیل و درس احکام انجیل دعوت کردند [۷] و عمری ایام خلق به محو صرف و نحو، صرف می‌گشت و لغات منحوس از طغات روس تعلیم می‌شد [۸]. و با این همه شدت و زحمت باز رفتار مسلمین دیندار، بر وفق تقیّه و دفع بلیّه [۹] بود که در محفل جمع اَعیُنهُم تَفِیضُ مِنَ الدَّمع [۱۰]، دست بیعت به اهل بدعت داده [۱۱]،در خلوت خاص خویش تابع‌کیش پیش [۱۲] بودند تا دورگردون، پرده‌دری آغازکرد و فرقه کفر را از باطن امر، وقوفی حاصل‌گشته [۱۳]. شامگاهی که شهر عالم را دود ماتم فراگرفت و اخگر اختران در خرمن آسمان افتاد، آتشی ناگاه در خانه‌های شهر که سقف و پی از چوب و نی داشت افکندند و سرتاسر شهر را افروخته و خلقی بی‌جرم و گناه سوخته گشت و هر کس از شعله این ستم نجاتی یافت بامدادان در قید اسارت آمد و هر یک از لشکریان روس فوجی پیاده و عریان را پیش افکنده، به نیزه تفنگ راندند و بردند، و برده و بنده خویش کردند و در ملک غازان و اهل غازان از آبادی و آزادی، اثری و از دین و آیین، خبری نماند. جمعی که چون عِقد ثریا [۱] به هم پیوسته بودند مانند بَنات نَعْش [۲] در بلادکفر پراکنده‌گشتند و هر مسلمی در میان چندین هزار کافر افتاد که یارای تخلف از ملت کفر نیابد و امکان رجوع به مذهب اصل نباشد. و اکنون هر که در هر جاست از دین برگشته و در دنیا سرگشته مملوک [۳] پلیدی است و مفلس [۴] ناامیدی؛ و حال آنکه اکثر آنها در ملک خود صاحب خیل [۵] و حَشَّم [۶] بودند و مالک عبید [۷] و خُدَم [۸]. اگر آغاز کار در فکر انجام بودند و ترک فرمان خالق یکتا در باب تدمیر [۹] فرقه اعدا نمی‌نمودند، از آن دولت [۱۰] و عزّت بدین ذلت و نکبت نمی‌افتادند و سرٌ این حدیث ظاهر نمی‌گشت که: مَن تَرَکَ الجِهادَ اَلْبَسَهُ اللهُ تَعالی فَقراً فی مَعِیشَتِهِ وَ مَحْقاً فی دِینِه اِنّ اللهَ عَزَّوَجَلّ اَغنی اُمَّتی بسَنابِکِ خَیْلَها وَ مَراکِز رِماحِها. [۱۱] و شک نیست که در فشردن پای ثبات [۱۲] و سپردن راه جهاد، هزار یک این زیان و نقصان به مال و حال ایشان نمی‌رسید و اگر جانی می‌رفت، در کار جنگ بود نه به عار و ننگ؛ و اگر مالی صرف می‌شد موجب حفظ جان و ناموس بود نه افزونی استعداد [۱۳] روس. خلق غازان، پاس [۱۴] دین را از دست دادند که دین و دنیاشان از دست رفت، و در کار جهاد سستی‌ها کردند که از اهل عناد [۱۵] سختی‌ها بردند و امر دشمن را سهل گرفتند که خود در ورطه صَعب [۱۶] افتادند.کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیونٍ وَ زُرُوع وَ مَقام کَریم وَ نَعمَةٍ کَانُوا فِیها فَاکِهِین [۱۷]. و هرکه را فِطنّتی [۱۸] جزئی هست و غفلتی کلی نیست، از شرح حال و پایان کار آنها عبرتی کافی خواهدگرفت و از هر چه منتج [۱۹] ندامت و وخامت عاقبت است احتراز و اجتناب، واجب خواهد داشت. خاتمه این ضعیف که تکلیف خود را در اعلان این امور به احباب [۱] نزدیک و دور دانسته است و در حضرت [۲] افاضل دین و اکابر [۳]، زبان جسارت‌گشاده، از آن است که اکثر اهل اسلام خصوصاً جمعی [که ] از تَغْر [۴] این مملکت دور، و از قُرب [۵] این طایفه آسوده می‌باشند وقوفی [۶] کامل بر مجاری رفتار و مساوی اطوار [۷] و مراتب مکر و خِداع [۸] و مَکاید [۹] جنگ و نزاع این طایفه ندارند و شاید دشمنی آنها را آسان شمرده، وجودشان را در حواشی [۱۰] مُلک اسلام سهل گیرند تا نعوذبالله کار به دشواری انجامد و وقتی واقف [۱۱] شوند که پشیمانی سود نبخشد. لاجرم در ضمن این دفتر، اتمام حجتی که باید به عمل آورد و چون نیتی جز ترغیب عِباد [۱۲] به تکلیف جهاد و اِطفاء [۱۳] نوا [۱۴]ی‌کفر و فساد ندارد و امر به معروف را واجب می‌داند، امید آن دارد که در حضرت بزرگان معذور باشد. و اگر قومی بی‌خبر، از هر طرف لَوْمی [۱۵] آغازکنند و زبان توبیخ و تعرض [۱۶] دراز، ذَرْهُمْ وَ مَا یَقُولُونَ. [۱۷] این ضعیف در طی این سیاق [۱۸]، رضای خالق و نیکی خلایق را خواسته، اگر در ازای نیکخواهی جزای بدگویی یابد، باکی نخواهد داشت. و البته خواهد گفت که ایراد این فصول [۱۹] کار مصلحت‌بینان است نه حدّ گوشه‌نشینان [۲۰]، و اعلام این امور وظیفه ارکان [۲۱] دولت است نه طریقه ارباب عُزلت [۲۲]. ای برادر ما به غرقاب [۲۳] اندریم و انکه شُنعَت [۲۴] می‌کند بر ساحل است حضرت باری عَزَّ اسْمُه [۲۵]، تکلیف امر به معروف و نهی از منکر را واجب کرده، ائمه طاهرین - سلام‌الله علیهم اجمعین - در حق تارِکان [۲۶] این تکلیف، خصوصاً علمای عهد آخر زمان، ذمّی [۲۷] و قَدْحی [۱] فرموده‌اند که در مقابل آن لَوْم هر لایم [۲] ملایمْ طبع [۳]، ضعیف است و صبر بر ملامت را از عذاب روز قیامت آسانتر می‌داند. عالِم علم نبی و ولی، محمد بن علی علیه و علی آبائه السلام - می‌فرماید: یَکُون فی آخِرِ الزَّمان قَومٌ یَنبَعُ فیهِم قومٌ مُراوَّونَ یَنفِرون و یَنسِکونَ حُدّثاءَ سُفهاء لایُوجبونَ اَمراً بمَعروفٍ و لانّهیاً عَنْ مُنکر اِلّا إِذا امِنُوا الضَّرّر، یَطلبونَ لِإِنفُسِهم الرَّخصَ و المَعاذِیرَ. [۴] اگر این بنده برای نفسِ خود راه عذر و رخصتی [۵] می‌جست و می‌خواست که از شرّ هر زیان و طعن [۶] هر زبان، مأمون [۷] و مصون [۸] باشد، عذر پیری و بهانه گوشه‌گیری در دست داشت و تکلیف صوم و صلوة [۹] از تقدم جنگ و جدال که موهِم زیان مال و جان است بر طِباع [۱۰] عباد ملایم‌تر می‌افتاد و ممکن می‌شد که از ذکر این نصایح زبان بسته، در زمره آن کسان پیوندد که فرمود: یُقبلونَ عَلی الصّلوةِ والصّیام وَ ما لا یَکلِمُهُم فی نَفسٍ وَ لا مالٍ وَ لو أَضَرّتِ الصَّلوةَ لِسائِرِ ما یَعمَلَّونَ بِأَموالِهِمْ وَ اَبدانِهِم لَرَفضوها کَما رَفَضُوا اَسْنَی الفَرائضُ و اَشرَفَها. [۱۱] مخبر صادق [۱۲] امر [به ] معروف را اَسنی و اشرف [۱۳] فرایض [۱۴] فرمود. رَفْض [۱۵] این فرض [۱۶]، مخالفت محض است. هُنالِکَ یَتمّ غَضَبُ اللهِ عزّوجلّ علیهم فَیَعُمّهُمْ بِعِقابِهِ فَیُهلِکُ الابرارَ فی دارِ الاشرارِ و الصِّغارَ فی دارِ الکِبار. [۱۷] آتش چو فتد به گلستانی سوزند گل وگیاه با هم حَقّ - جَلّ و عَلا [۱۸] -از عالم غیب به حضرت شعیب ندا فرستاد که: اِنّی مُعَذَّبٌ مِنْ قَومِکَ مِأَةَ الفٍ: اَربَعِینَ اَلفاً مِن شِرَارِهِم وَ سِتّینَ اَلفاً مِن خِیارِهِمْ [۱]. آن حضرت عرض کرد که: یا رب هؤلاءِ الأَشرارُ فَما بالَ الأخیارُ [۲]. بار دیگر ندای جواب از حریم جلال رسید که: اِنَّهُم داهَنُوا أَهلَ المَعاصی وَ لَمْ یَغْضِبوا لِغَضَبی [۳]. در چنین روزی که دشمن چنین در پیش است و مُلک و ملت در کشاکش تشویش [۴]، جای مسامَحت کردن [۵] و مداهنت [۶] جستن نیست. فریاد من از درد چنین عیب نباشد این درد نپندارم از آنِ من تنهاست زمره [۷] علمای اعلام که هر یک در اثبات حق و ارشاد خلق و ارائه سبیل [۸] و اقامه حق [۹] پایه انبیای بنی اسرائیل دارند، البته در تقدیم [۱۰] این تکلیف، لوازم اهتمام [۱۱] خواهند داشت و اجرای اوامر و نواهی بر وفق احکام الهی کرده و می‌کنند. اِنَّ الأَمرَ بِالمَعروفِ وَالنّهیّ عَنِ المُنْکَرِ سَبیلُ الاَنبیْاءِ وَ مِنْهاجُ الصُلّحاءِ، فَریضَةً عَظِیمةً بِها تُقامُ الفرائضُ وَ تَأمنُ المَذاهِبُ وَ تَحِلّ المَکاسِبُ وَ تُرَدّ المظالمُ وَ تَعمُرُ الاَرضُ و یُنْتَصَفُ مِنَ الاَعداءِ وَ یَسْتَقِیمُ الأَمرُ. [۱۲] امروز زبان عالِمان درکام و شمشیر غازیان [۱۳] در نیام [۱۴] نشاید. هرکه هست از بالا و پَست در دفع این خصم و حفظ این تَغْر، به مال و جان و زبان و بنان [۱۵] کوشد تا اقامت [۱۶] بر وجه فراغت [۱۷] ممکن شود و شوارع و مسالک [۱۸] از مخاطر [۱۹] مهالک [۲۰] مأمون گردد [۲۱] و ارباب مکاسب [۲۲] را به فراغ بال [۲۳]، تحصیل رزق حلال دست دهد و ردّ ظلم روس از ثغور مُلک مَحْروس [۲۴]، مقدّر افتد [۲۵]. و مُلکی چند از خاک ایران که به جور و بیداد کفر ویران است، رونق عمارت [۱] گیرد و تیغ انصاف و انتقام از نیام برآید و کار ملک و ملت بر سر استقامت [۲] رود. اگر اهل اسلام را از یک طرف، مهمی [۳] روی داده و دشمنی چنین در قصد کَیْد و کین [۴] افتاده، بحمدالله و مّنّه از چندین جهت ابواب امداد و نصرت [۵] بر چهره حال،گشاده و اسباب فتح و ظفر آماده‌گشته. خالقی قاهر [۶] دارند و حجتی ظاهر [۷] که ارباب اجتهاد [۸] را از آیت «اِنْ یَنْصُرْکُم اللهُ» [۹] نصری عاجل [۱۰] نصیب است و بشارت «و بِشَّرِ المؤمنینّ» [۱۱] اشارت فتح قریب [۱۲]،و مُعینی [۱۳] مانند رسول امین که واضع این ملت است [۱۴] و حامی این امت و امدادی از باطن پاک پادشاه ولایت [۱۵] که خسروگاه [۱۶] [را] حمایت است و با یاد او سنگ خارا نرمی موم‌گیرد و جفت اعدا [۱۷]، اختر شوم [۱۸] گردد و حِصنی حَصین [۱۹] از توجه ائمه طاهرین که هر یک در هر حال از حال تابعان [۲۰] خود آگاهند و در هر معرکه [۲۱] با مجاهدین دین مبین همراز و همراه. دیگر، امروز در مُلک اسلام، خسروی فیروزبخت [۲۲] بر فراز تخت است که عهدش آرام است و عصرش نصر اسلام، و رایتش آیت ظفر [۲۳] و موکبش [۲۴] کوکب [۲۵] خطر، و مِهرش چهره اَمل [۲۶]، و قهرش [۲۷] زهر اجل [۲۸]، و قدرتش سدّ رهِ اعدا، و تیغش منع بلا؛ وجودی قُدسی، شهودی اُنسی گرفته [۲۹]؛ جلالی قاهر جمالی ظاهر نموده؛ روحی مصوّر رویی منوّر گشوده؛ عقلی مجرّد عدلی مؤید گزیده. خداوند حکیم که مُنْعِم [۱] و مُنْقِم [۲] حقیقی اوست، نعمت و نقمت [۳] دشمن و دوست را بر وجه کمال خواست که سایه پاک بر ساحت [۴] خاک انداخته،گوهری جامع و مانع پدید آوردکه دولت دنیا و عُقبی [۵] جمع کند و مُلک دنیا را از بیگانه منع فرماید، دوستان را باغ نعمت دهد، دشمنان را داغ نقمت نهد. پیکر خِصام [۶] به شعله حُسام [۷] فروزد، اختر امان در کشور ایمان فروزد. به کینش اندر مُدْغَم [۸] عَناء مِحنت [۹] و مرگ حواله کرد به دیوان مهر و کینش مگر به مهرش اندر مُضمَر [۱۰] بقاء نعمت و مال خدای، نامه ارواح و قسمت آجال [۱۱] اگر حُکم قضا به خَفْض اَعلام اسلام امضاء یافته بود [۱۲]، دانای نهان [۱۳]، دارای جهان [۱۴] را درین عهد و زمان به داوری خلق و یاوری حق اختیار نمی‌کرد. **پاورقی‌ها:** [۱] مسلمین خطه ... ناموسند: آهنگ دین و جان و ناموس مسلمانان ایران را دارند. [۲] جمع مصر: شهرها [۳] جمع صُقع: ناحیه‌ها، سرزمین ها [۴] نافذ و جاری [۵] فرمان بردن، اطاعت کردن [۶] نگاه داشته شده، حراست شده [۷] خداوند جان‌های ایشان را نورانی و روزی‌هایشان را بسیارگرداند. [۸] هر جاکه ترس از خلل به اساس اسلام باشد. [۹] بیمار [۱۰] حتی زنان و دختران پرده‌نشین [۱۱] پیش انداختن [۱۲] خداوند سودمندی‌های آنان را بگستراند. [۱۳] جمع فحوئ: مضمون‌ها [۱۴] هنگام پیری [۱] پیری [۲] حایز آید: به دست آورد [۳] سرای عاجل: مقصود دنیای زودگذر است. [۴] بقای آجل: منظور، آخرت است. [۵] در مُلک ...کفر است: در سرزمین اسلام بسته به جلوگیری از نفوذ کفر است. [۶] دین [۷] سختی [۸] درد [۹] مردم ... دارند: اشاره به ساکنان شهرهای اشغالی قفقاز است. [۱۰] زخم [۱۱] ممر صوت:گذرگاه صدا، نای [۱۲] زندان [۱۳] حفاظت شده [۱۴] سماع [۱۵] ساکنان [۱۶] سرور خلائق، اشاره به حضرت رسول اکرم (ص) است. [۱۷] نگاشتن [۱۸] موجب [۱۹] تطویل و اِطناب: درازگویی و پرگویی [۲۰] محرق ..، احباب: آتش‌زننده قلب‌های برادران و دوستان [۱] روات ثقات: روایت‌کنندگان مورد اطمینان [۲] مروی و مسموع: روایت شده و شنیده شده [۳] نوشته [۴] محاکمات شرعیه: دادرسی‌های مطابق شرع [۵] دشنام، ناسزا، لعن [۶] انکار کردن [۷] سخن [۸] به جای آوردن [۹] جمع کنیسه: معبدهای یهودیان و مسیحیان [۱۰] جمع مزبله: زباله‌دان [۱۱] دست مالیدن [۱۲] انگشتان [۱۳] ملت کفر: دین و آیین کفر، منظور مسیحیت است. [۱۴] مراوده‌ای، ارتباطی [۱۵] اخلال‌کننده، آشوب‌کننده، منظور قرآن و علما است. [۱۶] عامّهُ انام: توده مردم [۱۷] حریص، آزمند [۱۸] از حد درگذرنده [۱۹] دستار افاضل: منظور عمامه علماست. [۲۰] صدر محافل: بالای مجالس [۲۱] پیچی از عمامه که فقها از زیر چانه گذرانیده به شانه می‌اندازند. [۱] چانه [۲] آموزش‌دیده [۳] صاحبان
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1192
برهه تاریخی: جنگ اول ایران و روس
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی
قالب کنش: مقاله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: فتحعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها