کنشگران / عالمان دینی
عبدالکریم قزوینی
عالم دینی
خلاصه

این متن با استناد به احادیث امیرالمؤمنین (ع)، به تبیین صفات ضروری برای پادشاهان و حاکمان می‌پردازد. در ابتدا، سه خصلت اصلی شامل حسن نیت نسبت به رعیت، کم‌طمعی و پرهیزکاری را برای برقراری عدالت معرفی می‌کند. سپس، به اهمیت اظهار عذر حاکم در برابر گمان‌های نادرست مردم و تأثیر سیرت عادلانه در غلبه بر دشمنان اشاره دارد. در ادامه، عدالت در حکومت، عفو در عین قدرت، تدبیر نیکو و پرهیز از تبذیر را از جمله زیبایی‌های سیاست‌ورزی برمی‌شمارد و تأکید می‌کند که پادشاه باید ابتدا نفس خود را تأدیب کند. همچنین، به لزوم تربیت نزدیکان و پرهیز از ظلم در اعطای مناصب و بخشش‌ها می‌پردازد. در بخش‌های بعدی، از خطر خوشامدگویان منافق‌پیشه و اهمیت شنیدن سخن حق از ناصحان سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که پادشاهان باید نیکوکار و بدکار را یکسان ندانند تا نیکوکاران تشویق و بدکاران از بدی بازگردند. در پایان، به اهمیت نرمی و بردباری همراه با حزم و احتیاط، لزوم تحقیق کامل در احکام، جلب قلوب مردم از طریق سخاوت و کرم (با رعایت اعتدال)، و پرهیز از پنهان شدن از مردم برای آگاهی از امور مملکت و رعیت اشاره می‌کند. همچنین، پذیرش صلح از دشمن در صورت فروتنی و پرهیز از نقض عهد و غدر را از دیگر صفات لازم برای حاکمان برمی‌شمارد.

متن کامل گزارش
قال امیرالمؤمنین (ع): اِستَعِن عَلَی العَدلِ بِحُسن النِّیهِ \[فِی الرَّعِیةِ\] وَ قِلِّهِ الطَّمَع وَ کَثرَهِ الوَرَع: طلب یاری کن بر عدالت به خوبی و نیکی نیّت تو درباره رعیّت و کمی طمع و بسیاری پرهیزکاری. این فقرة شریفه تعلیمی است عام و نافع برای جمیع اَنام، سیّما اَمرا و حکام که اعانت جویند بر طریقه عدالت به این سه خصلت: اول، حسن نیت درباره رعیّت؛ زیرا که نیّت سلطان و حکام را در اوضاع زمان مدخلی عظیم است از عدل و ظلم و نیکوکاری و بدکاری و وسعت و تنگی و خوشی و ناخوشی و غیر ذلک. مجملاً احوال زمان تابع نیت و اخلاق سلطان است؛ چنانچه در باب آینده مذکور می‌گردد ان شاء الله تعالی. دویم، کم‌طمعی. بدان که صفت خبیثه طمع به منزله ریشه درخت رذایل صفات و ذمایم افعال و اخلاق است و جمیع قبایح مانند شاخ‌ها و ثِمار[۱] این شجرند و چنانچه در باب طمع می‌آید که طمع، بندگی و خفت و خواری و شرّ و محنت و شقاوت و بی‌اعتباری و هلاکت و دنائت و ضد عفت و پرهیزکاری و غیر ذلک است. و می‌فرماید: لا یَستَر قَذْکَ الطَمَعُ وَ قَد جَعَلَکَ اللهُ حُرّاً. یعنی: باید بنده نکند تو را طمع و حال آن که خدای عزّ و جلّ تو را آزاد خلق کرده است. و نیز فرموده که: یَسیرُ الطَّمَع یُفسِدُ کَثیر الوَرَع. یعنی: کمی از طمع فاسد می‌سازد بسیاری از ورع را. و ایضاً: اَکثَرُ مَصارع العُقَولِ تَحتَ بُروُقِ الأطماع: حاصل معنی آن که جاهایی که عقل‌ها در آن از پا در می‌آیند و بر خاک هلاک می‌افتند بیشتر زیر تیغ‌های درخشان و شمشیرهای جان‌ستان طمع‌هاست. مراد این است که از هیچ چیز عقل آدمی آن قدر تباه، و از هیچ غباری آیینه وجدان آن چنان تیره و سیاه نمی‌گردد که از طمع. الحاصل، مفاسد و عیوبِ بسیار، صفت ذمیمه طمع را لازم و صاحبان حکومت و جاه را دوری از آن فرض و متحتم است. سِیّوم، بسیار داشتن ورع. ورع بازداشتن نفس است از آنچه الله تعالی حرام فرموده. حاصل، این که باید بسیار دوری کند از آنچه الله تعالی حرام کرده و نهی از آن فرموده. و کدام حرام است که نهی و تشدیدات در آن بیش از ظلم واقع شده باشد؟ پس، از جمله ورع، دوری جستن از ظلم است، و بر این دوری متفرّع می‌شود انواع عدالت و نزدیک می‌شود اقسام سعادت. والسلام.[۱] قال امیرالمؤمنین (ع): إِن ظُنَّتِ الرَّعِیهُ بِک حَیفَا فَاصحِر لَهُم بِعُذرِکَ وَ أعِدِل عَنک ظَنُونَهُم بِأصحَارِک فَإِنَّ فِی ذلِک \[...\] إعذاراً تَبلَغُ فِیهِ حاجَتُک مِن تَقومِهِم عَلَی الحَقْ: اگر گمان برند رعیّت به توستمی و انحرافی از عدالت، پس اظهار کن بر ایشان عذر خود را و بگردان از خود گمان‌های ایشان را به اظهار تو عذر آن. پس به درستی که می‌رسی در آن به مطلب خود از تقویم[۲] ایشان بر حق. غرض این که چون، رعیّت، والی و حاکم را متهم به جوری دانند، باید والی عذر خود بر ایشان ظاهر گرداند و آن گمانِ غلط را از ایشان رفع کند، نه این که از عالَم غرور در امثال این مقام، اعذار و اعلام به حقیقت حال را از خود، نقص و عار داند و از اظهار آن استنکاف نماید و به روی خود نیاورد و راه حرف در آن باب ندهد؛ پس او را عامه خلایق جفاکار و راغب پرحیف و میل دانند و دل از دوستی او بگردانند و بغض او در دل گیرند و فرمان او از روی رغبت نبرند؛ چرا، که مَجبول[۳] است طِباع مردم عالَم به محبت عادل و بغض ظالم بدون اختیار؛ و چون واضح گردد نزد رعیّت صواب والی و نیکو گردد به او گمان‌های ایشان، آسان باشد بر والی، تقویم ایشان؛ یعنی راست کردن ایشان و امور ایشان بر جاده حق و طریق مستقیم عدالت. قال امیرالمؤمنین (ع): بالسَّیرَةِ العَادِلَهِ یَقهَرُ المُناوئُُ: به سیرت نیکو و روش خوب و طریق صواب، مقهور می‌شود دشمن و بدخواه؛ به اعتبار آن که سیرت پسندیده و عادات حمیده، موجب میل دل‌های خلق و یاری نمودن و نصرت دادن ایشان \[می‌شود\]، و این معنی موجب غلبه نمودن بر دشمنان است. و ممکن است که مراد این باشد که ارباب هِمَم عالیه باید به سیرت پسندیده بر دشمن غلبه نمایند؛ چنانچه گفته‌اند: اگر خواهی بر دشمن غالب گردی و از او انتقام کشی در علم و کمال و مجد و افضال خود بیفزا و به مکارم اخلاق و شرایف اوصافِ نَصفَت و عدالت متصف باش تا دشمن از آن غصّه به درد بی‌درمان و رنج بی‌پایان گرفتار گردد. و ممکن است مراد این باشد که شخص باید در طریق غالب شدن و قهر نمودن بر دشمن و انتقام کشیدن از او، طریق صواب و روش عدل منظور دارد و به هیچ وجه از طریقه عدالت تجاوز ننماید. و الله اعلم بمقاصد اولیائه.[۴] عبدالکریم قزوینی ۴۱۵ قال امیرالمؤمنین (ع): جَمالُ السّیاسَةِ العَدلُ فِی الامرَةِ وَ العَفوُ مَعَ القُدرَةِ. حُسنُ العَدلِ نِظامُ البَریّهِ. حُسنُ السِیاسَهِ قِوامُ الرَّعِیهِ. حُسنُ السّیاسَهِ یَستَدِیمُ الرِّیاسَةَ. حُسنُ التَّدبیر وَ تَجَنَّبُ التَبذیر مِن حُسن السِّیاسَةِ. حَقّ عَلَی المَلِکِ أن یسوُسَ نَفسَهُ قَبلَ جُندِهِ: خوبی تربیت نمودن سپاهی و رعیّت و محافظت نمودن مملکت، عدالت کردن است در پادشاهی و حکومت؛ و عفو از تقصیر نمودن است با وجود قدرت و توانایی بر انتقام و عقوبت. نیکویی عدالت سبب نظم و نسق جمعیت خلایق است. نیکو کردن نگاهداری مملکت و تربیت رعیّت، سبب نظام امور رعیّت است. نگاهداری و تربیت رعیّت بر وجه نیکو کردن و شرایط و لوازم آن را کماینبغی رعایت نمودن، باعث دوام سرکردگی و ریاست و بقای آن است. نیکویی تدبیر و اجتناب نمودن از اسراف و تبذیر از جمله خوبی‌های تدبیر مملکت‌داری و معایش‌گذاری است. واجب است بر پادشاه این که تأدیب کند نفس خود را پیش از تأدیب نمودن سپاهی و رعیّت خود. حاصل، این که بر زمره ملوک و سلاطین معدلت‌دثار، و فرمانروایان قَری و امصار،[۱] واجب و متحتم است که به هر نحو و طریقه و دستوری که خواهند که عموم لشکر ایشان بر آن مستقیم و مؤدب باشند از نیکویی نیت و سیرت و دستور ستوده عدالت و آگاهی از حال رعیّت و رفع ظلم و فساد و ترک بدَع و عِناد و غور نمودن مطالب ضعفای عباد و عفو نمودن از جرایم ایشان و بسط بساط بذل و احسان؛ بالجمله، نیکویی نمودن با جمیع مردمان و دوری از غفلت و لهو و لعب و امثال آن؛ اولاً، خود را بر آن طریقه بدارند تا دیگران به حکم: النَّاسُ عَلی دین مُلُوکِهُم به آن طریقه گرایند و به این تدبیر لطیف به راه آیند و ترک جمیع افعال ذمیمه نمایند. این است طریقه و راه واضح حقی که ولیّ خدا نموده و کافّهُ ملوک را به آن امر فرموده.[۲] قال امیرالمؤمنین (ع): ظَلمُ المَرءِ فِی الدّنیا عُنوانُ شقائِهِ فِی الآخِرَهِ. ظَلَمَ المَعرُوفَ مَن وَضَعَهُ فِی غَیر أهلِهِ ظَلَمَ السَّخَاءَ مَن مَنَعَ العَطَاءَ: ظلم نمودن مرد در دنیا، علامت بدبختی و شقاوت اوست در آخرت. ظلم کرد بر معروف و احسان خود، کسی که گذاشت آن را در نزد کسی که اهلیت و استحقاق آن ندارد. ظلم کرد بر سخاوت خود کسی که منع کرد عطا و بخشش خود را از اهل آن. یکی از جمله نیکی‌های ملوک، تربیت نمودن است خاصان و نزدیکان خود را و به مناصب جلیله بین‌الاقران سرافراز و ممتاز فرمودن ایشان؛ پس اگر در این باب احتیاط نفرموده جمعی که شایستگی آن احسان \[را\] نداشته باشند اختیار نموده، به عنایات بی‌غایات و هر گونه خدمات سرافرازی بخشند؛ فی‌الحقیقه دو نوع ظلم کرده خواهند بود: یکی، ظلم بر احسان و مرحمت بلکه بر رعیّت و مملکت خود از این حیث که ظالمان بی‌باک و مخربان رعیّت و بلاد را بی‌سابقه اهلیت و استحقاقی مسلط رعیّت ساخته‌اند؛ و دیگری آن که سخا و احسان خود را از اهل و شایسته آن دریغ داشته‌اند، زیرا که منع‌کننده عطا و بخشش نیز داخل ظالمان و ستمکاران است و ممکن است که مراد آن باشد که هر که منع عطا و بخشش خود با وجود قدرت بر آن نماید، فی‌الحقیقه ظلم کرده است بر اصل خصلت فاضله سخاوت که آن را درباره خود فاسد و باطل کرده است.[۱] زمره ملوک و سلاطین و صاحبان تاج و تخت و نگین و منسوبان از قبیل ایشان که زمره ملوک و حکام و امرا و مستحفظان ثغور مسلمانان و عموم سایر مؤمنان را که به مدح مدح کنندگان کذاب، مغرور و شاد نشوند و از تلخی و درشتی ناصحان و واعظان نیک‌نهاد مکدر نگردند و بدانند که سخن حق در خدمت ایشان عزیزتر از کبریت احمر است زیرا که نفوس ایشان به سبب علوّ و استعلا، صبر بر تلخی استماع کلمه حق کمتر می‌دارد و طالبان قرب و منزلت در خدمت ایشان، جرأت بر گفتن سخن حق از بیم آن که مبادا ایشان را ناخوش آید و این معنی سبب حطّ مرتبه و منزلت ایشان گردد کمتر از کمتر. از یکی از حکما نقل کرده‌اند که گفت: من شب تا صباح، فکر کردم که یک کلمه حقی بگویم که پادشاه را خوش آید و خدا را ناخوش نیاید، نیافتم چنین سخنی. پس باید ایشان برای رعایت پایداری دولت و شوکت و شأن و بقای عمر و نیکنامی جاویدان، نوعی با مقربان و نزدیکان سلوک نمایند که ایشان در گفتن سخن حق که همیشه در هر مذاقی تلخ است محابا ننمایند و دلیرانه به عرض آن جرأت نمایند تا حق بر ایشان معلوم و حقیقت امور، ایشان را مفهوم گردد. و آنچه در باب گوارا نمودن سخنان تلخ و درشت حق مدخلی عظیم دارد، تتبع کتب سِیَر و تواریخ است و مطالعه و مذاکره احوال پادشاهان سَلَف و سلوک مقربان و نیکخواهان و کلمات درشت ایشان که به محض خیرخواهی دین و دولت بوده، اگرچه به حسب ظاهر تلخ نموده اما بالاخره مثمر سعادات دارَین بوده نمایند. عبدالکریم قزوینی ۴۱۷ مخفی نماند که اعظم اسباب اختلال دین و دولت و جهات فساد مُلک و ملّت، میل وُلات[۱] است به سخنان خوشآمدگویان منافق‌پیشه و هرّاج‌گویان[۲] فاسد اندیشه و راه دادن ایشان نزد خود، زیرا که آن قوم به جز سود خود نخواهند و ضرر بی‌غایت \[به\] خلقی روا دارند. بالجمله، جمیع سخنان ایشان به نفع خود مربوط و به خوشآمد والی منوط است، هر چند از آن سخن خون‌ها ریخته و رشته دولت والی بالاخره گسیخته شود. پس مذاق والی به سخنان شیرین مدح‌آمیز آن طایفه معتاد و از تحمل تلخی کلمات حقانیتْ بنیاد اهل رَشاد منزجر و به آن کم‌اعتماد گردد و به این سبب، خیرخواهان دولت‌اندیش، از بیم ضرر خویش جز حرف شیرین باطل بر زبان نیاورند و بر حفظ مرتبه خود همت گمارند و بالاخره کار منجر شود به آن که همه امور برخلاف صدق و راستی، خاطرنشین والی گردد و معایب[۳] اعمال او در لباس محاسن عرضه گردد و آنچه به فساد دین و دولت کِشَد آن را به صورت صلاح ملک و ملت وانمایند؛ و فی‌الحقیقه این معنی بر عقلا و ازکیا و هر که بهره از شاه داشته باشد معلوم است که این قوم، دشمنان دین و دولت‌اند نه دوستان؛ بدخواهانند نه نیکخواهان؛ مانند ابلیس پرتلبیس که فساد اوامر امروز پوشیده و فردا تأسف و تحسّر بیهوده است. گفته‌اند: سخن شیرین خوشآمدگوی طالح[۴] مانند شهد آغشته به زهر است، و سخن تلخ ناصح مانند دوای تلخ طبیب حاذق؛ تا عقل هرکس به چه نماید و کدام را اختیار فرماید.[۵] قال امیرالمؤمنین (ع): وَ لا یَکُونَنَّ المُحسِنُ وَ المُسیءُ عِندَکَ بِمَنزلَهِ سَواءِ فَإِنِّ فِی ذَلِکَ تَزهِیداً لِأهل الإحسان فِی الإحسانِ و تَدریباً لِأَهل الأساءَهِ عَلی الاساءَهِ: باید که نباشد نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان و برابر؛ یعنی این دو در نزد \[تو\] یک پایه نباشد که این معنی بی‌رغبت می‌گرداند نیکوکاران را در نیکی، و عادت دهد و باعث می‌گردد بدکاران را بر بدی. حاصل این که نیکان را به نیکی امتیاز بده و قدر ایشان را بیفزا، و بدان را به بدی جزاده و یا به ایشان لطف منما تا نیکوکار در کار خود ثبات ورزد و بدکار از طریقه بد خود برگردد. و این از جمله جلایل[۱] حکمت‌های عملی ارباب دولت است. و گفته‌اند که امر سلطنت بدون مراعات این حکمت مستقیم نگردد و اگر خلاف این نماید متزلزل بلکه متقلب گردد. و نظیر و مؤید این است فقره شریفه: زَجِّر المُسِیءَ بِثَوابِ المُحسِن. یعنی: زجر کن بدکار را به ثواب، و عطا دادن نیکوکار. و این معنی حکمتی است به غایت عظیم و جامع منافع عمیم و موافق ملت بیضا و مصلحت و تأدیب، و سیاستی به نهایت نافع در نظام امور مملکت. هیچ تأدیبی برای بدکار به از این نتواند بود و تشبیهی نیکوتر و سالم‌تر از این نتوان نمود که شخص نیکوکار را اعطا نماید و بر قرب و منزلت او افزاید و بدکار را از نظر لطف و مرحمت خود اندازد؛ چنانچه به هرکس که مهمی رجوع نماید، جواسیس صادق بی‌غرض بر او گمارد. اگر دستور عدل و داد مرعی دارد او را به عطا و لطف و کرم و قرب و منزلت سرافراز نماید، و اگر به طمع و ظلم و بیداد و خلاف رشد و سَداد عمل نماید، او را از نظر مرحمت خود بیندازد. جمیع بدکاران به این تدبیر آسان به تدریج به راستی گرایند و نیکوکاران در نیکویی خود بیفزایند.[۲] بسم الله خیرالاسماء این خاتمه‌ای است مشتمله بر خلاصه و حاصل بعض آنچه محتوی است بر آن این باب و باب سابق و لاحق به اضافه و مجملی از سخنان او به او عقلاً و علماً و عرفاً که مطابق آیات و احادیث ائمه هدی است. اول: این که رغبت قلوب و همت نفوس و محبت عامه خلایق را در امور سلطنت و جهانداری و فرمانفرمایی و مملکت‌داری- چنانچه در همین باب به تفصیل گذشت - مدخلی عظیم است و این معنی بدون ملایمت و نرمی و حلم و بردباری صورت‌پذیر نیست و شواهد آن در این کتاب مستطاب بسیار است؛ و برعکس این است غلظت و درشت‌خویی که باعث تنفر و تفرّق عامه خلایق می‌گردد؛ چنانچه الله تعالی در مقام خاطبه به پیغمبر صلّی الله علیه و آله فرموده: وَ لَو کُنتَ فَظَا غَلیظَ القَلب لانفَضّوا مِن حَولِکَ.[۳] حاصل معنی بنابر قول مفسرین آن که: اگر بودی تو ای محمد بدخُلقِ سخت‌دل عبدالکریم قزوینی ۴۱۹ و جفاکننده، هرآینه پراکنده شدی اصحاب تو از اطراف تو. و در این مقام باید دانست که مراد از نرمی و بردباری و حلم آن است که از حد وسط و مقتضای مقام تجاوز ننماید، زیرا که نرمی و ملایمت زیاد که در غیر مقام مناسب آن باشد، موجب جرأت و جسارت جمعی از مفسدین و اشرار بدنهاد می‌گردد؛ لهذا باید همواری و نرمی سلاطین و خواقین و حکام، مقرون به حزم و احتیاط باشد و از حد مناسب و مقتضای مقدم[۱] تجاوز ننماید تا منجر به فساد نشود. و دیگر آن که در مقام حکم، استقصای تام یعنی نهایت تحقیق ضرور است تا حقیت و بطلان هر مدعایی معلوم و موافقت داشتن آن با شریعت غرّا بر او مفهوم گردد، و این استقصا باید که در حد وسط و موافق قوانین و قواعد دین و ملت[۲] باشد تا موجب وزر[۳] و وبال و مُفضی[۴] به عصیان حضرت ذوالجلال نشود؛ مانند این که در تفتیش و تحقیق مدعا چندان اهمال و تکاهل نمایند که حقوق عباد باطل و امنیت بلاد زایل گردد، و لهذا حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه در عهدنامه مالک اشتر (رضوان الله علیه) فرموده: و استقصاء فِی عَدلٍ؛ یعنی: تفتیشی واسطه میانه افراط و تفریط، چنانچه مذکور شد. و دیگر آن که ملوک و سلاطین را جلب قلوب و هِمَم عامه خلایق به غایت ضرور در کار و از تحصیل آن ناچار است تا همگی در خلوات به دعای بقای دولت ایشان همت گمارند و از روی اخلاص، در گاه و بیگاه از درگاه اله، ثبات آن را خواهند و در راه دین و دولت جانفشانی نمایند. و سخاوت و کرم از جمله چیزهایی است که موجب محبت و مورث مودّت و الفت عامه ناس می‌گردد و چنانچه در همین باب گذشت و نیز مجرب است که صفت سخاوت و عدالت در هر که یافت شود جمیع خلق با او بی‌اختیار دوست می‌باشند، هر چند از عدالت و کرم او نفعی به ایشان نرسد اگرچه مخالف ملت هم باشد؛ و نقیض این است بخل و ظلم که جمیع خلایق، صاحب این دو صفت را دشمن می‌دارند؛ هر چند از بخل و ظلم آن بخیل و ظالم ضرری به ایشان نرسد و در دین و ملت موافق باشند. و نیز کرم و عطا سبب ثبات و بقای نعمت‌های الهی است؛ خواه آن نعمت، سلطنت و پادشاهی باشد و خواه ثروت و عزت و مالداری، چنانچه در همان باب مذکور است که اِنّ لِلّهِ عِباداً یَختَصَّهُم اللهُ بِالنِّعمَهِ لِمَنافِع العِبادِ فَیقَرها فِی أیدیهِم ما بَذَلوها فَإِذا مَنَعُوها نَزَعَها مِنهُم ثُمَّ حوّلَها إلی غَیرهِم: حاصل معنی آن که به درستی که مر خدا راست بندگانی چند که ممتاز و مخصوص می‌سازد ایشان را به نعمت‌ها؛ یعنی انواع و اقسام آن برای منافع بندگان دیگر خود؛ یعنی ایشان را وسیله رسانیدن نعمت‌های خود به دیگران می‌کند و باقی می‌دارد در دست‌های ایشان چندان که عطا می‌کند آن نعمت‌ها را به دیگران. پس هرگاه منع کنند آن نعمت‌ها را از خلق خدا، انتزاع می‌کند آن نعمت‌ها را از ایشان و منتقل می‌سازد آنها را به سوی غیر ایشان پس ضرور و ناچار است زمره ملوک عدالت آیین و سلاطین خَیریتْ قرین را از بذل و احسان و کرم و امتنان که جُهّال را از خیرگی مانع آید و سرکشان و دوری گزیدگان را مطیع و رام نماید و سایر خلایق را به دعای بقای عمر و دولت ابد بدارد. بدان که کرم، جامع جمیع نیکی‌ها و اسم مدح است؛ چنانچه بخل، جامع جمیع بدی‌ها و اسم ذم است؛ و گفته‌اند کرم آن است که بر نفس، سهل نماید انفاق مال بسیار در اموری که نفع آن عام باشد بر وجهی که مصلحت اقتضا نماید. پس اگر بخشش به حد افراط باشد مفاسد چند دارد: یکی تنگی خزانه که پادشاهان را از آن ناچار است؛ دیگری زیادتی حرص طامعان و توقعات بی‌نهایت ایشان و منجر شدن احوال بعضی به طغیان و عصیان. و به این جهت حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به مالک اشتر رضوان الله علیه فرمود که اِفضال فی قَصدٍ: حاصل معنی آن که احسان و انعامی که در مقام میانه‌روی، یعنی دور از حد افراط و تفریط باشد؛ چنانچه حق تعالی در کتاب کریم به انبیاء صلی الله علیه و آله تعلیم فرموده که: وَ لا تَجعَل یدَک مَغلَولَهً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبسُطها کلّ البسط فَتَفعُدَ مَلَوماً مَحسوراً.[۱] حاصل معنی بنابر قول مفسرین آن که: و مگردان دست خود را بسته شده به گردن خود و مگشا دست خود را در همه گشادن. به این معنی که هرچند داشته باشی صرف نمایی و به مردم دهی؛ پس بگردی ملامت کرده شده درمانده شده و محتاج. و دیگر آن که خود را از خلایق مخفی و مستور ندارد که موجب مفاسد عظیمه می‌گردد؛ چنانچه حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه در نهج‌البلاغه فرموده که فَإِنّ احتجابَ الوُلاهِ مِنَ الرَّعِیهِ شَعبَهُ مِنَ الضَّیق.[۲] یعنی: پس به درستی که بیرون نیامدن و خود را از نظرها پنهان نمودن والیان، شعبه‌ای است از تنگی؛ به این معنی که کار بر رعیّت سخت و دل‌های ایشان تنگ می‌گردد؛ یا به این عبدالکریم قزوینی ۴۲۱ معنی که شعبه‌ای است از تنگدل شدن والی و به تنگ آمدن از امور رعیّت و مملکت‌داری؛ چه، البته و ناچار ملال والی سبب اختلال امور رعیّت و مملکت است؛ و گذشت که آلت سَروری و ریاست، فراخی به سینه است؛ یعنی بسیاری علم و صبر که زود از جا برنیاید و دلتنگ نشود. و مفسده دیگر این که اگر والی، مخفی دارد خود را از نظر، ملتبس و مشتبه می‌شود بر او جمیع امور؛ پس کارهای خُرد[۱] نزد او عظیم، و عظیم خُرد؛ و قبیح حَسَن، و حَسَن قبیح؛ و حق باطل و باطل حق می‌نماید؛ چرا، که والی بشری است نمی‌داند آنچه پوشیده شد بر او از احوال مردمان؛ یعنی از او پنهان دارند و به جهت اغراض، خلاف آن وا نمایند و حق نشانی ندارد که به آن تمییز توان کرد از باطل و همچنین صدق از کذب و صواب از خطا، و این احتجاب فی‌الحقیقه موجب جرأت ظالمان و سر برداشتن مفسدان و اضطراب ثغور مسلمانان و تعطیل امور و انقلاب قواعد و فساد نیات و بالجمله اختلال مُلک و ملت و دین و دولت می‌گردد. بسا دولت‌ها که به این علت زوال‌پذیر گردیده و در کتب سِیَر و تواریخ زیاد از حد احصی مذکور است و خود را ظاهر ساختن ملوک و سلاطین و جمیع سرکردگان و حکام عرصه ماء و طین و هم‌نشینی و هم‌صحبتی با خَلق سبب علم ایشان می‌گردد به حقایق و دقایق امور و پوشیده نماندن احوال جزیی و کلی مملکت و رعیّت از نزدیک و دور؛ و به این جهات، پادشاهان عاقل کارآگاه در هر زمان در میان مردمان می‌بوده و رخصت خلوت در هیچ وقت به خود نمی‌داده‌اند و در غالب اوقات بار عام داده به مطالب و مقاصد عباد رسیده‌اند و تفتیش احوال عباد و عمال بلاد خود می‌نموده‌اند و شب‌ها به لباس مبدل در کوچه‌ها و بازارها و مجمع‌ها می‌گشته‌اند و به نحوی که ایشان را نشناسند با مردمان سخنان می‌گفته‌اند و مخفیات امور دین و مملکت، تفتیش و تحقیق می‌فرموده‌اند. و در این باب حکایات بسیار از سلاطین باابهت و جلال در کتب و افواه رجال مسطور و مذکور است؛ از جمله؛ ابن‌جمهور[۲] در عوالی اللئآلی از حضرت رسول‌الله صلّی الله علیه و آله روایت کرده که: وَ کانَ کَسری قَد فَتَحَ بابَهُ وَسَهَّلَ جَنابَهُ وَ رَفَعَ حِجَابَهُ وَ بَسَطَ إِذنَهُ لِکلّ واصِل إِلَیهِ؛ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ مَلِکِ الرُّومِ: لَقَد أَقدَرتَ عَلَیک عَدُوَّکَ بِفَتحِکَ البَابَ وَ رَفَعک الحِجَابَ. فَقَالَ: إِنَّمَا أَتَحَصَّنُ مِن عَدُوی بَعدلی وَ إِنَّما أَنصِبتُ هذا المَنصَبَ وَ جَلَستُ هذا المَجلِسَ لِقَضاءِ الحاجاتِ وَدَفع الظَلامَاتِ فَإِذا لَم تَصِل الرَّعِیهُ إِلَی فَمَتِی أَقَضِی حَاجَتَهُ وَأَکشِفُ ظلامَتَهُ. حاصل معنی آن که و بود کسری به تحقیق که گشاده بود درِ خانه خود را و آسان کرده بود داخل شدن به آستانه خود را یا سلوک خود را به نحوی هموار نموده بود که هر صاحب حاجتی به آسانی مطلب خود را بدون دهشت به او عرض تواند نمود و برداشته بود پرده قُرق خود را، یا دور کرده بود دربان‌های خود را و بارعام داده بود برای هر که خواهد که به او برسد. پس گفت به او ایلچی پادشاه روم که به تحقیق قادر ساختی بر ضرر رسانیدن به خود، دشمن خود را به سبب گشودن تو درِ خانه خود را، و دور کردن و برخیزانیدن تو دربان‌های خود را! پس جواب گفت به او آن پادشاه عادل که: این است و جز این نیست که من متحصن می‌شوم؛ یعنی خود را در حصار عافیت در می‌آورم از دشمن خود به عدل خودم؛ و جز این نیست که من وا داشته شده‌ام با این مرتبه بلند؛ یعنی پادشاهی و فرمانروایی، و نشسته‌ام به این مجلس، یعنی تخت سلطنت برای برآوردن حاجت‌ها و دفع نمودن ظلم ظالمان از مظلومان پس هرگاه نرسد به من دست رعیّت، پس کی برمی آورم حاجت او را و دفع و رفع می‌کنم ظلم‌ها را از ایشان. و اگر نمی‌بود در این باب مگر آنچه از اعقل ملوک و اعرف سلاطین به تدابیر علم سلوک، و اشرف ایشان در بزرگی حسب و نسب و اسعی و احرص ایشان در ترویج دین و مذهب و اعلم ایشان به حکمت عمل سَروری و رعیّت‌پروری و مملکت‌داری و عدالت‌گستری! اعنی پادشاه جنت‌مکان گیتی‌ستان علیین‌آشیان شاه عباس ماضی[۱] - انار الله برهانه و جعل الجنّه مکانه - بر افواه خواص و عوام دایر و سایر است، به غایت کافی بود برای عبرت و موعظت. و بالجمله، این مصلحت از جمله اهم و اعظم مصالح ملوک و سلاطین و امرا و حکام روی زمین است عَلی قَدرِ مَراتِبهم و هر یک از پادشاهان سلف که به این صفات[۲] مستحسنه متصف بوده‌اند هنوز ایشان را ستایش می‌کنند و ذکر جمیل ایشان بر زبان‌ها جاری است. و دیگری نیت خیر داشتن ملوک و سلاطین است که نیّت ایشان را در معموری بلاد و خوشی و ناخوشی وسعت و تنگی عباد و زیادتی ریع[۳] و نقصان آن در مزروعات[۴] مداخلی[۵] عظیم است، چنانچه مفصلاً مذکور شد. عبدالکریم قزوینی ۴۲۳ و دیگری که در احادیث و اخبار، امر به آن شده، قبول صلح است از دشمن هرگاه فروتنی کند و در مقام صلح درآید و استدعای آن نماید؛ زیرا که گفته‌اند که هرگاه از دو پادشاه یا دو خصم - کائناً من کان - یکی فروتنی کند و در مقام صلح درآید و آن دیگری استکبار کند و بر عناد و خصومت اصرار و از صلح امتناع نماید، غیرت الهی البته او را مغلوب و منکوب گرداند. و آن که طالب صلح و فروتنی است، او را عزیز و غالب سازد. و این معنی به تجربه در احوال سلاطین و غیرهم معلوم گشته و در سیر السلاطین نیز مذکور است؛ و همچنین حالِ بعد از صلح در نقض عهد و ارتکاب غدر[۱] که از هر دو خصم هر کدام که نقض عهد کند و غدر نماید، غالب اوقات منکوب و مغلوب می‌گردد. و این معنی را از مجرّبات شمرده‌اند و صدق این مقال از کتب سِیَر - کالشمس فی وسط النهار - روشن و هویداست و آن حضرت صلوات الله علیه در عهدنامه مالک (رضوان الله علیه) فرموده فقره‌ای که اصل آن این است که: دفع نکنی البته صلحی را که بخواند ترا دشمن تو به آن صلح که خدا را به آن رضا باشد؛ زیرا که در صلح، راحت و آسایش است لشکریان ترا و ترا از اندیشه و غم‌ها، و سبب امنیت مملکت توست؛ انتهی. پس هر صلحی که خدا به آن راضی باشد ضرور است. بعضی از شرّاح نهج‌البلاغه رضوان الله علیهم گفته‌اند که اصل و قاعده کلی در این مقام آن است که به سبب آن صلح، سنتی که محکوم‌به باشد از سنن دین مبین و حکم ثابتی به اصل شرع از احکام ملّت قویم، مبدل نشود و جوری عاید به عباد و بلاد نگردد و حوزه دین مصون و بیضه اسلام محروس مانَد و اگر جهات خیر و شر در آن متعارض باشد، حکم بر اکثر و اهم باید کرد و تمییز آن در غایت اشکال و نهایت احتیاط و تأمل در آن باب واجب است و در این مقام مشاوره با علمای اعلام و متتبعین احادیث اهل‌بیت علیهم السلام و ارباب و عارفین به دقایق در تمییز مُحق از مُبطل، و هالک از ناجی، و قاسط از باغی، و همچنین متتبعین علوم سِیَر و تواریخ نافع می‌نماید والله \[تعالی\] یعلم. و در همان، مقام آن ولیّ علّام علیه الصلوه و السلام بعد از تأکید تمام به امر مصالحه می‌فرماید که: وَلَکنَّ الحَذَرَ کلّ الحَذَرِ مِن عَدَّوِکَ بَعدَ صُلحِهِ فَإِنَّ العَدَّوَ رُبَّما قارَبَ لِیتَغَفَلَ فَخُدْ بِالحَرَمِ وَ إِنَّهُم فِی ذَلِکَ حُسنَ الظّنِّ.[۲] حاصل معنی آن که: ولیکن حذر کن، حذر تمام البته از دشمن خود بعد از صلح نمودن او، از آن که دشمن بسیار باشد که با تو نزدیکی کند به صلح؛ یعنی درِ صلح زند برای آن که ترا غافل نماید و از روی مکر و حیله بر تو کمین گشاید. پس فراگیر طریق احتیاط را و متهم و بدگمان سازد این باب حسن ظن خود را. غرض این که مبادا از حُسن ظن که علامت ایمان و صفت کریمان است اعتماد بر دشمن و عهد و صلح او نمایی و غافل مانی؛ پس دشمن غدّار از تو غفلتی استشمام نماید و فرصت غنیمت شمارد و کار خود بسازد. و آنچه در کتب سِیَر از امثال این امور که بر سلاطین عظیم‌الشان به سبب غفلت، ضررهای عظیم رسیده ذکر نموده‌اند، مصدّق این مقال است و باید خود وفای به عهد را از لوازم دانسته به غُدر رضا ندهد که موافق فرموده آن حضرت صلوات الله علیه نقض عهد و عمل به غدر، شوم و وبال و نکال آن بر جمیع اهل مذاهب و ادیان واضح و معلوم است. بدان که آیات و اخبار در مذمت صفت خبیثه ظلم و ترک اعانت مظلوم و مدح عدالت‌گستری و حلم بسیار وارد شده، و لیکن چون قلم چابک‌قدم، بر جناح سفر، مطلب دور و دراز نیست، به جهت استقصای آن در این مقام بیش از این مجال توقف نیافت، و لهذا به جانب تحریر مطالب دیگر شتافت.[۱] **پاورقی‌ها:** [۱] جمع ثمر: میوه‌ها [۱] بقا و زوال دولت، ...، ص ۸۰ - ۸۲. [۲] راست کردن [۳] سرشته شده [۴] همان، ص ۱۳۶ - ۱۳۷. [۱] قری و امصار: روستاها و شهرها [۲] همان، ص ۱۳۸ - ۱۳۹. [۱] همان، ص ۱۵۰. [۱] جمع والی [۲] پرگویان، مبالغه‌گویان [۳] در اصل: مقالج [۴] تبهکار [۵] همان، ص ۱۸۲ - ۱۸۴. [۱] جمع جلیل: عمده، مهم، عظیم [۲] همان، ص ۱۹۷. [۳] سوره مبارکه آل عمران، آیه شریفه ۱۵۹. [۱] پیش‌رفته [۲] مذهب [۳] گناه [۴] منجر [۱] سوره مبارکه اسراء: آیه شریفه ۲۹. [۲] از نامه امیرالمومنین (ع) به مالک اشتر [۱] در اصل: خورد [۲] ابن ابی‌جمهور احسائی (وفات: بعد از ۹۰۱ق) [۱] منظور، شاه‌عباس اول صفوی است. [۲] در اصل: صفحه [۳] افزونی حاصل کِشت و زرع [۴] کِشت‌ها [۵] مداخل: درآمدها [۱] خیانت، مکر [۲] از نامه امیرالمومنین (ع) به مالک اشتر [۱] همان، ص ۲۰۳ - ۲۱۱.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1115
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: پادشاهان، عموم مسلمانان

موضوعات و دسته‌بندی‌ها