کنشگران / عالمان دینی
خلاصه

متن با تقسیم علما به سه دسته آغاز می‌شود: علمای ظاهر، علمای باطن و علمای جامع ظاهر و باطن. علمای ظاهر به چراغی تشبیه شده‌اند که خود را می‌سوزانند و دیگران را روشن می‌کنند، اما اغلب دین را به دنیا می‌فروشند و صلاحیت رهبری حقیقی را ندارند. علمای باطن به ستاره‌ای تشبیه شده‌اند که نورشان از خودشان فراتر نمی‌رود و به تنهایی نمی‌توانند رهبری کنند. علمای جامع ظاهر و باطن به آفتاب تشبیه شده‌اند که عالمی را روشن می‌کنند و سزاوار رهبری هستند، اما مورد طعن و آزار علمای ظاهر قرار می‌گیرند. در ادامه، دو عیب اصلی که باعث بدنامی علمای جامع می‌شود، بیان شده است: یکی سخنان بلند و ذوقی آن‌ها که ظاهر کفرآمیز دارد و توسط اهل بطالت دستاویز می‌شود، و دیگری سوءاستفاده برخی افراد از ظاهر این بزرگان برای کسب جاه و مقام. سپس، بر وجوب تبلیغ احکام شرع و سنن اهل‌بیت توسط کسانی که توانایی آن را دارند، تأکید شده و ترک این وظیفه را موجب شرمندگی در دنیا و آخرت دانسته است. در ادامه، به تجربه شخصی نویسنده در مواجهه با شاه صفی و سپس شاه عباس دوم اشاره شده است. نویسنده ابتدا پیشنهاد شاه صفی برای حضور در دربار را به دلیل وجود علمای ظاهر و حفظ آزادگی رد می‌کند. اما پس از دریافت نامه از شاه عباس دوم، با وجود تردید و میل به عزلت، به دلیل وظیفه شرعی و عقلی و با استناد به آیات قرآن و احادیث، تصمیم به همکاری می‌گیرد. در نهایت، متن به موانع و مخالفت‌هایی که از سوی علمای ظاهر و فضل‌فروشان در مسیر ترویج دین و اقامه جمعه و جماعات ایجاد شده، می‌پردازد و این مخالفت‌ها را ناشی از حسادت، حب ریاست و عدم فهم صحیح دین می‌داند. نویسنده در پایان، به تجربیات و معرفت‌هایی که در این مسیر کسب کرده اشاره می‌کند و هدف از نگارش این رساله را رسوا کردن کسانی می‌داند که با طعن بر مشایخ دین، اهل ایمان را به حیرت می‌اندازند.

متن کامل گزارش
علما سه طایفه‌اند: یکی، آنانند که علم ظاهر دانند و بس؛ و ایشان مانند چراغند که خود را سوزند و دیگران را افروزند. و این طایفه کم است که از محبت دنیا خالی باشند، بلکه دین را به دنیا بفروشند؛ چرا که ایشان نه دنیا را شناخته و نه آخرت را دانسته‌اند؛ چه، این هر دو نشأت [۱] را به علم باطن توان شناخت نه ظاهر. هر آینه، این قوم را صلاحیت رهبری خلایق به حق نیست و ایشان‌اند که ارباب عمایمند [۲] و اکثرشان با فقدان صلاحیت قایمند [۳] و در ظلماتِ غَوایَت [۴] و ضلالتْ هایم‌اند. [۵] و غالب آن است که عوام بدیشان مُهتدی [۶] می‌شوند و از ایشان بالعَرَض منتفع می‌گردند، چنان که حدیث «إِنَّ اللَّهَ یُؤیِّدُ هذا الدّینَ بالرَّجل الفاجر» [۷] اشاره بدان نموده. و گاه باشد که در میان ایشان کسی یافت شود که به پاکیزگی طینت و صفای سَریرت مُتَّصف باشد و به حق رهبری عوام تواند کرد، و بدان مُثاب [۸] و مأجور تواند بود و لاغَرْوَ... [۹] دویم، آنان‌اند که علم باطن دانند و بس؛ و ایشان مانند ستاره‌اند که روشنایی آن از حوالی خودش تجاوز نکند. و از این طایفه نیز رهبری نیاید مگر کم؛ چرا، که بیش از گلیم خود از آب بیرون نتوانند کشید؛ به جهت آن که علم باطن بی‌ظاهر، سِعَت [۱۰] و احاطت نتواند داشت و به کمال نتواند رسید. سیوم، آنانند که هم علم ظاهر دانند و هم علم باطن، و مَثَل ایشان مثل آفتاب است که عالمی را روشن تواند داشت؛ و ایشان‌اند که سزاوار راهنمایی و رهبری خلایق‌اند؛ چه، یکی از ایشان شرق و غرب عالم را فرا تواند رسید و قطب وقت خویش تواند بود. و ایشان‌اند که چون در صدد رهبری و پیشوایی برآیند، محل طعن اهل‌ظاهر می‌گردند و از ایشان اذیت‌ها می‌کشند و نزد ایشان به کفر و زندقه موسوم می‌گردند؛ چرا، که در این هنگام ایشان را نزد عامه جاه و عزتی رو می‌دهد و علمای دنیا که اَبنای [۱۱] دنیااند، نمی‌توانند دید که دنیا که معشوق ایشان است، با دیگری باشد. و آنچه وسیله طعن ایشان تواند شد و دستاویز آن جماعت تواند گردید، دو عیب شنیع است که از اوضاع و کلمات این طایفه ناشی شده: یکی آن که چون از سر ذوق و مستی حال سخنی چند بلند گفته‌اند که ظاهر آن کفر می‌نماید، جماعتی از اهل‌بطالت [۱۲] که از طبیعت حیوانی نگذشته‌اند، ظاهر ایشان به معصیت آلوده و باطن به انواع بغض و حسد و خُبث آکنده، آن سخنان را دستاویز می‌کنند و می‌گویند: همه چیز خداست، عیاذاَ باللّه، ملحد و زندیق می‌شوند، می‌پندارند که اشعار و ابیات بزرگان این معنی را دارد؛ چنان اظهار می‌کنند که ایشان نیز این مذهب دارند، و جمعی از عزیزان گمان می‌برند که مگر راست است؛ چرا، که از فقهای ظاهر تکفیر ایشان را می‌شنوند و از این طایفه این حرکت‌ها می‌بینند، هرآینه منکِر می‌شوند. و حق به طرف ایشان است که سخن بزرگان به غایت مشکل است و افعال و احوال این قوم که خود را بر ایشان می‌بندند، به غایت قبیح و شنیع. عیب نیست گر نمی‌بینیم گوهری در میان چندین خَس [۱۳] و یک عیب دیگر آن است که جمعی صورت این بزرگان بر خود راست می‌کنند و در گوشه‌ای می‌نشینند و با ایشان جماعتی از اهل جُربزه و مُحیلان [۱۴] دنیاپرست اتفاق می‌کنند و از ایشان سخنان به مردمان می‌رسانند که چندین ریاضت می‌کشد، چنین کرامات کرد و چنان از غیب خبر داد. و چون در مجالس متعدده از اشخاص مختلفه این سخنان شنیده شد، در خاطر بعضی از عزیزان اعتقاد به آن شخص پیدا شد و فساد در دماغ او راه یافت و فتنه بسیار از این ممرّ در مملکت دین و دنیا پیدا آمد. این دو طایفه‌اند که سبب بدنامی بزرگان دینند. پوشیده مُرقّعند [۱۵] از این خامی چند نارفته ره صدق و صفا گامی چند * بر بسته ز طامات الف لامی چند بدنام کننده نکو نامی چند * * واجب و متحتّم است کسانی را که حق جلّ و علا قوّت آن داده باشد که احکام شرع محمدی را - صلی الله علیه وآله وسلّم - و سنن اهل‌بیت آن سرور را - صلوات الله علیهم - به مردم رسانند و به ترویج مراسم دین قویم اثناعشر قیام نمایند، آن که به اعتزال [۱۶] از آن از خود راضی نشوند، بلکه آن مقدار که از پیش رود و از عَوانان [۱۷] و مُتغلّبان [۱۸] دست رد بدیشان نرسد سعی نمایند؛ چه، اگر آن خدمت بجای نیاورند و به جهت استراحتِ نفس خود، به لذت آسایش مشغول شوند، هم در دنیا از بزرگان دین شرمندگی کشند و هم در عُقبی از حضرت رسالت و اهل‌بیت عصمت خجالت برند که شرط خدمت بجای نیاورده باشند. هر که امروز به خدمت ره خود پیش نبرد نکند فایده زاری و ندامت پس از این و ایضاَ در قرآن و حدیث وارد شده که هر که علم محتاج‌الیه [۱۹] مردمان را بعد از بیان به ایشان نرساند، ملعون خدا و لاعِنان [۲۰] است [۲۱] و حق تعالی جُهّال را مؤاخذه نمی‌کند بر اعمال نکوهیده تا علما را مؤاخذه نکند بر ترک تبلیغ به ایشان. هرآینه واجب شد حکم عقل، شنیدن و قلم‌وار کمر کفایت آن مهم بسته، ایستادگی نمودن. من خدمت جانان کنم چیزی دگر خواهد چو دل آن را که گوید آن کنم در کام دل آن بشکنم بنابراین مشغول تدریس حدیث اهل‌عصمت - سلام الله علیهم - و تألیف کتب و رسائل مشتمل بر نصایح و فواید دینیه و ترویج جمعه و جماعات و سیاسات مدنیه که در آن تأکیدات شدیده و تشدیدات وَکیده نموده‌اند، به قدر مقدور گردیده؛ گاه با جمعی از خواص در گوشه قریه، از این قِسم عبادات توشه برمی‌بست، و گاه در وسط بلد با فرقه‌ای از عوام در این نَمَط [۲۲] خدمت به سر می‌برد و در این مدت بر بام تجرّد و آزادی، طبل استغنا می‌زد و کنگره قدر خود را از آن بلندتر می‌دانست که گَردِ حُطام [۲۳] دنیا گِرد آن تواند گردید. ناگاه روزی از مقربان بارگاه شاه جنت مکانْ فردوس آشیانْ سُلالهُ دودمان مصطفوی و نتیجه خاندان مرتضوی «شاه صفی» [۲۴] - تَغَمَّدَهُ اللَّهُ بغُفرانِهِ - خبری رسید که جناب ایشان میل ملاقات تو دارند، به خدمت باید شتافت. چون به شرف ملاقات مشرّف شد، نوازش‌ها فرمودند و تکلیف بودن در خدمت نمودند. چون در حوالی و حواشی ایشان جمعی از علمای ظاهر بودند و بنده هنوز خام بود، مصلحت دین و دنیای خود را در آن نمی‌دید؛ چه، ترویج دین با آن جماعت مُیسّر نبود با خامی، و آن آزادگی و آسودگی دنیا از دست می‌رفت؛ نه جاه زیاده از ضرورتْ در عُقبی سود داشت و نه در دنیا آسایش می‌گذاشت. بنابراین از خدمت استعفا نمود، بحمد الله که به اجابت مقرون گردید. بدین منوال روزی می‌گذرانید تا آن که ناگاه از درگاه شاه کامکار، مُستعبد [۲۵] سلاطین ذوی‌الاقتدار، خورشید سپهر سلطنت و مشتری برج سعادت، برازنده تاج و تخت کیانی، طرازنده چتر شاهی وعَلَم جهانبانی، شاه عباس ثانی [۲۶] خَلّد اللَّهُ ملکَهُ فِی مراضِیهِ و جَعَلَ إِقبالَ أتیهِ أضعافَ ماضیهِ، رقمی [۲۷] رسید که متضمن امر بود به توجه به وجهَت [۲۸] آن قبله [۲۹] و شتافتن به سوی حریم آن کعبه آمال. [۳۰] اگر چه عنوان طلب، ترویج جمعه و جماعات و نشر علوم دینیه و تعلیم شریعت بود، اما از مَطاوی [۳۱] آن، بوی استغراق در بحر بی‌ساحل و گرفتار شدن به چنگ نهنگ مُقاسات اکفا [۳۲] به مشام حدس می‌رسید. عقلْ در چارسوی تحیّر متردد شد و طبع در شش جهتِ تزلزلْ حیران. در این حیرت و تردد بود که ناگاه نسیم صبای ایمان که همه به مَیامِن [۳۳] لطف او بود، از مشرق نَفَس رحمانی به سوی عالم جسمانی وزیدن گرفت و حجاب از رخسار مخدّرات گشود. با آن که آب حیات از جویبار لطافتش نمی‌بود، آتش اضطرار در نهاد این خاکسار افکند و دوست دیرینه درد که ساکن خرابه دلسوختگان می‌باشد، سر از جَیب [۳۴] ملامت برآورده آغاز عتاب نهاد که با وجود استجماع اسباب عزلت، از گنج قناعت و کُنج فراغت و گنج آزادگی طهارت اَذیال [۳۵] اعمال، و حوایت [۳۶] فنون علم و احوال، در سن شیخوخت، همتی که در اوایل احوال سر آرزو به نعیم کونین [۳۷] فرو نیاوردی، چه دست داد که پایمال کشاکش حدثان [۳۸] بدین گونه شود؟ با وجود خاکساری شرم باد از همتت گر به‌آب چشمه خورشیددامن‌ترکنی در این فکر بود که باز حاکم فرمانروای عقل درآمد و از مؤدّای [۳۹] نص فرموده «یا أیّها الَّذِینَ آمَنُوا أوفُوا بِالعقودِ» [۴۰] نکته آشکار کرد، به نسیم لطفش اَشواک این شکوک و امثال این شبهات از پیش راه دور شد. ملخّص تحقیقش آن که رابطه روان‌بخش ایمان به شرع مطهر محمدی (ص)، وقتی صورت استحکام پذیرد که مؤمن با هر یک از کاینات که در مراتب عوالم و حضرات، عقد مقابله و مُماثله [۴۱] بسته باشد، در این جمعیت [۴۲] آبادْ نَشأت انسانی، بدان عقد وفا فرماید و به مقتضای هر یک قیام نماید تا امتثال فرموده قرآن همگی نموده باشد. عهدها داری دلا با خال گوش در وفا خالی مکن از حلقه گوش و این معنی جز به اختلاط با اهل زمان و مُقاسات [۴۳] حوادث دوران، صورت نبندد. بلی، در ابتدای حال که انسان از تفرقه بیرونی، روی جمعیت خانه درون نیاورده باشد و در عالم هوای نفسانی از کارخانه بود و نمودِ خود بی‌خبر می‌گردد، ضرورت باشد که به مقتضای فرموده «مِنْ حُسْن اسلامِ المَرءِ تَرکُهُ ما لا یَعنیهِ» [۴۴] شاهراه جاده ترک سپرد و به حکم مؤدّای «نَجَی المُخفونَ» [۴۵] به سر منزل تجرید گذار کند، ولیکن چون به مقام فتوّت و مردی رسیده باشد، باید که در بازار آمیزش و اختلاط، پای سرش به سنگ حادثه برآید و هر دم نایبه از نَوایب [۴۶] گوناگونِ دهر بر سرش آید. هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند وفای عهد نکو باشد ار بیاموزی وَ گرنه هر که تو بینی ستمگری داند وظیفه وقت تو آن است که چون در معرض سایه درخت دولتی افتاده که با وجود کمال عظمت و وفور حشمت، به مقتضای «المُلکُ والدینُ تَوْأمان» [۴۷] استقرار قواعد مُلک را به استمرار دین منوط فرموده، اِطراد [۴۸] امور ملت را به اِتّساق [۴۹] اعمال دولت، شریک‌العنان ساخته، و از اینجاست که استقامت احوال مملکت و استیصال اَعدای [۵۰] دولت، بی‌سفارت [۵۱] گرز و تیر و وساطت رُمْح [۵۲] و شمشیر، به وجهی منتظم است که مزیدی بر آن متصور نیست. تفرقه‌در مُلک نیست جز شکن‌زلف‌یار فتنه‌درآفاق‌نیست‌جزخم‌ابروی‌دوست باید که اکنون که از باریافتگان این بارگاه اعلی شده، روی توجه بدان جناب آورده، به دستیاری رفیق دولت و پایمردی توفیق و نصرت، دقیقه‌ای از دقایق، ترویج دین قویم و رهبری صراط مستقیم فرو نگذاری، به حیثیتی که بلاد و عباد را شامل گردد و هر ناقصی به قدر استطاعت خود بدو کامل. بنده کمترین، در خود آن قوت نفس نمی‌یافت که این کار از او آید و شایستگی این امر نیز نداشت؛ چه، هم در علم ناقص بود و هم در عمل ناتمام؛ بنابراین چون گامی پیش می‌نهاد، گام دیگرش پس می‌کشید تا بعد از کشاکش بسیار، متوجه آن جناب شده، [۵۳] حضرتش را زیاده از آن دید که می‌شنید؛ چه، بی‌شایبه تکلّف و تَصلَف، [۵۴] مجمع فضایل خسروی و مظهر کمالات صوری و معنوی است. مکارم اخلاق مَلَکی با پایه قدر مَلِکی در ساحت ذاتش دست ائتلاف بهم داده و محاسن جمال صورت با لطایف کمال سیرت در مقام موافقت آمده. اگر دیگران کاصلشان آدمی است همه مردم‌اند او همه مردمی است بعد از آن که شرف ملاقات رو داد، به نظر التفات توجهات فرمودند و نوازش‌ها نمودند و از عنایات و تکریمات، زیاده از آنچه متصور بوده به فعل آوردند. و چون یک دو صحبت اتفاق افتاد، چنان یافت که خاطر اقدس، متوجه تشیید مبانی دین قَویم و ترسیم [۵۵] مراسم شرع مستقیم، و اقامت صلوات [۵۶] و ترویج جمعه و جماعات است تا شاید بدین وسیله به حکم «اِنَّ الصَّلوةَ تنهی عَن الفَحْشاءِ وَالمُنکَر» [۵۷] بعضی از افعال ناشایسته که اصحاب طبایع به آن مایل و راغب می‌باشند مهجور و متروک گردد. اما چون مقرر است که هر کس در دهی یا شهری به صنعتی یا حِرفتی مشهور و مذکور گردد، البته ارباب آن صنعت، زبان به طعن و لعن، هر قدر که توانند مَلابس [۵۸] أعراض و اوضاع او را در نظر اعیان مُلک، به دَنَس [۵۹] عیب و قَذَرِ [۶۰] خواری آلایند، [۶۱] فکیف [۶۲] طالب علمی که به عنایت پادشاهی مخصوص گردد و کمال توجه شاهی درباره او به عمل آید؟ بنابراین، طایفه‌ای از غولان آدمی‌پیکر و قومی از جاهلان عالِم‌آسا که اراده علوّ و فساد در سرهای ایشان جای گرفته بود، و نفوس امّاره ایشان از دین حق و حق دین مُنسَلَخ [۶۳] گردیده و مدت‌های مدید منتظر آن بوده که شاید ایشان بدین امر - که در نظر ایشان کمالی فوق آن و سعادتی زیاده بر آن متصور نیست - مُستَسعَد [۶۴] و فایز [۶۵] گردند، کمر عداوت ساعیان و راعیانِ [۶۶] این امر بر میان بستند و نایره [۶۷] حسد در کانون سینه‌های ایشان اشتعال یافته، در دیگ بغضاء [۶۸] می‌جوشیدند و در اِطفاء نورالله، تا می‌توانستند می‌کوشیدند. فرقه‌ای از متحَذلِقین [۶۹] که دم از کیاست می‌زدند و زیاده وقوفی از علوم شرعیه نداشتند و در شرایط جمعه و جماعاتْ متشکک و متردد بودند، حرفی چند باز در میان می‌افکندند و خود را به کناری می‌کشیدند. «یُریدونَ لِیُطْفِنُوا نُورَ اللّهِ بأفواههم.» [۷۰] و جمعی از ارباب عمایم که دعوی اجتهاد می‌کردند و دم از علوم شرعیه می‌زدند و در گوشه و کنار با عوام، علیحده مرتکب این قِسم عبادات می‌بودند و سر حبّ ریاست، به درگاه دارالشفای جمعیت و صُفّه صفای تألّف [۷۱] فرونمی‌آوردند و راضی بودند که از اهل این آیه باشند که: «إِنَّ الّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُم وَ کانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنهُم فی شَیءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُم إِلَی اللَّهِ» [۷۲] بلکه از اهل آیه «و الّذِینَ اتَّخَذَوا مَسجداً ضِراراً و کُفراَ وَ تَفریقاَ بَینَ المُؤمِنینَ» [۷۳] و گروهی که از افق انسانیت به غایت دور بودند و از دین فطری در ایشان رمقی نمانده بود، جمعه و جماعات را در نظر عوام، عار و ننگ و مکروه و حرام می‌نمودند و ایشان را بر تفرقه داشته، نهی بلیغ از این طاعات می‌فرمودند. «یأمُرُونَ بِالمُنکَر وَیَنهَونَ عَن المَعروفِ وَیَقبِضُونَ أَیدِیهُم نَسُوا اللّه فَنَسِیَهُم.» [۷۴] و بالجمله جمیع، اجماع نموده بودند که امر و نهی «وَ اعتَصِمُوا بِحَبل اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» [۷۵] را پس پشت اندازند و دست اعتصام از حبل‌الله کشیده، عَلَم تفرقه برافرازند؛ افسار تقلید ثَقَلین [۷۶] را از سر بیرون انداخته، فطرت اصلی را سرنگون سازند؛ به محکمات قرآن و حدیث قانع نباشند و از خود، سخنی چند بیهوده بتراشند. «مُذَبذَبینَ بَینَ ذلِکَ لا إلی هُؤلاءِ ولا إلی هُولاءِ.» [۷۷] از بهر فساد و جنگ جمعی مردم در مدرسه هر علم که آموخته‌اند کردند به کوی گمرهی خود را گم «فی القبر یَضَرُّهُم وَلا یَنفَعُهُم» [۷۸] و بالجمله، مشاهده این قِسم امور، باعث فتور در عزم نُواب اشرف شده، آنچه می‌خواستند از ترویج مراسم شرع مطهر الهی و بازایستادن از منکرات و نواهی، به فعل نیامد. بعضی از اذکیاء [۷۹] و دیده‌وران که در خدمت ایشان می‌بودند، اگر چه به حدس و فراستْ حقیقت امر را می‌دانستند، اما چون از اصطلاحات علمای عوام - که شیاطین‌الانس روزگارند - بی‌خبر بودند، نصرت و اعانت نمی‌توانستند نمود؛ چه، با این طایفه که اهل جدلند، به اصطلاح ایشان گفت و گو نتوان کرد. و بنده کمترین، خودْ مرد معرکه جُهّال و فارس [۸۰] میدان جدال نبود، از سلامتِ گوشه‌گیری و عافیتِ عزلت بُرید و به آنچه در گمان بود که بَدَلِ آن تواند شد نرسید، غریب و تنها در میان اعداء گرفتار شد، نه ناصری و نه مُعِینی [۸۱] و نه آسایش دنیا و نه رواج دینی. نی اهل دلی که بشنوم زو رازی نی هم‌نفسی که باشدم دم‌سازی بلی، در این ابتلا و امتحان و تلاطم امواج این بحر بی‌کران، تجربه [ای] چند رو داد و معرفتی چند حاصل شد و مصداق حدیث «عارف به اهل زمانه» گردید، و به ارتداد عامه صحابه پیغمبر - صلّی الله علیه و آله و سلّم - به مشاهده و عیان گردید و در معرفت حق سبحانه و اولیا و اعدای او نیز، زیادتی بصیرتی یافت و روی دل از حق یکباره برتافت. مونس‌وغمگسارمن،نیست‌به‌جزخیال‌او دیده دمی گشوده‌ام گو که درآید از درم گر نبود خیال او با که دمی به سر برم تخم ولاش کِشته‌ام تا که از او ثمر برم روی کنم به روی او غصه ز دل بدر برم اینها همه که قصه عشق است و حکایت اشتیاق، و بیان درد دلسوخته فراق، کسی تواند فهمید کی بود آن که وصل اوروزی جان من شود که صاحبدل باشد یا گوش فرادارد و از گوینده شنود نه از خبردهنده، یعنی از اهل شهود و حضور بُوَد نه غایب و دور؛ و غیر این دو نتواند فهمید. «اِنَّ فی ذلِکَ لَذِکرَی لِمَن کانَ لَهُ قَلبُ أو اَلقَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهِیدُ.» [۸۲] سوی ما گوش نینداخت کسی قصه عشق سرودیم بسی کو در این بادیه فریادرسی [۸۳] ناله بیهده تا چند توان * هدف از تألیف این رساله این بوده که «بعضی از منسوبان به اهل‌علم که ایشان را از معرفت اسرار دین بهره نیست و به زینت صورت ظاهر و پوست علم، از حلاوت معنی باطن و مغز آن محروم مانده و درِ فتنه باز کرده و زبان به طعن مشایخ دین و اکابر اهل‌معرفت و یقین دراز کرده‌اند و بدین سبب اهل ایمان را در وادی حیرت سرگردان دارند رسوا سازد.» [۸۴] **پاورقی‌ها:** [۱] حیات، زندگانی [۲] ارباب عمایم: روحانیون [۳] اقامه‌کننده دین‌اند. [۴] گمراهی [۵] سرگشته‌اند [۶] هدایت شده [۷] همانا خداوند این دین را به دست مرد گنهکار، یاری می‌کند. [۸] پاداش گرفته [۹] جای شگفتی نیست [۱۰] فراخی [۱۱] فرزندان [۱۲] اهل‌بطالت: بیکاره‌ها [۱۳] در اصل: جنس. در جلد اول این مجموعه (دوره قاجار، ص ۹۰) چون عین این مطلب- با اندک اختلافی در برخی کلمات - در بحرالجواهر خاقانی نوشته سید محمدباقر موسوی شیرازی آمده بود، لذا به هم او نسبت داده شد؛ و حال آن که وی بدون ذکر مأخذ از فیض کاشانی اقتباس کرده که بدینوسیله تصحیح می‌گردد. [۱۴] حیله‌گران [۱۵] پوشیده مرقع: خرقه پوش، ژنده پوش [۱۶] کناره‌گیری [۱۷] مأموران دیوانی [۱۸] تجاوزگران [۱۹] مورد احتیاج آن [۲۰] لعن کنندگان [۲۱] اشاره به سوره مبارکه بقره، آیه شریفه ۱۵۹ است که می‌فرماید: «إِنَّ الَّذینَ یکتمُونَ ما أَنزَلنَا مِنَ البَینَاتِ وَ الهُدی مِن بَعدِ مَا بَینَاهُ لِلنَّاس فِی الکتاب أولئک یلَعَنَهُمُ اللهُ ویلعَنَهُمُ اللّاعِنُونَ»: کسانی که دلایل روشن‌کننده و هدایت‌کننده را پس از آن که در کتاب برای مردم بیانشان کرده‌ایم، کتمان می‌کنند هم خدا لعنت می‌کند و هم دیگر لعنت کنندگان. [۲۲] طریقه، روش [۲۳] مال و ثروت [۲۴] پادشاه صفوی (سلطنت: ۱۰۳۸ - ۱۰۵۲ق) [۲۵] آقا، ارباب [۲۶] پسر و جانشین شاه صفی صفوی (سلطنت: ۱۰۵۲ - ۱۰۷۷ ق) [۲۷] نامه‌ای [۲۸] طرف [۲۹] منظور شهر اصفهان است. [۳۰] منظور دربار شاه عباس دوم است. [۳۱] جمع مطوی: مضامین [۳۲] مقاسات اکفا: تحمل رنج و سختی همنوعان [۳۳] جمع میمنت: سعادت‌ها [۳۴] گریبان [۳۵] جمع ذیل: دامن‌ها [۳۶] دارا بودن، داشتن [۳۷] نعیم کونین: نعمت دو جهان [۳۸] حوادث ناگوار [۳۹] مؤدی، مؤدا: مفاد، مفهوم [۴۰] سوره مبارکه مائده، آیه شریفه ۱: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، به پیمان‌ها وفا کنید. [۴۱] همانندی [۴۲] اجتماع [۴۳] تحمل [۴۴] نشانه حُسن اسلامِ آدمی، رها کردن چیزی است که به او ربطی ندارد. [۴۵] سبکباران نجات یابند. [۴۶] جمع نایبه: بلاها، سختی‌ها [۴۷] پادشاهی و دیانت به هم پیوسته‌اند. [۴۸] به راه افتادن کاری، نظم و تداوم [۴۹] نظم و ترتیب، انتظام [۵۰] دشمنان [۵۱] سفارت: وسیله [۵۲] نیزه [۵۳] یعنی به دیدار پادشاه (شاه عباس دوم) رفت. [۵۴] خودستایی [۵۵] تحکیم [۵۶] اقامت صلوات: برگزاری نماز [۵۷] سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه ۴۵: نماز آدمی را از فحشا و منکر باز می‌دارد. [۵۸] جمع مَلبَس: جامه‌ها، پوشش‌ها [۵۹] آلودگی، پلیدی [۶۰] ناپاکی [۶۱] در اصل: آیند [۶۲] پس چگونه [خواهد بود]؟ [۶۳] خارج شونده [۶۴] خوشبخت [۶۵] نایل [۶۶] ساعیان و راعیان: کوشندگان و رعایت‌کنندگان [۶۷] شعله [۶۸] کینه، دشمنی [۶۹] فضل فروشان [۷۰] سوره مبارکه صف، آیه شریفه ۸: می‌خواهند نور خدا را به دهان‌هایشان خاموش کنند. [۷۱] دوستی، دلجویی [۷۲] سوره مبارکه انعام : آیه شریفه ۱۵۹: تو را با آنها که دین خویش را فرقه فرقه کردند و دسته دسته شدند کاری نیست. کار آنها با خداست. [۷۳] سوره مبارکه توبه، آیه شریفه ۱۰۷: آنهایی که مسجدی می‌سازند تا به مؤمنان زیان رسانند و میانشان کفر و تفرقه‌اندازند. [۷۴] سوره مبارکه توبه، آیه شریفه ۶۷: به کارهای زشت فرمان می‌دهند و از کارهای نیک جلو می‌گیرند و مشت خود را از انفاق در راه خدا می‌بندند. خدا را فراموش کرده‌اند و خدا نیز ایشان را فراموش کرده است. [۷۵] سوره مبارکه آل عمران، آیه شریفه ۱۰۳: همگان دست در ریسمان خدا زنید و پراکنده نشوید. [۷۶] منظور کتاب خدا و سنت پیامبر و معصومان(ع) است. [۷۷] سوره مبارکه نساء، آیه شریفه ۱۴۳: سرگشتگان میان کفر و ایمانند. نه با اینان و نه با آنان. [۷۸] در قبر به ایشان ضرر می‌رساند و سودی برایشان ندارد. [۷۹] جمع ذکی: هوشمندان [۸۰] دلاور، سوارکار [۸۱] یاوری [۸۲] سوره مبارکه ق، آیه شریفه ۳۷: در این سخن، برای صاحبدلان یا آنان که با حضور گوش فرامی‌دارند، اندرزی است. [۸۳] همان، ص ۶۲ - ۷۱. [۸۴] «رفع الفتنه»، در: سیاست و فرهنگ روزگار صفوی، ج ۱، ص ۷۸۲ و ۷۸۳.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1066
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: عموم مسلمانان، علمای شیعه

موضوعات و دسته‌بندی‌ها