کنشگران / عالمان دینی
حاج ملا محمدعلی هیدجی
عالم دینی
خلاصه

متن با اشاره به نفوذ فزاینده دول خارجی در ایران و آمیزش وزرا و امرا با سفرا و رؤسای این دول آغاز می‌شود. این نفوذ منجر به ورود کفار به ایران، تصاحب مناصب و مشاغل توسط آنان و رواج فساد و منکرات در جامعه اسلامی شده است. در ادامه، به ماجرای اعطای امتیاز انحصاری توتون و تنباکو به یک یهودی انگلیسی به نام «رژی» اشاره می‌شود که با مخالفت گسترده مردم و تجار مواجه شد. با وجود اعتراضات، شاه و درباریان به این مخالفت‌ها بی‌توجهی کرده و حتی معترضان را آزار و اذیت می‌کردند. در پی این وقایع، مردم تبریز با ارسال عریضه‌ای به شاه، ضمن یادآوری نقش خود در جنگ‌های گذشته، به او هشدار می‌دهند که اگر به سلطنت خود ادامه دهد و کفر را بر اسلام مسلط کند، دیگر او را به رسمیت نمی‌شناسند. شاه در ابتدا خشمگین می‌شود، اما با مشورت یکی از حاضران، تصمیم می‌گیرد آذربایجان را از شمول این امتیاز معاف کند. در نهایت، با اوج‌گیری ظلم و فساد ناشی از این امتیاز، حکم تحریم استعمال توتون و تنباکو از سوی میرزای شیرازی صادر می‌شود. این حکم با استقبال بی‌نظیر مردم مواجه شده و حتی غیرمسلمانان نیز از آن تبعیت می‌کنند و به سرعت استعمال دخانیات در سراسر ایران متوقف می‌شود.

متن کامل گزارش
راقم کلمات گوید: باعث بر این توقیع رفیع تلگراف عنایت اتصاف به نحو اجمال اینست چون آمیزش وزراء با رؤساء دول خارجه و تَودُّد امراء با سفراء ایشان و تردد سلطان [۲] به ممالک روس و فرنگستان سبب آن شد که پای اهالی ملل باطله به مملکت ایران باز، و دست‌کفر بر اسلام دراز شد، از آنجا که ایران را مکانی مرغوب و چراگاهی خوب و نُزهتگاهی بسیار نغز و پادشاهش را هوسناک و سبک مغز و مردمانش را سست عزم بوالهوس و هواپرست یافتند، مجال را مغتنم شمرده از هر سوی به این ولایت شتافتند؛ آغاز آمیزش با وکلای دولت و جهلاء سلطنت نموده و طرح دوستی که از لطائف مکائد دشمنی است با سفهاء مُلک انداختند. با آن که گفته‌اند: گمان نیک بر دشمن دریغ است سزای جان دشمن زخم تیغ است عمّال اعمال راکه خوی اطفال دارند به نگارسازی و نیرنگ‌بازی سرگرم ساخته، مَرکَب مقصود را پی گوی مراد، در میدان مرام تاختند، همه جای راکماهی [۳] پی برده و همگنان راکماهم شناختند. در اندک زمان در ایران، ارباب مکاسب و در دیوان، اصحاب مناصب شدند. به یگی داروغگی دارالخلافه مفوّض و دیگری به معلمی دارالخلافه معزّزگردید. بعضئ مشّاق سپاهیان، برخی سجّان [۴] گناهیان، پاره‌ای متصدی گمرک و کان [۵] شد. بدکیشی مباشر دریا و بیشه [۶]، خبیثی رئیس جمعی از صاحبان پیشه، آن یک سلطان قورخانه و دیگر سگ سرهنگ توپخانه. یکی به طبابت حضور اختصاص یافت، یکی از جهت تنباکو و نُتُن [۷] امتیازگرفت. خلاصه، هریک به کاری صاحب اختصاص و به امری صاحب امتیاز و به جمعی صاحب اختیار. چندی نگذشت کوچه و بازار پر از سکنه و کسبه کفار شد. باغ‌ها خریدند، چه عمارت‌ها ساختند، در کوچه و برزن خط آهن [۸] کشیدند و درگذرها اطاقک‌های بانک بنا نمودند و در بازارها، دکان لاطاری [۹] و در محل‌هاکنیسه‌ها و میخانه‌ها برپاکردند، روزبه‌روز بنیاد نو و رسم تازه نهادند. بیع و شراء خمر و خنزیر و اقسام قمار در بلاد اسلام شایع گشت. بسیاری از مردم از اثر خلطه [۱۰] با این طایفه، به حکم «اِنّ الشَّقی بِالشَّفِی مُولَعٌ»، از متابعت شریعت غرّا، به مطاوعت نفس و هوی گرویده، پرده شرم و حیا را دریده، راه وقاحت و جفا را پیش گرفتند.کم‌کم این اخبار در اطراف و اکناف انتشار یافته، چندی نگذشت که مردم بسیار از اشرار و کفّار در ایران گرد آمدند. رفته رفته مسلمانان را تهیدست و ازکار و کاسبی بیکار و از امورات، مسلوب الاختیار نمودند. به ایران باز شد چون پای‌کفار همی می‌کرد بر مردم پلنگی، مسلط گشت کافر بر مسلمان همی آمد ز هر سو دسته دسته بدل شد وسعت نعمت، به تنگی، خلایق روز خوش را کرد بدرود عیان‌گردید آن‌کفر نهفته به عهد ناصرالدین شاه قاجار به قسمی شد که هر لوئی فرنگی، همانا، بر خلاف حکم قرآن به ترسا باز شد آن راه بسته که ایران پر شد از روس و فرنگی، فزون شد رنج و راحت،گشت نابود تا آن که مردی یهودی از رعیّت انگلیس «آرنستین، نام، الشهیر به «رژی»، به این خیال افتاد که معامله تُتُن [توتون] و تنباکو را در کل ممالک محروسه ایران، مخصوص و منحصر به خودگرداند، که به‌کسی جز او نفروشند و از احدی غیر از او نخرند. وقت‌ها تخم این هوس را در مزرع دل و ریشه را در باغ دماغ می‌کاشت. پاره‌های گزاف [۲] بر پاره‌ای از ارباب کذب و خلاف مایه گذاشت. ناصرالدین شاه فرمانی صادر نمود، مفاد فرمان همایون آن که امر تنباکو و تُتن در هر مرز و بوم مخصوص این بدبخت شوم باشد، احدی از خارجه و داخله در این معامله مداخله ننماید، مشتمل به شرایط کثیره و متضمن به التزامات عدیده، حتی اگر رعیّت به این امر رضا ندهد، تمکین نکند؛ به عهده دولت است که به جبر و عُنف به مقام تسلیم آورد. بعد از امضاء اولیاء دولت، همه سفراء مُهر نهادند، به ولات جمیع بلاد نوشتند، سپردند که مردم را از خرید و فروش قدغن نمایند. معامله تُتُن و تنباکو مخصوص گماشتگان او باشد، هرکه هرچه سابق و الان در خانه و دکان دارد، به قیمت حالیه بی‌سخن و درنگی به وکلاء فرنگی تسلیم نماید. از این کار ناهنجار، کسبه و تجار و سایر مردم بلاد همگنان به داد و فریاد آمدند. چندان که به دربار و دفتر و مباشرین دیوان از کافر بدتر، الحاح [۳] و تضرّع نمودند، سودی نبخشید و آنچه که ناله و زاری به درگاه اعلیحضرت شهریاری‌کردند، رقّتی نکرد و رحمتی نفرمود و هرچه عریضه نوشتند که ثلث رعیّت ایران از کسب تُتُن و تنباکو نان می‌خورند، ما را از کسب بیکار و فرنگی را بر ما صاحب اختیار و مسلمانان را به ذلت گرفتار مکن، آنچه‌که فرنگی داده و می‌دهد ما خود بالمضاعف پیشکش می‌کنیم، گوش روز به روز، در انکار و اصرارش افزود. هرکه در صدد منع و معارضه آمد، آزار و شکنجه‌اش نمود. از آن قبیل جناب شریعتمدار آقا سید علی‌اکبر تفرشی را بعد از شورش اهل شیراز و کشته شدن جمعی از مسلمانان، از بَلَد نفی کرد تا آن‌که از خیرگی سلطان و چیرگی فرنگ، مردم به تنگ آمده خدمت سرکار حجةالاسلام میرزای شیرازی تظلّم و تشکّی نمودند [...] پنداشتند پیشینیان از سلاطین و وزراء ایران، که در هر حادثه که رخ می‌داد، با علماء ملت و روساء مذهب، مؤامره [۱] و مشاوره می‌کردند و در هر ورطه از آراء صائبه ایشان استخلاص و استمداد می‌نمودند، سفیه بودند، یا به قدر اینها اقتدار و استعداد نداشتند.گفتند چه معنی دارد سلطان در اجرای احکام یا به امری که خراست اقدام نماید، ملاها را اعلام دهد؟ اینهاکیانند که طرف مشورت واقع شوند؟ بلکه اینها همیشه اسباب اخلال نظام مملکت و موی دماغ سلطنت و خار پیراهن دولتند؛ با آن‌که از روزگار قدیم دولت با ملت در هر کار همدست و همداستان بوده به استصواب و دستیاری هم، دین و دولت را نگهداری و در هرکاری به همدیگر یاری می‌نمودند. باری، در انجام این خیال خام، کمال سعی و نهایت اهتمام را به عمل آوردند؛ جد و جهد وکوشش را از حد گذرانیدند. پشت سر هم به بلاد و اطراف ولایت نوشتند که کار تنباکو و تُتن با فرنگی است و اجراء این عمل به عهده دولت، و این امر به مقتضای معاهداتی که میان دولت و رئیس تنباکو واقع شده، برگشت ندارد، ناچار باید این گار به امضا رسد. هر چند از رعایا جَزِّع و فَزّع نمودند، جز شَتم و شکنجه و آزار و رنجه جواب نشنیدند. چون مردم تبریز و آذربایجان دیدند عجز و الحاح جز بر بیدادگری سلطان نمی‌افزاید و اتباع دولت از جاده حزم منحرف و از امور سیاست منصرف، شب و روز بر ملاهی و مناهی که اسباب تباهی ملک و گمراهی مردم است، اشتغال دارند، لاجرم سر از ربقه طاعت و گردن از رشته متابعت بیرون کشیدند. عریضه‌ای بدین مضمون به حضور همایون ارسال داشتندکه: «بر رأی مبارک پوشیده نیست که در آن جنگ روس [۲]، ما خود این ولایت را از چنگ دشمن مستخلص نمودیم. بالطّوع والرَّغبه و رضای، خود ترا به سلطانی قبول نموده و گردن تسلیم به بند اطاعت تو بستیم، از آن روی که تو پادشاه اسلام و تابع شرع خیرالانامی، ناصر دین و حامی‌کیش و آیین باشی، لااقل از این که به امور شریعت و رؤساء ملت ما، مزاحمت و اهانت نرسانی، وقتی که بنایت شد کفر را بر اسلام مسلط و کافر را رئیس مسلمانان قرار دهی، ما را به دست کفار گرفتار و زیردست اشرار نمایی، در این صورت ما ترا لازم نداریم، تو قابل سلطنت و لایق اطاعت نیستی، تو برو با توله و تازی و ملیجک [۳] بازی‌کن. و هرچه هم از دستت بر آید کوتاهی مکن، ما از ستم‌های تو به ستوه آمده، با جان خود بازی می‌کنیم». تویی‌که در همه عمرت به توله و تازی به باز و یوزا، با کودکان کنی بازی به کوه و دشت به سیر و شکار مشغولی کجا به حال رعایای خویش پردازی، از قراری که مذکور ساختند، چون سلطان سعادت آمال حال را بدین منوال دید، آتش غضب در کانون سینة همایونش شعله زد، از غیظ و خشم، جهان بر چشمش تار و از تندی، خون در رگ‌های، گردنش به جوش آمد و هوش از سرش رفت. تغیّر و تشدّد آغاز نمود: «پس، از این قرار من پادشاه نیستم و اختیار مملکت خود را ندارم». یکی [۱] از خاضان حضور، عرض کرد: قربانت شوم، اینها مردمانی هستند نادان و تربیت نشده، سواری چند با چند عراده توب می‌فرستم آنها را تنبیه کنند. دیگری گفت: سوار بختیار را مأمور می‌کنم بروند این جبّال راگوشمال دهند. هوشمندی عرض کرد: قربانت گردم اگرچه،کاری که پیش آمده تشویش ندارد، ولی بر رأی دوراندیش همایونی پوشیده نیست که آذربایجان ولایتی کم و مملکت کوچکی نیست، سوار خونخوار و سپاه آزموده‌کار بسیار دارد، این قدرها هم خرد و خوار [۲] نیستندکه اینها حریف ایشان باشند. وانگهی اکثر از سراز و نوکر قبله عالم، مردم تبریزند، چگونه با هم ستیزند، خون یکدیگر ریزند؟ البته این سخنان در میزان خِرّد وزنی ندارد و باید رأی دیگر زد. شاه جهان پناه چیزی نفرموده، لب گزان و خشمگین برخاستند [۳]. پس از چند روز، دستخط مبارک صادر شدکه: ولایت آذربایجان معاف و باقی بلاده‌کمپانی تنباکو راکفاف است. ما اهل تبریز را مجبور و در خرید و فروش به فرنگی مقهور نمی‌فرماییم، کمافی‌السابق به کسب و تجارت خود مشغول باشند. اهل تبریز هم علی‌الرسم، تشگر از مرحمت ملوکانه به جای آورده متوقع عفو و اغماض از عنایت خسروانه شدند و معذرت خواستند. حکایت: شنیدم یکی کودک بوالهوس بگفت ای زبان بسته اینک ترا بناگاه مرغش پرید از قفس من آزاد کردم ز راه خدا چون اهالی سایر بلاد هرچه بر سر زدند و یخَه دریدند، اصلاً اثر رحم از سلطان و سایر اعوان دیوان ندیدند، پس از یأس و نومیدی از اولیای دولت به رؤساء ملت ملتجی‌گردیده و از انفاس قُدسیه ارباب همت و از رأی دوربین اولیاءالله در رفع این غائله استمداد جستند. باز تعلیقه از سرکار حجةالاسلام میرزای شیرازی روحی فداه که مشتمل بر نصایح و چکم نامتناهی است، بی‌واسطه غیر به خود حضرت ظلّ اللهی آمد [...] باری بر مقتضای عادت ذمیم و اخلاق لثیم خویش، از سخنان بزرگان آیین و کیش، مُنزجر و مُرتَدِع نگشتند و در بدایت و نهایت این کار ناشایسته، اندیشه نکرده در انجام این سودای خام، کوشش را به حدّ تمام رسانیدند. رسم مرؤت و حیا را فروگذاشته، راه وقاحت و جفا را پیش‌گرفتند. لاجرم روز به روز و دم به دم مادّه شرّ و فساد و مایه جور و بیداد، در همه دیار و بلاد اشتداد یافت. آثار ظلم و عدوان و آواز بغی و طغیان وزراء و سلطان، در آفاق اشتهار گرفت و مدت شش ماه که زمان مهلت رعیّت بود، منقضی وکلیة عمل به کمپانی تنباکو مفوض و مسلم گشت. قریب سیصد نفر انگلیسی و ایرانی که گماشته و کارگزاران این کمپانی بودند، در هر شهر و دیار دست به کار شدند. از باب کامیاب شدن از مقصود و رسیدن به آرزوی خود، جشن‌ها گرفتند، شادی‌ها نمودند، انجمن‌ها فراهم آوردند، نرم‌نرم بازار کفر و شِقاق گرم و مایة عناد و لجاج رواج، عدل و انصاف بَدَل به جور و اجحاف شد، رونق اسلام شکسته و رشته ایمان گسسته، ابواب شرع بسته‌گردید، بیم آن شد که اساس شریعت منهدم و آثار ملّت [۱] منعدم گردد. ایران شد شهر هرت، تهران بازار بلخ. روزگاری شد که هر کس مال هر کس خورد، خورد هرکشی از هر بساطی هر متاعی برد، برد در کشاکش، خانمان هر که بغما رفت، رفت هرکه زد، زد هر چه شد، شد هر که ناحق مُرد، مرد در این اثنا، حُکمی از سرکار حجةالاسلام مدظله‌العالی علی روؤس الانام رسید که صورتش این است: «الیوم، استعمال تنباکو و تُتُن بِاَیْ نَحوِ کانَ در حکم محاربه با امام زمان است.» از برکت نفس همت آن بزرگوار و توجه امام عصر(عج)، از صبح تا عصر نکشید که در تمام دارالخلافه و توابع شهر، این خبرِ اعجاز اثر، اشتهار و در زمان اندک، صورت این حکم مبارک، در اطراف و کنار سایر بلاد و دیار انتشار یافت. یکبارگی در تهران و سایر بلاد ایران استعمال شَطَب [۲] و غلیان موقوف و در همه مجالس و محافل، شرب صیقاره و سبیل [۳] متروک شد و در بازار و برزن و قهوه‌خانه‌ها و هر انجمن قلیان و چُپُق [۴] را برداشتند. چنان بر تَرک آن همت گماشتند که گفتی اصلاً در ایران عادت به چُپُن و قلیان نداشتند. عجب ازکسانی که، گمان اینکه کم زمانی بی‌قلیان زندگانی نمایند در حق آنها نمی‌رفت، بالمره این خبال از سر ایشان بیرون رفت و جوانانی که آنی بی‌صیقاره و چُپُق آرام نداشتند، به رغبت تمام بدرود گفته به کنارگذاشتند. از اشخاصی که من بنده ترک قلیان را محال می‌دانستم و امتثال این امر را احتمال نمی‌دادم، بسیار سهل و آسان دیدم؛ بل غالب ناس از عام و خاص آلات و اثاث دخانیه را شکستند، دور انداختند. به حکم سرفراز کیش و آیین ز قلیان و شطب اندر زمانه تر گفتی در تمام اهل ایران بسا کس داشت استیحاش از ترک پس از حرمت، نیامد در خیالش چنان شد سخت، حکم حرمت دود کسی کو مرتکب می‌شد به هر چیز اثر شد از دخانیات نابود جناب حجةالاسلام و الدین چنان افتاد آثار و نشانه نبوده یک نفر عادی به قلیان ز ترک دود، راضی بود بر مرگ ز قلیان و شطب خوش بود حالش به مردم شد طریق عذر، مسدود ز قلیان و چُپُق می‌کرد پرهیز تو می‌گفتی نبوده، هیچ موجود شنیدم پاره‌ای از مردم، خدمت علمای اعلام کنّرالله امثالهم می‌آمدند، که ما پیش از علم به تحریم، یک و دوبار قلیان‌کشیدیم، آیا توبه ما قبول است یا نه؟ حتی اهالی حرم [۱] شاه، اجتناب از ارتکاب این گناه نمودند، حکم حضرت حجةالاسلام را واجب و لازم و نقض او را از معاصی کبیره شمردند. فِرّق خارجه و ملل متفرقه از بهود و مجوس و نصاراکه رعایای ایران بودند، آنها هم متابعت به مسلمانان نمودند، بل مردمانی که از اهل ایمان در ممالک هند و روم [۲] و روس و فرنگ بودند نیز به محض شنیدن، ترک قلیان کشیدن نمودند، امتثال امر رئیس ملت را کمال و نقض او را نقص و عصیانٌ و مخالفت اهل مذهب را ننگ و عار دانستند. **پاورقی‌ها:** [۲] منظور ناصرالدین شاه قاجار است. [۳] چنانکه هست. [۴] زندانبان، سجان گناهیان: زندانبان متهمان زندانی. [۵] معدن. [۶] بدکیشی مباشر دریا و بیشه: کافری صاحب امتیاز شبلات و جنگل. [۷] توتون. [۸] اشاره به خطوط آهن کالسکه‌رو است. در اصل: خط آن. [۹] بخت‌آزمایی. [۱۰] آمیزش، ارتباط. [۱] بدبخت خواهان (دیدار) بدبخت است. [۲] پاره‌های گزاف: مبالغ هنگفتی. [۳] در طلب جبزی اصرار و بافشاری کردن، درخواست کردن. [۱] مشورت کردن. [۲] اشاره به دو جنگ ایران و روس در دوره فتحعلی شاه قاجار است. [۳] در اصل: منیجک. [۱] در اصل: برخی. [۲] در اصل: خورد. [۳] در اصل: برخواستند. [۱] دین. [۲] نوعی جبق کوتاه دسته که در عراق و عثمانی متداول بود. در اصل: شتب. [۳] شرب صبقاره و سبیل: کشیدن سیگار و چبق (کوجک). [۴] در اصل: جوبوق. [۱] اهالی حرم: زنان، دختران، بانوان، کنیزکان. [۲] عثمانی. [۱۱] رساله دخانیه، ص ۱۲۷-۱۱۶.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1271
برهه تاریخی: نهضت تحریم توتون و تنباکو
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی
قالب کنش: مقاله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران، حکومت ایران
حاکم زمان: ناصر الدین شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها