کنشگران / عالمان دینی
خلاصه

نامه‌ای در پاسخ به درخواست یکی از علمای خراسان برای وساطت نزد شاه جهت واگذاری منصب امامت جمعه یا تولیت مشهد مقدس. نویسنده ضمن عذرخواهی از عدم توانایی در برآوردن این درخواست، به شرح احوال خود و دوری از دنیاخواهی می‌پردازد. او تجربه خود را در اقامه نماز جمعه و مواجهه با علمای زمانه که به چهار گروه تقسیم می‌شوند (مدعیان زیرکی و فهم، اهل ریاست گرفتار غبطه، شیاطین تحریم‌کننده نماز جمعه، و بی‌تفاوت‌ها) بیان می‌کند. نویسنده به اختلافات و نزاع‌های میان علما، دنیاطلبی و عدم توجه آنان به وحدت مسلمانان اشاره کرده و این وضعیت را عامل سستی شاه در ترویج شعائر دینی می‌داند. در پایان، به ناتوانی خود در اصلاح امور و سرگردانی در میان مردمانی که از دین و مروت دور شده‌اند، اشاره می‌کند و راه چاره را در اتحاد یا ترک امور منجر به فساد می‌داند.

متن کامل گزارش
ستایش خدای را که دل‌های ما را در تاریکی‌های فتنه‌ها، با نور علم روشن ساخت و با دادن آرامش به ما در گذرگاه‌های سخت و دشوار، سینه‌های ما را گشاده ساخت، و درود بر محمد و خاندانش که با تعلیم فرایض و سنت‌ها، هدایتگر به سوی خدایند. سرور من[۱] که خدای تو را در رفاه حال و عاقبت کار، نیکبخت گرداند! نامه‌ات که مشتمل بر شرح احوال تو و درخواست کمکت از من در رسیدن به برخی از آرزوهایت بود به من رسید و محتوای آن را دریافتم. از جمله درخواست‌های تو، آن بود که خواسته بودی تا از محضر شاه (انار الله برهانه) بخواهم تا منصب امامت جمعه را در مسجد جامع مشهد رضوی (س) به تو واگذار کند و دیگری را که می‌خواهد بر تو پیشی گیرد، از این کار باز دارد. و خواسته بودی تا کاری را در آستانه رضوی به تو واگذارد و حقوقی از موقوفات که در آنجاست برایت معین کند تا زندگی خود و خانواده‌ات را سامان بخشی. من در پاسخ نامه تو این نامه را که شرحی از احوال من و مشتمل بر عذرخواهی است، برایت نوشتم؛ از آن روی که خود آنچنان در دشواری‌ها و شبهه‌ها درگیر شده‌ام که از برآوردن درخواست‌های تو عاجزم؛ باشد که عذر مرا در کوتاهی از انجام خواست‌هایت بپذیری که صاحبان کرامت، عذر پذیرند. و این را نوشتم تا رهروان، از آن بهره برند و ناآگاهان بدان آگاه شوند. اکنون با استعانت از خدای متعال می‌گویم - و پناه می‌برم به خدای متعال از این که خود را مبرّای از خطا نشان داده باشم - آری می‌گویم: هر کسی مرا می‌شناسد که می‌شناسد، اگر نمی‌شناسد، بداند که من چون برخی از مردمان این روزگار نیستم که بی‌مبالاتْ ورود و خروج در کارها داشته باشم، بلکه فردی هستم که مطابق شأن خودم، از بهترین دوستانم پرهیز دارم و از دنیاخواهی و رو زدن به فرزندان دنیا - چه برای حاجت خود و چه نیاز دیگران - خودداری می‌کنم؛ زیرا شرّ ناشی از درخواستِ چیزی از دیگران بیش از خیر آن است و البته دفع شرّ و فساد بهتر از جلب منفعت و فایده است. من بحمد الله تا بدین جا ذلت خواهش را به هیچ روی تجربه نکرده‌ام؛ چرا، که می‌دانم طلب چیزی از کسی که خود نیازمند است، ناشی از سفاهت و ابلهی است و در شأن افراد متین و اهل مروت و دینداری نیست. کسی را که خدای آفریده و روزیش را ضمانت کرده، و در کتابش بر آن تأکید ورزیده، البته به وعده‌اش وفا می‌کند. بنابراین مردمان اصیل، در نیازمندی‌های اولیه زندگیشان، نیازی به رو زدن ندارند؛ اگر نیازمند چیزی باشند، چیزی است افزون بر معاش اصلی‌شان، که البته در زندگی نیازی به آنها نیست و جز وَبال[۱] نخواهد بود. در حدیث است که: «حلال دنیا محاسبه خواهد شد و حرامش عذاب خواهد بود». بنابراین چیزهای غیرضروری، از دنیا نیست، بلکه از آخرت است و به دست آوردن آنها از راه حلال عبادت. من روزگاری را با گروهی از فرزندان و عیال، بدون درآمد و وقف و حقوق ثابت و رو زدن و قبول صدقه و پولِ شبهه‌ناک یا حتی حلال گذرانده‌ام؛ در حالی که هیچ کاری و سرمایه‌ای به جز قناعت نداشته‌ام، بلکه میراثی از مال حلال پدری داشتم که اگر حقوق یک سال شما بود آن را بی‌نهایت اندک می‌دانستید. آن را نزد تاجری گذاشتم تا تجارت کند و سودی از آن به من برساند تا منت مخلوقی را بر دوش نکشم. با سودی که از آن پول به من می‌رسید، بسنده می‌کردم و با قناعت، با همن پول سیر می‌شدم؛ انفاق بیش از حد هم نداشتم، خود را راضی داشتم از این که مروت بخشش را نداشته باشم؛ چرا، که می‌دیدم مروت عفاف، بیش از مروتِ داشتن و بخشیدن است. آنچنان که امام باقر فرمود: گذشتِ شخص از آنچه در دستان مردم است، بهتر از گذشت شخص در بذل و بخشش است؛ و مروّت صبر در حالت فقر و نیاز و عفاف، بیش از مروت بخشش است. و بهترین دارایی، اعتماد به خدا و بی‌توجهی از داشت‌های دیگران است؛ چنان که در حکمت فارسی آمده است: چندان که مروت است در دادن در ناستدن هزار چندان است بدین ترتیب سال‌ها زندگی کرده، مشغول تحصیل علم بودم و جز به آن نپرداخته، تنها از چشمه دانش بهره بردم تا آن که خدای متعال به برکت حلال‌خوری و پیروی از پیامبر و خاندانش، علم و حکمتی به من عطا کرد که در مرتبه مردان این روزگار نبود. بیش از یک صد کتاب در علوم دینی نوشتم و آنچه را که از خدای گرفته بودم، به برکت معصومین، در آنها به ودیعت نهادم؛ کتاب‌هایی که همه آنها را بر مردم آشکار نکردم، چرا، که کسی را نیافتم که آنها را بفهمد. [چنان که به حضرت سجاد منسوب است که] من گوهرهای دانش خود را پنهان می‌کنم تا مبادا نادانی، حق را در آن ببیند و برای ما فتنه‌ای بر پا کند. در این دوران به هیچ روی در پی شهرت و ریا نبودم؛ آن گونه که حتی راضی نمی‌شدم در همان حدی که هستم، مرا بشناسند. وضعیت خود را پنهان می‌کردم؛ چرا، به یقین می‌دانستم که شهرت و موقعیت، وبال خواهند شد و شخص را از عبادت بی‌دغدغه باز می‌دارند؛ بلکه با داشتن شهرت و موقعیت، در هیچ شرایطی انسان روی خوشی نخواهد دید؛ به ویژه اگر با ریاست قرین شود که البته چیزی جز عقوبتِ نزدیک در پی آن نخواهد بود؛ حتی اگر آن شخص از عقوبت در مال و دارایی، در امان بماند. در آن وقت، من نماز جمعه را به طور پنهانی با شمار اندکی از یارانم برگزار می‌کردم؛[۲] چرا، که نماز جمعه را واجبی عینی دانسته و در ترک آن، از خدای خود در هراس بودم. در آن زمان، در شهر من[۳] جز من کسی اقامه جمعه نمی‌کرد تا من نیز همراه مردم به وی اقتدا کنم؛ چه، آن صورت برای من بهتر بود تا این که خود، امام باشم. سال‌ها گذشت تا افرادی هم که در دور دست بودند بر این مطلب واقف گشتند و در روزهای جمعه حاضر به نماز جمعه شدند و مرا شناختند و بر احوال و اوضاع من آگاه شده و از تألیفات و نوشته‌هایم - که مانند آن در دستان مردم نبود و بر اساس کتاب و سنت نوشته شده بود - بهره بردند. پس از آن، نام من در شهرها انتشار یافت و خبر ریاستم - که خود از آن در خشم بودم - به دیگران رسید و بدانجا منتهی شد که شاه[۴] مرا از شهر و محل تولدم خواست و گفت: نزد ما بیا تا از دانش تو بهره ور شویم، به آمدنت بشارت دهیم و جمعه و جماعات را با حضور تو رونق بخشیم. من در رد و قبول آن به لحاظ دینی حیران گشتم، برای آن که از وارد شدن در شبهات و نزاع‌ها خشنود نبودم. یک پای جلو گذاشته، پای دیگر عقب می‌کشیدم؛ گاه به آمدن و گاه نیامدن، اشارت می‌کردم. یارانم مرا به لزوم قبول درخواست شاه، راهنمایی کرده و از خدای ترساندند و گفتند که اگر پاسخ مثبت ندهم گرفتار عقوبت الهی خواهم شد؛ چرا، که به زعم آنان، رفتن من سبب ترویج دین و یاری ایمان و مؤمنان می‌شد. زمانی که به شهر آنان [اصفهان] آمدم و در آنجا مستقر شده و مردمانش را شناختم، کسانی از منسوبان به علم را یافتم که در آراء و افکار با یکدیگر در نزاعند. در آنجا برخی از آنان را دیدم که طالب دنیایند و با نظایر خود در تزاحم.[۵] در واقع صحنه جنگ میان برادران و دوستان بود. برخی به برخی طعنه می‌زنند و به رد آرای یکدیگر می‌پردازند و «کتاب خدای را پشت سرشان انداخته‌اند»،[۶] گویی از آن خبر ندارند و در حالی که حق را می‌شناسند آن را کتمان می‌کنند. «به شبهت‌ها کار می‌کنند و به راه شهوت‌ها می‌روند. معروف نزدشان چیزی است که شناسند و بدان خرسندند، و منکر آن است که آن را نپسندند. در مشکلات، خود را پناهگاهشان شمارند و در گشودنِ مهمّات[۷] به رأی خویش تکیه دارند. گویی هر یک از آنان امام خویش است که در حکمی [که] می‌دهد چنان بیند [که] به استوارترین دستاویزها چنگ زده و محکم‌ترین وسیلت‌ها را به کار برده است.» [۸] رویه شاه در این میانه، ترویج دین و شعائر الهی در میان مردم بود. او مرا به اقامه جمعه در مسجد جامع‌شان دستور داد. وقتی خبر نزدیک شدن من به شاه، به گوش دیگران رسیده و دانستند که به امامتِ جز من راضی نمی‌شود و از هیچ کوششی برای احترام و عزت من خودداری نمی‌کند، زلزله در آنان پدید آمده، برآشفتند. شاه در انتظار آن بود که عالِمان با یکدیگر هماهنگ شده، دست از اختلاف بردارند تا او با آگاهی بتواند در میان نمازگزاران درآید و با حضور خود، شعایر دینی و اقامه جمعه و جماعات را ترویج کرده، به وسیله طاعت الهی، به پیوند دادن قلوب و ترغیب به یاد خدای بزرگ و نهی از فحشا و منکر بپردازد؛ اما عالمان همچنان متفرق بوده، گروه گروه شدند و روز به روز بر اختلاف آنان افزوده شد. گروهی از مدعیانِ زیرکی و فهم، کسانی بودند که توان ریاست نداشته و در فهم قرآن و سنت - آن گونه که شایسته بود - از بهره‌ای برخوردار نبودند. آنان از شرایط جمعه و جماعات هم چیزی نمی‌دانستند؛ چرا، که عمر خویش را نه در علم بلکه در چیزهایی که شبیه علم بود، ضایع کرده بودند و راه دانش‌اندوزی و هدایت، به واسطه پرده‌ای که چشمان آنان را گرفته بود، بر آنان گم گشته بود. این پرده، همانا پیروی از پدران و توجه به جلوه‌های دنیا بود، آنان مقلد کتاب‌های رایج بودند بدون آن که از بصیرت و یقینی برخوردار بوده باشند و همواره در مسائل متشابه و متعارض، گرفتار تردید و تشکیک بودند؛ حیران و سرگردان برای مردمان سخنان سردی را عنوان می‌کردند که برای نادانان چیزی جز حیرت به همراه نداشت و بعد از آن هم کناره می‌گرفتند: یُریدُون لِیُطفِنُوا نُورَ اللَّهِ بأفواهِهم و اللهُ مُتِمّ نُورِهِ وَ لَو کَرهَ الکافِرُونَ.[۹] گروهی دیگر از اهل ریاست که گرفتار غبطه بودند - و ان شاء الله دور از حسد - مدعی اجتهاد بوده، خود را عادل و معتمد دانسته، با گروهی از هواداران هَمَجُ الرَعاءِ[۱۰] خود، به خارج شهر می‌رفتند و نماز جمعه را در برخی از روستاها اقامه می‌کردند؛ یکی در این روستا و دیگری در روستای دیگر. آنان به خاطر آنچه در دل داشتند، در ایجاد اختلاف میان مسلمانان در کار دین تلاش کرده و این اختلاف و شِقاق آنان، شیطان را خشنود کرده، اسباب فراخی سینه خودِ آنان گشته و دامنگیر خودشان شده است؛ بدین ترتیب که خطاها بر ایشان سوار گشته و برایشان خوش زینت داده شده است. آنان وسواس‌ها و بدعت‌ها را «احتیاط» و «وَرَع» نامیده، بی‌توجه به نفاق و اختلافِ میانِ مسلمانان شده و باقیماندة الفت و محبتِ میانشان را از میان می‌برند؛ در حالی که هدف اصلی از جمعه و جماعات و خواست هر خواهشگری، همین الفت و وحدت است. گویی اینان این سخن خدای را نشنیده بودند که «همگی به رشته خدا در آویزید و پراکنده نشوید، و نعمت خداوند را بر خود یاد کنید که دشمنان همدیگر بودید و او میان دل‌های شما الفت داد و به نعمت او با هم دوست شدید و بر لبه پرتگاه آتش بودید و او بازتان رهاند؛ خداوند بدین سان آیات خودش را برای شما به روشنی بیان می‌دارد تا هدایت یابید و باید از میان شما گروهی باشند دعوتگر به خیر که به نیکی فرمان دهند و از ناشایستی بازدارند و اینان رستگارانند. و همانند کسانی نباشید که پس از آن که روشنگری‌ها فرا راهشان آمد، پراکنده شدند و اختلاف یافتند، و اینان عذابی سهمگین (در پیش) دارند.»[۱۱] و این سخن خدای که فرمود: «کسانی که دینشان را پاره پاره کردند و فرقه فرقه شدند، تو را کاری با آنان نیست. کارشان فقط با خداوند است.»[۱۲] و این سخن خدای را که فرمود: کسانی هستند که مسجد را دستاویز زیان رساندن و کفر و تفرقه‌اندازی بین مؤمنان ساختند.»[۱۳] با روایات بی‌شماری که در این زمینه هست. کار ایشان چنان می‌ماند که کسی «قصری بسازد و شهری را ویران کند». گروه سوم: گروه شیاطین، آنان بودند که از روی بَغْی[۱۴] حکم به تحریم نماز جمعه کرده، و از روی سرکشی امر به ترک آن می‌نمودند. آنان بر ترک جماعات اصرار داشتند، آن هم از روی کبرورزی نسبت به حدیثی که درباره آتش زدن خانه‌های کسانی که به جماعت حاضر نمی‌شدند، و مانند آن؛ گویی از تحقق سنت‌های دین و شعائر[۱۵] مسلمین خودداری می‌ورزیدند: «امر به منکر و نهی از معروف می‌کنند و دستان‌شان از (انفاق) بسته بود؛ خداوند را فراموش کرده‌اند و خداوند هم فراموش‌شان کرده است».[۱۶] گروه چهارمی، (گروهی بی‌تفاوت که) از اساس به این مطلب که معروفی محقّق بشود یا نشود، منکَری ترک بشود یا نشود، نماز جمعه‌ای اقامه بشود یا نشود، کاری نداشتند؛ گویی وقتی کناره گیرند و ساکت باشند، هیچ گناه و وَبالی بر آنان نیست؛ چندان که این آیت الهی را نشنیده‌اند که «در نیکی و پارسایی همدستی کنید نه در گناه و ستمکاری»[۱۷] و این سخن خدای را که فرمود: «چرا علمای ربّانی و احبار،[۱۸] آنان را از سخنان ناشایسته و رشوه خواری‌شان نهی نمی‌کنند؟ چه بد است کار و کردارشان».[۱۹] امام زمان(ص) در نامه‌ای که برای شیخ مفید ما، رحمة الله علیه نگاشت، فرمود: اگر شیعیان ما - که خدای آنان را بر طاعتش موفق بدارد - در وفای به عهدشان با یکدیگر متفق بودند، ملاقاتشان با ما به تأخیر نمی‌افتاد و به زودی سعادت زیارت ما با معرفت نسبت به ما، نصیب‌شان می‌شد. چیزی جز کارهای بد شما، ما را از شما پنهان نمی‌سازد؛ کارهایی که البته ما به آنها وقعی نمی‌گذاریم. و خداوند کمک دهنده است و ما را بس و بهترین وکیل.» [۲۰] زمانی که شاه - که من از سوی وی مأمور اقامه سیّد عبادات[۲۱] بودم - این وضعیت را دید، عزمش درباره ترویج نماز جمعه و جماعات و گشودن راه سعادت، به سستی گرایید. پس از آن از حضور در نماز جمعه - مگر به طور نادر - اهمال ورزیده به سراغ لذات دنیوی رفت. به جانم سوگند که او در این سستی و دوری‌اش از آنچه ابتدا بر آن مصمم بود، معذور بود؛ چرا، که اینان راه درست را بر او مشتبه می‌کردند؛ چیزی که خودش برایم گفت و من از پاسخگویی عاجز بودم. درباره چنین اختلاف و نزاعی چه می‌توان گفت، به ویژه اختلاف میان کسانی که خود قائل به اقامه نماز جمعه و جماعات هستند و آن را فرض[۲۲] می‌دانند؟ اینان به رد و ایراد بر یکدیگر پرداخته، خود را در ردیف دیگران عنوان کرده و در پی عیب‌جویی و نقض عدالت دیگران، در سخن و کردار، به تصریح و تلویح هستند؛ در حالی که خودشان با این اختلاف‌افکنی از چشم دیگران افتاده و شأن خویش را در واجد بون شرایطِ ریاست نه تنها نزد خواص که نزد عوام نیز پایین می‌آورند؛ آن گونه که مضحکه مردم می‌شوند. ذلِکَ لَهُم خِزْیٌ فِی الدّنیا وَ لَهُم فِی الآخِرَةِ.[۲۳] ماشاء الله. انگیزه آنان، چیزی جز خواهش‌های نفسانی برای رسیدن به ریاست و حشمت، و بی‌توجهی به نزدیکی به خداوند نبود؛ چرا، که اگر هدفشان از ریاست، ترویج دین و تأیید مؤمنان بود، در جمعه و جماعت به برادرانشان اقتدا می‌کردند و زبان‌ها را از سخن گفتن درباره او باز می‌داشتند، او را حمایت و همراهی می‌کردند و به او سوء ظن نداشتند. آیا وقتی امیرمؤمنان یاوری نیافت، کار را به ابوبکر نسپرد و به او در نماز به ظاهر اقتدا نکرد، بدون آن که قابل سرزنش باشد؟ چرا، که در اندیشه حفظ بیضه اسلام بود تا وحدت مسلمانان نشکند و اتحاد و پیوندشان پایدار بماند و احکام دین سالم بماند. این در حالی بود که تسلیم امور به ابوبکر، خود مفاسدی داشت که بر کسی پنهان نبود و قابل شمارش نبود؛ اما به هر روی، این سهل‌ترین و کم ضررترین کار در مقایسه با تفرقه و تشتت میان مسلمانان بود. طبیعی است که ما در این امور جزئی به اینگونه برخورد، اولی هستیم، زیرا که مفاسد آن - در قیاس با مورد امیرمؤمنان - کمتر است. ممکن است کسی از آنان بگوید: «امیرمؤمنان(ع) تقیه می‌کرد»؛ در پاسخ، گفته خواهد شد که: «چرا تو تقیه نمی‌کنی، در حالی که مصلحت تقیه در اینجا هم وجود دارد؟ زیرا با این اقدام، فتنه و دشمنی و تفرقه از میان می‌رود، در حالی که مفسده‌ای هم ندارد، و تو می‌توانی به قرائت نماز برادرت اطمینان داشته باشی و او از عدالت لازم - مطابق با آنچه در روایت و درایت آمده - برخوردار است؟ این کار، عیوب او را هم می‌پوشاند و خطاهایش را پنهان نگاه می‌دارد. همین اندازه در نشان دادن عدالت او کافی است. او را در کار تقوا و ادعاها و معامله‌اش با خدا به خودش واگذار. تو و او در این باره یکی هستید. چندان که او نزد خود و نزد گروهی از مردم از موقعیتی برخوردار است، تو نیز نزد خود و نزد گروهی از مردم هم چنانی. وسواس را کنار بگذار و به سخنان مردم نمایان، فریفته مشو. ما از مکر شیطانِ رانده شده به خدا پناه می‌بریم. بگو: بسم الله الرحمن الرحیم و به قرین[۲۴] خود اقتدا کن و با تواضع، چاره دشواری‌های دینداریت را بکن. اما من! امامت جمعه این شهر را به عهده نگرفتم مگر آن که به این کار مأمور شدم، و المأمور معذور. اگر اختیاری در این باره داشتم، آن را ترک می‌کردم و خود را در هلاکت نمی‌افکندم؛ همچنان که نخستین جمعه‌ای که به این شهر وارد شدم، پیش از آن که امر الزامی برای من صادر شود، آن را ترک کردم. اکنون نمی‌توانم رد کنم؛ بارها پس از آن، درخواست ترک آن را کردم اما به من اجازه داده نشد. دوست داشتم اجازه می‌یافتم تا به یکی از کسانی که برای این کار سزا بود اقتدا می‌کردم یا آن که امامت جمعه را ترک کرده و خود را از پیامدهای ریاست که غالباً به هلاکت منتهی می‌شود، نجات می‌دادم. من بر این باورم که ترک نماز جمعه در شهرهایی که اقامه آن نماز در آنها به فساد و دشمنی و اختلاف مسلمانان و کینه‌ورزی مؤمنان نسبت به یکدیگر می‌انجامد، جایز است؛ چه تارِک[۲۵] آن معذور است. به خاطر همین امور است که امامان (ع) نماز را در دوران خود ترک کردند؛ زیرا هدف از آن، پیوند دادن دل‌ها، از میان بردن عیب‌ها و سالم نگه داشتن باطن‌هاست؛ اما در این فضا، اقامه آن، ضد این اهداف است؛ چرا، اگر شخص شایسته‌ای برای اقامه نماز در شهری باشد که در آنجا فرد ریاست‌خواه و موذی و حسود نباشد، برای او رواست تا آن را اقامه کند، مشروط بر آن که نیتش را برای خدا خالص گرداند و کسی جز خدا را منظور ندارد. و کَم ذا و أینَ أولئِک ؟ أولئکَ وَ اللهِ إِلاقَلّونَ عَدَداً [و] الاعظَمون [عِندَ اللهِ] قَدراً.[۲۶] و تو ای بزرگوار! برای تو و دوستت، چاره‌ای جز اجماع و اتحاد، یا ترک و راحتی جان از آنچه که به دشمنی و فساد می‌انجامد، نیست. اما این که تصور کرده‌اید که با تشخیص افراد شایسته از ناشایسته، اصلاخ امکان‌پذیر بوده و می‌توان فرد ناشایست را دور کرد، بدان که از محالات است؛ زیرا کسی که میان اینان [است] یا اهل تمییز است، یا اهل تقیه است، یا [اهل] غرض و مرض. آن کس نیز که تشخیص نمی‌دهد، کاری از او ساخته نیست؛ آن کسی هم که ادعای شایستگی دارد و به واقع ندارد، با سخن تشخیص‌گر نهی نمی‌شود، مگر آن که به اجبارِ شاه باشد و شاه چگونه اجبار می‌کند در حالی که از وضعیت آگاه نیست؟ به خدا سوگند که نمی‌تواند جبر کند، کسی هم نمی‌تواند از او چنین درخواستی را بکند مگر آن که هر دو را بشناسد که استفاده از زور، شرعاً جایز و هیچ گناهی و پیامدی ندارد. چنین معرفتی برای شاه، جز به اتفاق با عالمان ممکن نیست و البته چنین اتفاقی هم ناممکن است و از زمانی که خداوند مخلوقاتش را آفریده، چنین اتحادی به دست نیامده است؛ چه، در کتاب خودش فرماید: وَ لا یَزالونَ مُختَلِفینَ.[۲۷] چنان که فرمود: وَ اختَلَفَوا مِن بَعدِ ما جاءَتهُمُ البیناتُ[۲۸] و آیات دیگر، چگونه با وجود اختلاف و تباین آراء و تزاحم خواست‌ها، اتفاق پدید می‌آید؟ به علاوه، هر اهل علمی، عالِم نباشد؛ چنان که امام علی (ع) فرمود: «هر صاحب قلبی، فهیم و هر صاحب چشمی، بصیر و هر صاحب گوشی شنوا نیست».[۲۹] اما من، وقتی اینان را تجربه کردم، به سرعت از در خانه آنان بریدم و با خوی انزواطلبی خودم، از آنان فاصله گرفتم؛ گرچه جسمم در میانشان بود و در ظاهر در شمارشان بودم؛ چرا، که هر فتنه‌ای از آنان برمی‌خیزد و به آنها باز می‌گردد. اکنون من گرفتار نفاق آنان و غریب میان اختلاف‌شان و تنها در جمع و ملت آنها هستم. در بیشتر کارهایم اختیاری ندارم و در حد توان برای بهبود آن می‌کوشم. البته هر آنچه داخل آن می‌شوم خواست من نیست، بر آن مجبور شده‌ام «و کسی که مجبور شود، باغی[۳۰] و تجاوزگر نیست و گناهی بر او نه».[۳۱] اکنون راه گریزی ندارم؛ چنان که برای جریان امور معیشتم مسؤولیتی متوجه من نیست، زیرا که بیشتر آنچه مصرف می‌شود از سوی آنهاست و بخش عمده آن به تربیت حیواناتشان می‌رسد و اندکی از آن در اداره امور مردم. من کاره‌ای نیستم، چنان که در برآوردن نیازمندی‌های مؤمنان راهی برایم گشوده نیست؛ چرا، که آنان برای هر امر کلی از کارهایشان، امیری برگزیده‌اند و از مردم خواسته‌اند تا در امور خاص خود - بزرگ و کوچک - به آنان مراجعه کنند. اگر مصلحت چنان باشد که چیزی از اساس برداشته شود، وظیفه امیر مربوطه است و جز او کسی کاری انجام نمی‌دهد؛ و اگر بدهد، مورد عتاب و سرزنش قرار گرفته، گرفتار خطر و ضرر خواهد شد. کسی که با این نظام آشنا نیست، بر من اعتراض می‌کند و زبانش را بر من دراز می‌گرداند و مرا به بی‌توجهی به نیازمندی مؤمنان متهم می‌کند و مرا به بی‌مروّتی و بی‌دینی نسبت[۳۲] می‌دهد، و حتی اگر با همه ناتوانی، کاری انجام دهم، از اقتدارم ناراحت است. با این همه، مردم مانند حیوانات تشنه‌ای که به چشمه و آبشخور برسند، از روی حسد و دشمنی و فریب و مکر، بر من وارد می‌شوند. یکی تملق می‌گوید، دیگری نفاق می‌ورزد، یکی اظهار دوستی می‌کند، و دیگری اظهار دشمنی؛ یکی سوء ظن می‌ورزد و دیگری آزار می‌دهد؛ یکی نسبت ناروا می‌دهد و طعنه در دینم می‌زند. این بعد از آنی است که من محبوب دل‌های‌شان بودم و برای بیماری‌های‌شان طبیب، نزدیک بود مرا بکشند و از میان بردارند. یکی درخواست پولی دارد که گمان می‌کند نزد من است؛ دیگری به وساطت من در پی جاه و ریاست است. یکی به فریبم می‌نشیند و دیگری مرا نسبت به شاه مغرور می‌سازد. یکی تمنّای‌دنیای مرا دارد و دیگری در اندیشه احترام و کمک به من است. دیگری ادّعا می‌کند که برای من حَمیم[۳۳] است و طمع آن دارد که من به خاطر دنیای او، حَمیم[۳۴] بنوشم! بر این باورند که من دینم را به دنیای آنان می‌فروشم و یقینم را کنار می‌نهم. از هر سوی نزد من می‌آیند؛ گویی من کعبه حُجاج هستم و ادعا دارند که محتاجند. برخی درخواست برقراری حقوق از وقف خاص را دارند؛ کسانی در پی گرفتن اَنعام از شاه و درباریان هستند و عده‌ای با عَرضهُ زیرکی و کیاست خود، خواهان کمک من در گرفتن مقام و منصب و ریاست‌اند. برخی با نماز خواندن پشت سر من انتظار کمک مرا در برقراری حقوق و صله‌شان دارند. کسانی هم با حضور در درسم طمع در همراهی و همآوایی من دارند. گروهی نیز با استنساخ کتاب‌هایم، بر این گمان هستند که این کار، تمایل قلبی مرا به همراه دارد. یکی صبح و شام همراهیم می‌کند و انتظار دارد که برایش از مردم گدایی کنم. دیگری از روی غرض، مرض یا دشمنی بر من دروغ‌هایی می‌بندد، و کسانی برآنند تا خیری را از دست دیگری در آورده به آنان دهم، یا دست کم در آن شریک‌شان سازم. کسانی هم در پی دست‌بوسی من هستند و می‌خواهند آنچه در آن است درآورند. برخی هم برایم نامه می‌نویسند و خطاب و عتاب با من دارند، و گروهی برای آمدن به دیدنم بر من منت می‌نهند؛ با این که در قلب‌شان با من میانه‌ای ندارند و به ضایع کردن وقتم پرداخته و از من انتظار تلافی دارند. از هدف رفت و آمد کسانی نیز نزد خود آگاه نیستم و نمی‌دانم که عَرض حالشان برایم از چه روست. از همه اینها شگفت‌تر این است که من سال‌ها در شهر آنان بودم، اما هیچ‌کدام دانش مرا نیازمودند و یک نفر از علمای‌شان در یک مسأله دقیق با من سخن نگفت تا از وضعیت علمی من آگاه شود و به یکی از دانایان آنها بر نخوردم تا نادانی من بر او آشکار گردد؛ چنان که در تألیفات و نوشته‌های من نیز که مشتمل بر تحقیقات و تدقیقات است، مروری نکردند تا فراز و نشیب دانشم را بشناسند. اما من، هرگاه مشغول آزمودن گفته‌های آنان هستم، در پی شناخت احوال آنان، دانسته‌های‌شان را از نوشته‌های آنها بیرون می‌کشم و هیچ کس را همطراز با خود نمی‌یابم. اینان با همه اقبالی که بر دنیای‌شان دارند و در آن فرو رفته‌اند - و گویی احتیاج به این کار وادارشان کرده - می‌بینی که غلّاتی دارند که ده نفر مانند آنان را کفایت می‌کند، در حالی که در پیش بیش از آن هستند. نمی‌دانم در پی چیستند و تا کی به اسراف می‌گروَند؟ بگو تا رمقی در تو باقی است بکوش؛ آن وقت، فاجری[۳۵] را خواهی یافت که بر تو پیشی گرفته است. آیا از فزون‌طلبی در دنیا سیر نمی‌شوند، یا آن که مغزهاشان از عقل تهی است که خود را نزد همنوعان، خوار می‌دارند و با چنگال آزمندی، زیبایی صورت‌شان را می‌خراشند و به اصرار از مردم گدایی می‌کنند؟ در آنان هیچ انصافی نمی‌بینی؛ آن چنان که به شام و غذا اکتفا نمی‌کنند و به لباس و رداء قانع نمی‌شوند. قهوه می‌خورند و در پی شهوت هستند! از اینجا و آنجا می‌گیرند و صرف قلیان و تنباکو می‌کنند و به زینت لباس و پوشش خود می‌رسند. در پی زیاده‌طلبی بر همردیفان خود در معاش‌اند، در حالی که با توجه به تجملات و لباس‌های فاخر، از خدا و جهان آخرت غافلند. نه به کم راضی‌اند و نه به زیاد سیر می‌شوند. این، سبب شده است که تمامی آنان، کَلّ[۳۶] بر دیگران شوند و عزت را به ذلت بپوشانند. زیادی انفاق و صِله - اگر یافت شود - از کجا می‌آید و چه اندازه و به کدام نیت داده می‌شود؟ و زمانی که اموال، جز از راه حرام و شبهه و مال ستمگران پدید نمی‌آید، چگونه بخشوده می‌شود؟ چگونه طلب می‌کند تا ببخشد؟ چه کسی می‌خواهد؟ برای چه کسی؟ چه اندازه و از چه کسی؟ چگونه حاضر می‌شود تا آبروی خود را نزد نااهل بریزد؟ به علاوه که به درستی نمی‌توان معنای استحقاق را دریافت؛ چرا، که در معنای نیاز نیز هرج و مرج شده و نیازمند واقعی صله و انفاق، به خاطر همین شبهات و تردیدها، به دست نمی‌آید. در حدیث آمده است: نخستین چیزی که وقت خروج از قبر از انسان سؤال می‌شود درباره عمر اوست که در چه گذرانده، و درباره مال اوست که از کجا به دست آورده و در چه راهی انفاق کرده است. امیرمؤمنان(ع) در وقتی که به خاطر رعایت تساوی در عطا و ترجیح ندادن سابقه‌داران بر دیگران سرزنش شد، فرمود: «مرا فرمان می‌دهید تا پیروزی را با ستم بر کسی که والی اویم، به دست آورم؟ به خدا که نپذیرم تا جهان سرآید و ستاره‌ای در آسمان، پی ستاره‌ای برآید. اگر مال از آنِ من بود، همگان را برابر می‌داشتم، تا چه رسد که مال، مال خداست. بدانید که بخشیدن مال به کسی که مستحق آن نیست با تبذیر[۳۷] و اسراف یکی است؛ قدر بخشنده را در دنیا بالا بَرَد و در آخرت فرود آرد. او را در دیده مردمان گرامی کند و نزد خدا خوار گرداند. هیچ‌کس مال خود را آنجا که نباید نداد، و به غیر مستحق نبخشود، جز آن که خدا او را از سپاس آنان محروم کرد و دوستی‌شان از آنِ دیگری. پس اگر روزی پای او لغزید و به یاری آنها نیازمند گردید، در دیده ایشان بدترین یار است و لئیم‌ترین دوستدار».[۳۸] به جانم سوگند اگر دنیاگرایی و زینت، برای رسیدن به عزت و عظمت است، از نظر خواص، قناعتْ عزیزتر و بهتر است؛ و اگر برای راحتی و رفاه است، راحتی در قناعتْ بیشتر و تمام‌تر است. این چیزی است که بر عاقلان فهمیده پوشیده نیست و البته سفیهانِ احمق آن را در نمی‌یابند. اکنون من در کار خویش سرگردان شده و نمی‌دانم چه کنم و به کجا بگریزم؟ فتوّت و مروّت از من پنهان گشته و کسی را از میان مردم برای برادری و شایسته برای مروت نمی‌یابم. مردمانی که چیزی را از چیزی تشخیص نمی‌دهند و اهل مراعات دین نیستند، حتی خانواده و یارانم هم؛ همه آنان راهی جز راه من می‌روند و هیچ‌کدام از سنخ من نیستند. فَاِلی اللهِ المُشتَکی و إلَیهِ الرُّجعی. [۳۹] إِنَّما أشکُوا بَثی وَ حُزْنی اِلَی اللهِ.[۴۰] رَبَّنَا افْتَحْ بَینَنا و بَینَ قَومِنا بالحَق وَ أنتَ خَیرُ الفاتحین.[۴۱] وَ الحمد للهِ رَبّ العالَمین و الصّلاةُ وَ السّلامُ عَلی مُحمدٍ وَ اَهل‌بَیتهِ الطاهرینَ. **پاورقی‌ها:** [۱] وی ظاهراً از علمای خراسان بوده که در نامه‌ای از فیض کاشانی درخواست کرده تا با وساطت نزد شاه عباس دوم صفوی (سلطنت: ۱۰۵۲ - ۱۰۷۷ ق) منصب امامت جمعه یا تولیت مشهد مقدس را به وی واگذار کند. [۲] مجموع ۱۱۱ خطبه نمازهای جمعه و اعیاد مذهبی (به زبان عربی) از ملا محسن فیض کاشانی در کتابی خطی با نام خطبات به شماره ۸۰۷۸ در کتابخانه شماره ۱ مجلس شورای اسلامی در دست است که توسط فرزند وی عَلَم‌الهدی گردآوری شده است. احتمال دارد که مجموع خطبه‌های ملا محسن فیض در ایام اقامت در کاشان و یا بعداً در اصفهان باشد و تاریخ ۱۰۶۷ق را دارد. [۳] کاشان [۴] منظور، شاه عباس دوم صفوی (سلطنت: ۱۰۵۲ - ۱۰۷۷ ق) است. [۵] درگیری [۶] اقتباس از سوره مبارکه بقره، آیه شریفه ۱۰۱. [۷] امور مهم [۸] نهج‌البلاغه، خطبه ۸۸. [۹] سوره مبارکه صف، آیه شریفه ۸: می‌خواهند نور خدا را به دهان‌هایشان خاموش کنند ولی خدا کامل کننده نور خویش است. اگر چه کافران را ناخوش آید. [۱۰] فرومایگان [۱۱] سوره مبارکه آل عمران، آیه شریفه ۱۰۴. [۱۲] سوره مبارکه انعام، آیه شریفه ۱۵۹. [۱۳] سوره مبارکه توبه، آیه شریفه ۱۰۷. [۱۴] بدکاری، سرکشی [۱۵] در اصل: شعار [۱۶] سوره مبارکه توبه، آیه شریفه ۶۷. [۱۷] سوره مبارکه مائده، آیه شریفه ۲. [۱۸] جمع حبر: دانایان، دانشمندان [۱۹] سوره مبارکه مائده، آیه شریفه ۶۳. [۲۰] طبرسی، الاحتجاج، ج ۲، تحقیق: ابراهیم بهادری، محمد هادی، زیر نظر آیت‌الله جعفر سبحانی، تهران، اسوه، ۱۴۱۳، ص ۶۰۲. [۲۱] منظور، نماز جمعه است. [۲۲] واجب [۲۳] سوره مبارکه مائده، آیه شریفه ۳۳: اینها رسوایی‌شان در این جهان است و در آخرت نیز برای ایشان است. مؤلف نخواسته است «عذاب عظیم» را که در ادامه آیه شریفه، آمده، بر این افراد تطبیق کند و به کلمه «ماشاء الله» [آنچه خداوند بخواهد] اکتفاء کرده است. [۲۴] دوست [۲۵] ترک‌کننده [۲۶] نهج‌البلاغه، کلمات قصار، ۱۴۷، اینان چندند و کجا جای دارند؟ به خدا سوگند اندک به شمارند و نزد خدا بزرگ مقدار. [۲۷] سوره مبارکه هود، آیه شریفه ۱۱۸: ولی همواره گوناگون خواهند بود. [۲۸] سوره مبارکه آل عمران، آیه شریفه ۱۰۵: پس از آن که آیات روشن خدا بر آنها آشکار شد با هم اختلاف ورزیدند. [۲۹] نهج‌البلاغه، خطبه ۸۸. [۳۰] سرکش، نافرمان [۳۱] سوره مبارکه بقره، آیه شریفه ۱۷۳. [۳۲] در اصل: دینداری [۳۳] بسیار صمیمی، صدیق [۳۴] آب گرم ناگوار دوزخ [۳۵] گنهکاری، تبهکاری [۳۶] سربار [۳۷] بیهوده خرج کردن مال و ثروت [۳۸] نهج‌البلاغه، خطبه ۱۲۶. [۳۹] پس به سوی خدا شکایت برم و بازگشت به سوی اوست. [۴۰] سوره مبارکه یوسف، آیه شریفه ۸۶: جز این نیست که شرح اندوه خویش تنها با خدا می‌گویم. [۴۱] سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه ۸۹: ای پروردگار ما! میان ما و قوم ما به حق راهی بگشا که تو بهترین راهگشایان هستی. [۴۲] سیاست و فرهنگ روزگار صفوی، ج۱، ص ۶۱۶ - ۶۲۶.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1077
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: نامه
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: عموم مسلمانان، علی کازرانی نجفی

موضوعات و دسته‌بندی‌ها