کنشگران / عالمان دینی
عبدالکریم قزوینی
عالم دینی
خلاصه

متن با تعریف عدل و انصاف آغاز می‌شود و آن را از اسماء الهی و به معنای مساوات و به موقع انجام دادن کارها می‌داند. بر خلاف تصور رایج، عدالت را مختص پادشاهان و حاکمان نمی‌داند، بلکه آن را بر هر فردی واجب می‌شمارد، زیرا هر کس زیردستانی دارد که باید با آنها به عدالت رفتار کند. سپس به اهمیت عدالت در پادشاهی و حکومت می‌پردازد و آن را دشوارترین و عظیم‌ترین کارها معرفی می‌کند که آسودگی عالم و صلاح کشور به آن وابسته است. در ادامه، به نقش قرآن و اهل‌بیت (ع) در تبیین معارف الهی و لزوم عمل پادشاهان به این آموزه‌ها اشاره می‌کند. در بخش بعدی، با استناد به سخنان امام علی (ع) و حکایاتی از سلطان محمود غزنوی و اسکندر، به مذمت ظلم و ستم و تأثیر دعای مظلومان می‌پردازد. تأکید می‌شود که ظلم باعث زوال دولت‌ها و شورش مردم می‌شود و دعای مظلومان، حتی کافران، مستجاب است. در پایان، به نشانه‌های ظالم‌ترین افراد و پادشاهان اشاره می‌کند و تأکید دارد که پادشاهی که خود از مردم انتظار انصاف دارد اما به آنها ظلم می‌کند، ظالم‌ترین است. همچنین، احداث بدعت و محو عدالت را از دیگر نشانه‌های جور می‌داند و با نقل حکایاتی از پادشاهان و تأثیر نیت آنها بر برکت و آبادانی، اهمیت عدالت و پرهیز از ظلم را گوشزد می‌کند. متن با حدیثی از امام باقر (ع) درباره وصیت امام حسین (ع) به امام سجاد (ع) در مورد پرهیز از ظلم به کسی که جز خدا یاوری ندارد، به پایان می‌رسد.

متن کامل گزارش
عدل از جمله اسماء الهی است؛ و عدل و معدلت مصدرند و صدق عدل بر جناب اقدس الهی، به اعتبار این است که مصدر به معنی اسم فاعل باشد؛ یعنی صاحب عدل است که به هیچ وجه در حکومت، ظلم و جور نمی‌کند. و عدالت در اصل لغت به معنی مساوات در میان دو چیز است؛ و مراد از آن، به موقع کردن کارهاست عموماً به نحوی که حیف و میلی در آن واقع نشود، یا راست و درست داشتن میزان حق میان خلق؛ هرچند یکی از ایشان این کس، خود باشد؛ یعنی در باب معامله مردمان با خود نیز مراعات شیوه عدل باید منظور باشد و بنابراین عدالت، مخصوص پادشاهان و حکام منصوبین از قِبَل ایشان نیست؛ بلکه بر هر فردی از افراد خلق تحقیق معنی عدل و عمل به مقتضای آن واجب است، زیرا که هر که هست البته او را یک نفر یا دو نفر اقلاً تابع و زیردست خواهد بود، اگر همه اهل‌بیت او باشند از زن و فرزند یا غیر آنها از رفیق و مصاحب و خویش و پیوند که او را قوانین عدالت درباره ایشان به کار داشتن و میان نیک و بد ایشان امتیاز گذاشتن لازم است؛ چنانچه در حدیث وارد شده که: کُلَّکُم راع وَ کُلَّکُم مَسئولٌ عَن رَعِیّتهِ: یعنی شما همه صاحب رعیّت‌اید و همه شما پرسیده خواهید شد از سلوک با رعیّت خود تا هر که با زیردست خود به عدالت و رفق و نیکوکاری عمل نموده باشد ثواب آن بیابد و هر که برخلاف آن، تخم عنف و ظلم و جفاکاری کِشته، حاصل و جزای آن بردارد. و ابن بابویه رضوان الله علیه حدیثی روایت کرده که حاصل معنی آن این است که عدالت نمودنِ یک ساعت بهتر است از عبادت هفتاد سال یا برابر است با آن... علی اختلاف النّسخ. پس معلوم شد که عدالت، اعظم عبادات است و بعد از ایمان به خدا اهم واجبات است. و بر هر صاحب بصیرتی واضح و روشن است که هر صنفی از اصناف خلایق را در شغل و عملی که دارند ناچار است از استاد و معلّمی که به تعلیم آن معلّم راه و روش آن عمل بر ایشان معلوم و صواب و خطای آن ایشان را مفهوم گردد؛ مثلاً شبانی نمودن چند رأس گوسفند که سهل‌ترین امور است، اگر شخصی بدون تعلیم مرتکب شود، البته گوسفندان را از سرما یا گرما یا تشنگی یا گرسنگی یا به گرگ دادن هلاک می‌سازد؛ و همچنین است بنّایی و نجّاری و خیّاطی و امثال آن از اشغال و مهمّات جزئیه؛ و چندان که آن عمل عظیم‌تر باشد احتیاج به معلم و مرشد بیشتر خواهد بود. و پر ظاهر است که هیچ کاری عظیم‌تر و دشوارتر از پادشاهی و جهانداری و سیاست مُلک و ملت نیست؛ زیرا که بنابر آنچه مرقوم گردید، هر یک از آحاد ناس از فقرا و غیر ذلک، به قدر مرتبه خود در منزل و متعلقان، ناموس یک نفر یا دو نفر یا صد نفر یا بیشتر را متحمل شده‌اند و پادشاهان متحمل ناموس مملکتی عظیم و جمّی غفیر [۱] گشته فی‌الحقیقه چنانچه کدخدای هر سرایی از نیک و بداهل منزل خود شاد و غمناک می‌گردد و مکروه و هوانی [۲] که به یکی از ایشان رسد، به منزله خفت و اهانت خود می‌شمارد. لایق به حال سلاطین عدالت‌گستر و پادشاهان حمیّت‌سِیَر، آن است که ادنی رعیّتی از رعایای بی‌سامان و ایتام و پیرزالان مملکت خویش را در ظل رعایت و حمایت خود از هر آسیب محفوظ دارند و ایشان را در سلک متعلقان خویش محسوب سازند. و در مبالغه این معنی حکیم گرامی حکیم نظامی گفته: نمی‌خواست از کشور خویش زن همه خواهران، دختران من‌اند شنیدم شهی از شهان زَمَن که اینان امان پروران من‌اند پس اگر زمره ملوک و سلاطین به مقتضای شغل خود عمل نمایند، هیچ شغلی عظیم‌تر و هیچ عملی خطیرتر از آن نمی‌باشد، زیرا که آسودگی عالَمی به عدل ایشان مربوط است و صلاح و فساد کشوری به دادخواهی ایشان منوط. اگر در مملکت ایشان ظالمی از مظلومی دیناری به ناحق گیرد ایشان را باید غرامت کشید؛ و اگر از دشمنی یا متغلبی ستمی بر احدی واقع شود و روز جزا که پادشاه و گدا مساوی‌اند، چه مرارت‌ها که باید چشید. بنابراین مقدمات، معلوم شد که خلق عالَم در مشاغل حقیره محتاجند به معلّمی؛ و در صناعات جزئیه باید که رجوع کنند به قومی. پس کاری با این همه خطر و شغلی چنین مهم عظیم‌الاثر، بی‌ارشاد مرشد و تعلیم معلّم چگونه تمشیت پذیرد و بی‌رعایت قانونی که حضرت ربّ‌الارباب و مالک‌الرّقاب برای عباد در انتظام امور معاش و معاد قرار داده، چه سان انتظام پذیرد؟ و قرآن مجید اگرچه نوری است که از مطلع فیوضات نامتناهی الهی طالع گشته و پرتو شعاع عالم‌آرای آن جمیع آفاق و انفس را فراگرفته و نَقیر و قِطمیر [۱] هر امری از امور به آن واضح و روشن شده و اجمال و تفصیل آنچه خلایق را در استکمال و فوز به سعادت بی‌زوال ضرور است، در آن برهان مبین، مُبَیّن گشته؛ لیکن از غلبه شعاع و ضیاء و کثرت نور و بهاء آن ممکن نیست که کوته‌نظران به اسرار و دقایق آن مطلّع توانند گردید و شأن این کلام مُنزَل ربّانی از آن رفیع‌تر است که هر ناقص عیار ناتمامی، به تمامی حقایق و معارف آن تواند رسید، بلکه فتح این خزانه علوم غیبی و معارف لاریبی مخصوص اهل‌بیت عصمت و طهارت و نامزد صدرنشینان مجلس نبوّت و ولایت است - سلام الله علیهم اجمعین - که به وسیله وجود مطهّر ایشان امر دنیا و دین امّت استقامت یافته و پرتو انوار الهی از مشکوة معارف ایشان امر دنیا و دین امّت استقامت یافته و پرتو انوار الهی از مشکوة معارف ایشان بر ساحت احوال همگنان تافته، و از آن جمله آنچه از کلام معجزنظام کلام الله النّاطق بالنّص الجلی، المدّعو فی السّموات و الارضین به علی امیرالمؤمنین و یعسوب الملّه والدّین علیه صلوات الله و الملائکه و النّاس اجمعین در این باب به حیّز ترتیب آمده، شمه‌ای است از تفسیر کلام مجید ربّانی و شَرذَمه [۲] ای است از تبیین مرام جناب حضرت سُبحانی که آن عارف علوم لدنّی و وارث مقام مردیی [۳] به تلقین رسول مختار و به معاضدت الهام پروردگار از کلام ملک علام استخراج نموده و از عالم شفقت و مرحمت نسبت به عبادالله تفسیر بطن آیات فرقانی را در این باب به عبارات بلیغه راتقه که حیرت فُصحا و بُلَغا است، بیان فرموده و الحق اگر ملوک و سلاطین و صاحبان تاج و تخت و نگین و بالجمله فرماندهان روی زمین، مضمون موعظتْ مشحون این لآلی آبدار و این دُرَر شاهوار و این جواهر کلمات اعجازْ سماتِ اقبال ثمار را درّه‌التّاج سربلندی و زینت‌افزای گوشواره گوش هوش ارجمندی، و پیرایه تخت بلندپایه نیکنامی و معدلت‌گستری، و سرمایه متاع بندر معمور و کشور و افبرالحور رعیّت‌پروری و دستورالعمل خلود و ابود نام [۴] نامی و ذکر جمیل عاقبت محمود گرامی خود گردانند و قلیلی از آن کثیر در سیاست مملکت و سلوک با سپاه و رعیّت به تقدیم رسانند؛ هرآینه موجب انتظام مُلک و ملّت و باعث دوام و ثبات این دولت خواهد بود. بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت گویند از او هنوز که بوده است عادلی و هر که از این تعلیم وافی و نصیحت شافی، مقنع [۱] و بهره‌یاب نگردد، لامحاله سخن و کلام دیگران درباره او سودمند نخواهد بود. لمؤلفه: کسی را کو ندارد این سخن سود نباشد در جبینش نور بهبود قال امیرالمؤمنین (ع): إِنَّ الله سُبحانَهُ أمَرَ بِالعَدلِ وَ الإِحسَانِ وَ نَهَی عَن الْفَحشَاءِ وَ الظَّلِمِ: به درستی که الله تعالی امر فرموده خلایق را به عدالت و انصاف ورزیدن با یکدیگر و نیکویی کردن با عباد و نهی کرده از اعمال بد و قبیح و ظلم و ستم نمودن بر بندگان او. عدل چنانچه مذکور شد به موقع کردن کارهاست عموماَ یا راست داشتن میزان حق در میان خلق؛ مثلاً، چون در میان دو کس یا در میان این کس و دیگری معامله یا منازعه رود، پا از جاده شرع و نفس‌الامر بیرون نگذارد و جانبداری خود یا احدی از خاصان و متعلقان و دوستان و آشنایان را منظور ندارد؛ چه، هر که در دیوان، روی خلق منظور دارد [۲] او بی‌خبر پشت به خالق کرده و برای دوستی با او، خداوند عالَم را با خود دشمن ساخته و برای خشنودی و استرضای خاطر صاحب‌گناه، ناله و آه بی‌گناه را به درگاه اله به شکوه خود فرستاده. مجملاً، آنچه بر خود نمی‌پسندد باید بر دیگران روا ندارد و گفته‌اند که حاکم باید حساب خود را با خلق خدا پاک داشته، حق کسی را در کیسه خود، و داغ خود را در دل کسی نگذارد و احوال خسروان دادگر را از کتب سِیَر و تواریخ مطالعه و مذاکره نماید و در این مقام رعایةَ للاختصار، به ذکر یکی از آن اخبار که در نظر مناسب است اکتفا می‌نماید. **حکایت** در کتب سِیَر مسطور است که از لشکریان سلطان محمود غزنوی، بی‌باک ستمکاره‌ای، شبی به خانه درویش بیچاره رفته به تعدّی، او را از خانه بیرون کرد و اهل خانه‌اش را به تحت تصرّف درآورد؛ آن عاجز ناتوان را چون غیر از دامان سلطان دست به جایی نمی‌رسید، به درگاه وی شتافته آنچه به سر او گذشته بود، به پایه سریر دولت سلطان عرض نمود. سلطان را از استماع آن بیداد، آتش در نهاد افتاد. چون آن شخص معلوم نبود که کیست تا در همان گرمی، دل آن درویش را از او خنک و دوش خاطرش را از بار آن غضه سبک سازد، فرمود: چون بار دیگر آن نابکار آید، او را در خانه گذاشته به زودی خود را به من رسان تا داد تو بستانم و او را به جزا رسانم. القصّه بعد از سه شب دیگر، باز آن ناپاک بدکردار بر سر خانه آن درویش دل‌زار رفته، آن بیچاره دلریش به سرعت تمام سلطان را از آن حادثه اعلام نمود. سلطان بی‌توقف از جا جسته و کمر مردی [۱] به قتل آن نامرد بسته با چند نفر از ملازمان، خود را به سرای درویش رسانید، چنان که آن خون‌گرفته هنوز از آنجا بیرون نرفته بود. اولاً، فرمود تا چراغ را فرونشاندند، پس تیغ انتقام از نیام برآورد و به درون رفته، نخل حیات آن بدبخت را از پای درآورد و بعد از آن که از کار او پرداخت و شعله غضب را به خون آن بی‌ادب مُنطَفی [۲] ساخت، به افروختن چراغ فرمان داده، روی آن سیاه‌رو را ملاحظه کرد و مقارن آن حال روی نیاز بر خاک سُوده، سجده شکر الهی بجای آورد. درویش مسکین، زبان به دعای آن خسرو معدلتْ آیین گشوده و به سرانگشت زبان سئوال، نقاب خفا از وجه آن چند امر غریب، کشیدن آغاز کرد. سلطان پاک‌نهاد فرمود که از وقتی که این قصّه مسموع گشت مرا در خاطر می‌گذشت که این کارِ یکی از فرزندان من خواهد بود؛ چه، به دیگری این جرأت گمان نداشتم که در زمان من ارتکاب امر شنیعی چنین نماید و لهذا خود متوجه سیاست [۳] او گشته، دیگری را به آن مأمور نساختم که مبادا جانب مَرعی دارد و در تَمشیت این مهم، اهمال و تعلّل جایز شمارد؛ و سبب خاموش کردن چراغ این بود که امکان داشت که چون در روی او نگرم، مِهر پدری به میانجی برخاسته، [۴] از خون او درگذرم و آن، مخالف قانون دادرسی عدالت باشد؛ و باعث سجده آن بود که چون روی او دیدم و معلوم شد که بیگانه است، از دو جهت شکر جناب الهی نمودم. یکی این که فرزندم به قتل نرسیده و دیگری این که قباحتی چنین از اولاد من صادر نگردیده است. و در بعضی از روایات چنین است که آن سلطان عدالتْ نشان بعد از ریختن خون آن ظالم بی‌ایمان، از آن درویش ماحضری [۱] طلبید و آن درویش نان خشکی که در خانه داشت حاضر ساخته، آن پادشاه عادل آن نان خشک را به رغبت تمام میل نمود و گفت که از آن روز که این خبر به من رسیده تا حال از غیرت، چیزی نخورده بودم. و الله تعالی یعلم [۲]. قال امیرالمؤمنین (ع): العادِلُ رَاع یَنتَظِرُ أحَدَ الجَزائینَ: العَدلُ أَفضَلُ السِیاسَتَین؛ اَلجَورُ أحَدُ المُدَمِّرینَ، الإنصافُ یرفَعُ الخِلافَ وَ یوجبُ الاِئتِلاف: عادل در رعیّت خود محافظت کننده و خبرگیرنده از احوال ایشان است. انتظار می‌کشد یکی از دو ثواب را، یعنی ثواب دنیا و ثواب آخرت را. عدالت نمودن، بلند رتبه‌تر [از] دو پادشاهی است. میل کردن از حق به باطل یکی از دو هلاک کنندگان است. به مقتضای عدالت عمل نمودن با خلق، برطرف می‌کند مخالفت را و واجب و لازم می‌سازد مؤالفت را. مخفی نماند که صفت حسنه «انصاف»، بر عامه بَرایا [۳] واجب و متحتم است؛ چه، هر کسی را در مدت بقای دنیا، از معاونی و ناصری در امور معاش ناچار است و این بودن ایتلاف و رافع خلاف میسّر نمی‌گردد. [۴] پس قطع نظر از عذاب اخروی که به صفت بی‌انصافی مترتب می‌شود و این خصلت قبیحه باعث بی‌رونقی امر معاش و غیر آن نیز می‌گردد، خصوصاً بر سلاطین و امرا و حکّام که احتیاج ایشان به کارگزاران و معاونان بیشتر از همه کس است؛ پس اگر انصاف نداشته باشند، عنقریب از تخت سلطنت و فرمانروایی به خاک مذلت و بینوایی افتند، زیرا که ظلم و بیداد باعث شورش کافّهُ عباد می‌گردد و جمعیت رعایا و شورش بَرایا در اغلب اوقات باعث زوال اقتدار و اختیار است. و در همین باب خواهد آمد که: العَدلُ جُنِّه الدّوَلِ. یعنی عدالت سپر دولت‌هاست و در نهج‌البلاغه مسطور است که آن حضرت در بیان غوغا، یعنی جمعیت عوام و اوباش فرموده که: هُمُ الَّذینَ اِذَا اجتَمعُوا غَلَبُوا، وَاِذا أَتّفَرّقُوا لَم یُعرَفُوا: ایشان آن چنان کسانی‌اند که: هرگاه جمعیت کنند بر کاری غالب گردند و هرگاه متفرق شوند، شناخته نشوند. اشاره است به این که فتنه ایشان فتنه بدی است و شرّ ایشان عظیم است از آن جهت که مردمانِ معروف از اجتماع‌های باطل اندیشه می‌نمایند که مبادا به آتش آن بسوزند و والی از ایشان انتقام کشد؛ برخلاف اوباش و اجامره که از این اندیشه فارغ‌اند که چون متفرق شوند هیچ کس نشان ایشان نمی‌دهد. قال امیرالمؤمنین (ع): المُنصِفُ کَثِیرَ الأَولیاءِ وَ الَاوِدّاء. المُتعَدّی کَثیرُ الاضدادِ وَ الاَعداءِ: انصاف دهنده و عدالت کننده بسیار است اَصدِقا و دوستان او؛ ظلم و عدوان کننده بسیار است مخالفان و دشمنان او. **حکایت** آورده‌اند که اسکندر ذوالقرنین در ایّام جهانگیری، به قومی رسید که دست از دنیا کشیده و قبرها کنده، هر صباح بر سر آنها رفته عبادت می‌نمودند. اسکندر رسولی فرستاده، پادشاه ایشان را نزد خود طلب فرمود. او در جواب گفت: مرا با اسکندر رجوعی نیست! اسکندر خود نزد او رفت و از سبب احوال و اوضاع آن جماعت سؤالات نمود و جوابی چند شنید از بی‌اعتباری دنیا. آن مرد برای آگاهانیدن اسکندر، دست دراز کرد و کاسه سری که افتاده بود برداشته خطاب به اسکندر نمود که می‌دانی که این کاسه سر کیست؟ اسکندر پرسید: که کیست؟ گفت: کاسه سر پادشاهی است که خدای تعالی او را سلطنت بر اهل زمین داده بود و او ظلم و ستم بر خلایق می‌نمود. الله تعالی او را هلاک و از تخت سلطنتش فرو کشید و اعمالش را ضبط نموده در روز حساب مکافات، [و] آن را در کنارش نهاد. بعد از آن کاسه سری دیگر برداشت و گفت: این را می‌شناسی؟ اسکندر: پرسید کیست؟ فرمود این نیز پادشاهی بود که بعد از آن پادشاه سابق عبرت گرفته با رعیّت به عدالت‌گستری و دادخواهی عمل نمود و عاقبتِ کار او نیز به اینجا رسید. و الله تعالی اعمال او را ضبط و ثبت نموده در روز قیامت پاداش او را به او خواهد رسانید. بعد از آن اشاره به کاسه سر اسکندر کرده فرمود که این نیز چنین خواهد شد؛ یعنی بدان که در چه کاری! اسکندر فرمود: راضی به مصاحبت من می‌شوی که مرا بجای برادر باشی و در آنچه خدا به من ارزانی داشته تو را شریک خود گردانم؟ فرمود که: اجتماع من و تو در یک جا مناسب نیست! اسکندر پرسید: چرا؟ گفت: برای این که مردمان همه با تو دشمن‌اند و با من دوست، و مصاحبت با یکدیگر صورت نمی‌پذیرد. اسکندر او را وداع کرده از آن مقام درگذشت. [۲] قال امیرالمؤمنین (ع): أقبَحُ السِیَر الظَلَمُ. أَعجَلُ شَیءٍ صُرعَةُ البَغی: زشت‌ترین طریقت‌ها ظلم است، شتابان‌تر[ین] چیزی که به خاک هلاک می‌اندازد اقویا را، ظلم نمودن و از راه حق برگشتن است. گفته‌اند صَرصَر [۱] غضب الهی در اطفاء نایره ظلم ظالم مانند بادی است که بر چراغی وزد و این معنی را به نظم در آورده اوحدی. شعر: پایداری به عدل و داد بود ظلم و شاهی چراغ و باد بود و فی‌الحقیقه چون فرمانفرما راغب به ظلم باشد، هِمم خلق متوجه فنا و زوال او می‌گردد و نفوس رعیّت، سَروری او را کاره [۲] می‌باشد و هر امری که خلایق بر آن همّت گمارند البته به حصول پیوندد؛ و بسا باشد که یک شخص واحد، همت بر کاری عظیم بندد و آن واقع شود؛ چه، جای آن که هزاران جگر گرم ستمدیده همت و عزیمت بر امری گمارند و از منتقم حقیقی به دعا و زاری، نصرت و یاری مسئلت نمایند. و در حدیث وارد شده که هر جگر گرمی را پیش خدا اجری است؛ پس هرگاه مسلمانی با جگر گرمی در گاه و بیگاه به درگاه دادرس حقیقی رفته، شِکوه و شکایت آغاز نماید، البته اثر عظیم دارد زیرا که رحمتی که خدای مهربان در دل همه عالمیان انداخته قطره‌ای است از بحار بیکران رحمت او و ذره‌ای است از آفتاب عالمتاب مکرمت او، و معلوم است که مظلومی هرگاه نزد مخلوقی از روی عجز و زاری و تظلم سوگواری نماید، دل او البته نرم گشته به رحم می‌آید و به قدر توانایی اعانت او می‌نماید؛ و اگر عداوت دیرینه داشته باشد، فراموش می‌سازد. پس باید تأمل کند تأمل کننده که چون خواهد بود حال، در مقامی که جمعی نزد خدای که ارحم‌الرّاحمین است در دل شب تار، به زاری زار شِکوه و شکایت اظهار نمایند؟ نقل است که بعضی از ملوک به یکی از زُهّاد زمان خود گفت: مرا دعا کن! زاهد گفت: جمعی کثیر تورا نفرین می‌کنند و دعای یک کس با نفرین هزار کس چون مقاومت می‌نماید، علی الخصوص که مظلوم هم باشند؟ و یقین حاصل است که اگر عادل باشد برخلاف این، همگی همت بر بقای او گماشته، شب و روز ثبات دولت و بقای عمر و شوکت او را از بارگاه احدیت مسئلت نمایند. و الله تعالی در کتاب عزیز می‌فرماید که: وَ أَمَّا ما یَنفَعُ النَّاسَ فَیمکتُ فی الأرض: [۳] هرچه در دنیا نفع رساند به بندگان خدا بسیار بماند در زمین، اگرچه از جمادات باشد و آنچه موجب ضرر و خلل خلق باشد زود برافتد. و این معنی بر هر کسی از مشاهده بسیاری- و برکت گوسفند اگرچه در سال یکی می‌زاید - واضح و روشن است؛ و به همین سبب و جهت، خاندان‌های خیر و برکت و شرف در جهان پایدارند و خاندان‌های شر و ظلم، بی‌عاقبت و کم‌مدار؛ چنانچه خاندان بنی‌امیه و بنی‌عباس با وجود آن که مالک شرق و غرب عالَم گشتند، به‌اندک فرصتی بر باد فنا و زوال رفتند و خاندان اهل‌بیت رسالت صلوات الله علیهم تا قیام قیامت در افزونی‌اند و تمام عالَم از ایشان مالامال. و در باب تأثیر همم خلق روایات بسیار است و از جمله، حکایتی است مشهور و در کتب سِیَر مسطور که یکی از ملوک فُرس که ایشان بر سَفک دِماء [۱] جَری بوده‌اند نزد بعضی از رایان [۲] پیغام فرستاد که سبب چیست که عمر شما دراز می‌باشد و عمر ما کم؟ اگر نزد شما در این باب دوایی یا تدبیری باشد از ما دریغ مدارید. آن رای، رسول را موقوف داشت و در جواب آن، تعلل و تَسویف [۳] نمود تا مدت انتظار از حد گذشت و رسول از طول زمان و مهاجرت اهل و اخوان به جان رسیده، اِلحاح و بی‌تابی آغاز نمود و جواب خود خواست. چون اضطراب از حد برد، رای گفت: جواب این سئوال موقوف بر امری است و قبل از آن، حصول آن صورت وقوع نپذیرد. گفت: آن چه باشد؟ اشاره به درختی عالی عادی کرد و گفت تا این درخت کهنسال از پای نیفتد تو را جواب این سئوال و رخصت، عود [۴] نباشد. رسول حیران ماند که عاقبت کار چه باشد و با رفقا در زیر آن درخت نشست و همت بر سقوط آن بست؛ بعد از اندک زمانی شد [که] بادی عجیب برخاست [۵] و آن درخت عادی را از پای انداخت و در هیچ خاطری نمی‌گذشت که چنان درختی به آن زودی از پای درآید. رسول از آن بادِ مراد، خوشدل شده، کِشتی امید خود را بر ساحل نجات و مراد نزدیک یافت؛ لاجرم به خدمت رای و صورت حال عرضه داشت و وفای به عهد خواست. رای به او گفت که: با خسرو بگو که کوتهی شما از آن است که بنای عمرها را از پا در آرید و ظلم و ستم بر رعیّت روا دارید؛ پس به این جهت، همم خلایق طالب زوال شما و مقصودشان فنای شما باشد و درازی عمر ما از آن است که سعی در انهدام بنای اَعمار نکنیم و آن را عظیم شماریم و به قدر مقدور عدالت نماییم؛ لهذا همّت‌ها متوجه بقای اعمال و امتداد ایّام ما باشد که نفوس خلایق را در عالم کون و فساد آثار عجیبه است و آنچه خود به رأی‌العین در امر درخت مشاهده کردی ما را شاهد عدل است. مَلِک را سلام ما برسان و صورت قضیه را به راستی معروض گردان. قال امیرالمؤمنین (ع): أسوَةُ شَییْ عاقِبَةُ الغَیُّ. ألَامُ البَعی عِندَ القَدرَهِ. أحسَنُ العَدلِ نُصرَهُ المَظلَوم. أنفَذ السّهامِ دَعوَةُ المَظلَوم: بدتر[ین] چیزی به اعتبار عاقبت، گمراهی است. زشت‌تر ظلمی، آن است که در وقت قدرت داشتن بر ظلم باشد. بهترین عدالتی، نصرت دادن مظلوم است- یعنی رفع ظلم ظالم از او - گذراتر تیری به میان نشانَد، تیر دعای مظلوم است بر ظالم. شعر: تا دل مرد خدا ناید به درد هیچ قومی را خدا رسوا نکرد بدان که اعظم ارکان عدالت، دادخواهی مظلومان است از ظالمان و تیر دعای ایشان البته رد نمی‌شود. گفته‌اند شعر: گر ضعیفی در زمین خواهد امان غلغل افتد در سپاه آسمان و در همین باب می‌آید که مظلوم حقّ خود می‌طلبد و الله تعالی عادل‌تر از آن است که صاحب حقی را از حق او منع نماید. بعضی از محققین مساوی دانسته‌اند در استجابت دعای مظلوم و مضطر، مؤمن و کافر را؛ و گفته‌اند که دعای دو صنف از مردمان البته مستجاب می‌شود خواه مؤمن باشد و خواه کافر. یکی دعای مظلوم و دیگری دعای مضطر؛ زیرا که الله تعالی فرموده که: أمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ إِذَا دَعاهُ [۱] و از رسول‌الله، صلی الله علیه و آله، منقول شده که: دَعوَهُ الکافِرینَ إِلاّ فی ضَلالِ. [۲] پس بنابر این دعای کافر مستجاب نباشد و جواب گفته‌اند که آیه مذکوره وارد است در دعای کفار، روز جزا بعد از دخول نار و در آن روز نه بر گریستن رحمت باشد و نه دعا و زاری را اجابت. پس معلوم شد که ملوک و حکام را نصرت مظلوم از لوازم است و این معنی در وقتی صورت می‌تواند یافت که خود و منسوبان ایشان ظلم ننمایند و مظلوم ظالمان دیگر بدون حاجب و دربان، عرض حال خود به ایشان تواند نمود. [۳] بدان که این علامت دیگر است سوای آنچه سابق بر این گذشت برای شناختن ظالمترین مردمان از رعایا و پادشاهان. بیان این آن که چنانچه سابق بر این سمت گزارش یافت، عدالت امری است که جمیع ناس باید به آن متصف باشند؛ مثلاً، بر رعیّت لازم است که عمل نمایند به آنچه ائمه هدی صلوات الله علیهم به آن امر کرده‌اند شیعیان خود را که اطاعت و فرمانبرداری پادشاهان خود نموده؛ اگر عادل است دعا نمایند که الله تعالی او را پاینده دارد، و اگر عادل نیست دعا نمایند که او را به اصلاح آرد و آنچه بر خود نپسندند بر او نپسندند و در غایبانه به او نگویند بلکه به تعظیم و تکریم، اسم او بر زبان آرند و غیر ذلک. پس کسی که جمیع این مراتب را توقع داشته باشد از رعیّت خود، و مع ذلک بر ایشان ظلم نماید و خواهد که ایشان در دل با او دوست باشند و بد او نگویند و نافرمانی او ننمایند، پس این علامت آن است که او ظالم‌ترین مردمان است؛ چه، درباره خود طلب انصاف می‌کند و خود با خلق از روی انصاف عمل نمی‌نماید. و علامت دیگر جور، حکم احداث نمودن بدعت است و آن طریقه بدی است که موافق احادیث بسیار، گناه آن، و هر که بعد از آن عمل نماید بر آن، بر کسی است که آن طریقه را احداث نموده الی یوم القیامه، و همچنین است محو نمودن طریقه و دستور عدالت که عدالت‌گستر آن دیگر در میان خلق قرار داده باشند. قال امیرالمؤمنین (ع): إِنَّ أسرَعَ الشّرّ عِقاباً الظَلمُ. إِنَّ أَعظَمَ المَثُوبَاتِ مَثُوبَهُ الإِنصاف. إِنَّ مِنَ العَدلِ أَن تَنصِفَ فِی الحُکمِ وَ تَجتَنِبَ الظَلُمَ إِنَّ القُبحَ فِی الظَلمِ بِقَدرِ الحُسْن فِی العَدلِ. إِنَّ الزَّهَدَ فِی ولَایهِ الظالِمِ بِقَدْرِ الرَّغبَهِ فِی وَلَایهِ العَادِلِ. إِنَّ مِن فَضل الرَّجُل أَن یُنصِفَ مَن لَم یُنصِفُهُ وَ یُحسِنَ إِلَی مَن أساءَ إِلَیهِ. إِنَّ دَعوَة المَظْلَومِ مُجابَهُ عِندَ اللهِ سُبحانَهُ لِأَنَّهُ یَطلَبُ حَقَّهُ وَ اللهُ عَزَّوَجَلّ أعدَلُ مِن أن یَمنَعَ ذَاحَقّ حَقّهُ: به درستی که شتابان‌تر بدی از روی عذاب، ظلم است. به درستی که عظیم‌تر ثواب‌ها ثواب عدالت است. به درستی که از جمله عدل این است که انصاف داری و عدالت ورزی در حکمی که میان دو کس می‌کنی؛ و دوری کنی از ظلم و ستم. به درستی که زشتی و قباحت در ظلم نمودن به قدر نیکویی است در عدالت کردن. به درستی که دوری جستن و بی‌رغبتی مردمان در پادشاهی ظالم، به قدر رغبت و خواهش ایشان است در پادشاهی عادل. به درستی که از فضیلت و کمال مرد این است که انصاف دهد در حق کسی که انصاف ندهد در حق او، و نیکویی کند با کسی که بدی کند با او. به درستی که دعای مظلوم مستجاب است البته نزد الله تعالی به واسطه آن که او طلب حق خود می‌کند و خدای عزوجل عادل‌تر است از آن که منع کند صاحب حقی را از حق خود. تیر دعای مظلومان رد نشود و البته به هدفِ اجابت آید و همیشه ملوک و فرمانفرمایان عظیم‌الشأن در هر زمان از شِکوه و شکایت مظلومان و پیرزالان گریزان و هراسان بوده‌اند، چه عرب و چه عجم، چه اهل‌هدایت و چه اهل‌ضلالت، و می‌دانسته‌اند که آنچه هنگام دعا سرانگشت نرم زن پُر کند درگاه دعا، هزاران هزار نیزه و شمشیر نکند. شعر: خرابی کند مرد شمشیرزن **حکایت** نه چندان که درد دل پیرزن معتصم عباس پادشاهی بود به غایت غیور و قهار. نقل کرده‌اند که او را هشت هزار غلام بود و ضبط ایشان بسیار مشکل می‌نمود. مردم بغداد از ایشان تَعَب [۱] و عَنا [۲] و زحمت و جفا می‌کشیدند و بی‌حفاظی‌ها می‌دیدند. روزی پیرزنی سر راه بر معتصم گرفت و بی‌محابا و مبالات فریاد برداشت. معتصم عنان بکشید. پیرزن گفت: غلامان تو پرده ناموس ما را دریدند، کار به جان و کارد به استخوان رسیده، غلامان خویش برگیر و از شهر ما بیرون شو و اگر نه با تو مقاتله کنیم و بنای دولت تو از بیخ برکَنیم! معتصم از گفتار پیرزن متعجب شد. گفت: ای عجوزه! با کدام لشکر و سپاه با من مقاتله کنی؟ پیرزن دست به آسمان برداشت و گفت: با این سرانگشتان نرم که در دل‌های شب تار، به خدای جبار خود بردارم و پیش رحمت او برآرم و تو را به قهر و انتقام او بسپارم. معتصم چون این سخن شنید بر خود بلرزید. گفت: ای مادر! سخن تو پذیرفتم. مرا چندان مهلت ده که با غلامان خویش از شهر بیرون روم. گویند هم آن روز با غلامان و نزدیکان خویش بیرون رفت و زمین سامره را برای خود اختیار نمود و در آن موضع شهری بنا نهاد و به غایت عظیم که آثار آن ظاهر است. حکیم سنائی: ای بسا تاج و تخت مرحومان ای بسا نیزه‌های گنجوران ای بسا تیرهای جباران لَخت‌لَخت از دعای مظلومان شاخ‌شاخ از دعای رنجوران تارتار از دعای غمخواران ای بسا بادگیر و طارم [۱] و تیم [۲] ای بسا رایت عدوشکنان زیر و بالا ز اشک چشم یتیم سرنگون از دعای پیرزنان از سلطان محمود غزنوی در کتب سِیَر مسطور است که می‌گفته که من از نیزه شیرمردان آنقدر نمی ترسم که از دوک پیرزنان. شعر: آنچه یک پیرزن کند به سَحَر نکند صدهزار تیر و تَبَر آورده‌اند که احمد بن طولون [۳] در اوّل پادشاهی خود ظالم بود و مردم از ظلم او به جان رسیدند. به سیده نفیسه [۴] - که گویند مزار او در مصر مقصد زوّار اقطار است - استغاثه و شکایت بردند. سیّده گفت: او چه وقت سوار شود؟ گفتند؛ فردا. پس رقعه نوشت و بر رهگذر او بایستاد؛ او سیّده را بشناخت و پیاده گشت و رقعه ازو بگرفت و بخواند. در رقعه نوشته بود: آنچه حاصل مضمونش این است که خدای عزیز شما را بر عباد خود مالک و پادشاهی داد؛ شما به پاداش آن، عباد رحمن را اسیر و عبید خویش ساختید و قدرت و مکنت بخشید، پس بر بندگان او قهر و ظلم نمودید؛ و نعمت فراوان و دستگاه بی‌پایان عطا کرد، پس راه جور و سختی و بیراهی با ودایع الهی سپردید؛ و رزق خویش بر شما فروبارید، خزاین رحمت بر شما بگشاد و شما ارزاق عباد پریدید و درِ خیرات ببستید، و با این حال به تحقیق دانید که تیر دعای مظلومان در سحرگاه بر هدف اجابت و نشانه استجابت آید و خطا نگردد و علی‌الخصوص از ارباب دل‌های گرم و نفس‌های گرسنه و بدن‌های برهنه بکَنید آنچه می‌توانید و آنچه می‌خواهید که ما صبر کننده‌ایم، و جور کنید چندان که خواهید که ما به خدای خود پناه گیرنده‌ایم و ظلم کنید که ما به سوی حاکم روز جزا شکایت برنده‌ایم. وَ سَیَعلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أی مُنقَلَب ینقَلِیوْنَ. [۵] یعنی زود باشد که بدانند آنان که ظلم کردند که به کدام بازگشت خواهند بازگشت نمود. [۶] والسلام. قال امیرالمؤمنین (ع): آفَةُ العَدلِ الظَّالِمُ القادِرُ آفَةُ العُمرانِ جَورُ السُلطانِ. آفَةُ الأعمال عَجْزُ العُمَالِ. آفَةُ الاقتدارِ البَغی وَالعُتُو. إِذا وَلّیتَ فَاعدِل. إِذا تَغَیرَت نِیةُ السّلطانِ فَسَدَ الزَّمانُ: آفت عدالت ظالمی است که صاحب قدرت باشد بر ظلم. آفت آبادی‌ها ظلم پادشاه است، آفت کارها عجز کارگزاران است. آفت اقتدار، ظلم و تکبّر و تجاوز از حد است. هرگاه متولی و مباشر امور سلطنت شدی، پس عدالت کن. اشاره است به این که احوال زمان تابع اخلاق سلطان است از ظلم و عدل و نیکوکاری و بدکاری و سایر عادات و اطوار بلکه خوشی و سختی و فراخی و تنگی مردمان و زیادتی ریع [۱] و نقصان مزروعات و محصولات تابع نیّت و همّت سلطان و سیرت اوست. و ابن‌میثم، رضوان الله علیه، در شرح خود روایت کرده از نوشیروان عادل که او جمع کرد عمّال ولایات خود را و عِقد [۲] مروارید گرانمایه در دست می‌گردانید. گفت: هر کس که بگوید چه چیز بیشتر ضرر می‌رساند حاصل و مزروعات را و ناقص می‌گرداند ریع و ارتفاعات را، این مروارید را در دهن او گذارم. هرکس سخنی گفت. یکی گفت: نیامدن باران، و یکی گفت: آمدن ملخ، و یکی برودت و اختلاف هوا و برین قیاس. کسری با وزیر خود گفت: تو بگو که من گمان می‌برم که عقل تو با عقل جمیع رعیّت برابری می‌کند و افزون می‌آید. او گفت: تغییر نیّت سلطان در رعیّت و فساد رأی او در عدل و مرحمت، گفت: لِلَّهِ دُرّ اَبیکَ. برای این عقل، تو را، ملوک شایسته این مقام داشته‌اند و سزاوار این منزلت دانسته‌اند. آن درّ یتیم را در دهن او گذاشت. و نیز بر طبق این حدیث شریف وحی‌ترجمان، حکایتی در ابواب الجنان [۳] از ابن‌عبّاس منقول است که یکی از ملوک، از دارالملک خود به وضعی مخفّف [۴] بیرون رفته در اطراف مملکت خود می‌گشت و بر هر مرز و بومی از آن کشور سیرکنان می‌گذشت تا روزی به منزل مردی نزول نموده میهمان او گشت. آن مرد را گاوی بود جهت ضیافت میهمان. آن گاو را دوشید، آنقدر شیری که از سی گاو دوشند، از آن یک گاو حاصل شد. پادشاه، بعد از دانستن این معنی از آن متعجب گشته قصد گرفتن آن گاو، بر گِرد خاطرش گردید تا روز دیگر چون آن گاو را باز دوشیدند نصف آن شیر بهم رسید. پادشاه گفت که شیر این گاو چرا امروز نقصان پذیرفته مگر دیروز در غیر چراگاهِ معهود خود چریده و کمی آب و علف باعث نقصان شیر آن گردیده؟ صاحبش گفت: نه، ولیکن گمان آن دارم که پادشاه ما قصد گرفتن این گاو کرده باشد؛ چه، هرگاه پادشاه ظلمی یا قصد ظلمی می‌نماید، برکت از اموال رعیّت می‌رود. پس پادشاه فسخ آن عزم ناشایست نمود و زنگ ظلمت آن ظلم را به مِصقل [۱] خیراندیشی از آیینه ضمیر زدود. چون روز دیگر آن گاو را دوشیدند از قرار روز اول شیر داد؛ پس پادشاه بر صدق آن قولّ مَتیقّن و از وقوع آن امر متنبه گشته، از ارتکاب هرگونه جور [و] ظلمی به درگاه الهی تایب گردید و زهر جانگزای آن صفت ذمیمه را به شیر آن گاو، از عروق طبیعت برآورده، خود را از هلاکت دنیوی و اخروی رهانید. و از این قبیل است حکایتی نیز از بهرام گور در بعضی از کتب سِیَر مسطور است و مجمل آن این است که بهرام روزی در حِدّت هوا و شدت گرما، به درِ باغی رسیده از باغبان آب انار طلبید. باغبان رفته فی‌الفور قَدَحی آب انار آورد. بهرام نوشیده پرسید که: حاصل این باغ، سال چند می‌شود؟ گفت: به سیصد دینار می‌رسد. پرسید که: خراج دیوان چند می‌دهی؟ گفت: پادشاه ما از باغ خراج نمی‌گیرد. و باغبان نمی‌دانست که او پادشاه است. بهرام با خود اندیشه کرد که در مملکت ما باغ بسیار است و از خراج آن، مبلغی خطیر به خزانه عاید می‌تواند شد و به رعیّت نیز زیانی چندان نمی‌رسد، بعد از این بفرمایم که از باغات نیز خراج بستانند. بعد از تصمیم این عزم، دیگر باره باغبان را به آوردن قدحی دیگر از آب انار فرمان داد. باغبان رفته این مرتبه آب انار را دیر و کم آورد. بهرام پرسید که: سبب چه بود که بار اول زود آوردی و این مرتبه انتظار بسیار دادی و آب انار نیز کمتر آوردی؟ گفت: ای جوان! مرا تقصیری نیست؛ ظاهراً پادشاه قصد ستمی کرده و از شئامت آن، برکت از میوه رفته است که آنچه دفعه اول آوردم، از یک انار فشرده بودم و این مرتبه ده انار فشردم و آن قدر آب حاصل نشد. بهرام از آن سخن متأثر گشته آن نیت را از خاطر بیرون کرد و قدحی دیگر آب انار طلبید. باغبان رفته، به دستور نخستین در دم، قدح را لبریز آورد با روی خندان: گفت: که گویا پادشاه آن قصد ظلم را باز از خاطر بیرون کرده، دیگر باره اثر برکت ظاهر شد و از یک انار این قدر آب حاصل گردید! قال امیرالمؤمنین (ع): مَن أحسَنَ إِلی رَعِیّتهِ نَشَرَ اللهُ عَلَیهِ جَناحَ رَحمَتِهِ وَ أدخَلَهُ فِی مَغفِرَتِهِ. مَن رَکبَ مَحَجَةَ الظَلمِ کرهَت أیامُهُ. مَن لَمُ یُنصِفِ المَظلَومَ مِنَ الظَّالِمِ عَظُمَت آثامُهُ. مَن لَم یُنصِفِ المَظلَومَ مِنَ الظَالِم سَلَبَهُ اللهُ قُدرَتَه: کسی که نیکویی کند به سوی رعیّت خود، می‌گستراند الله تعالی بر او بال رحمت خود را و داخل می‌کند او را در آمرزش خود. کسی که ارتکاب کند طریقه ظلم را، ناخوش می‌شود روزگار او. کسی که داد مظلوم نگیرد از ظالم با وجود قدرت، عظیم می‌شود گناهان او. کسی که داد مظلوم از ظالم نگیرد - یعنی با وجود قدرت بر آن- زایل می‌سازد الله تعالی به حکمت کامله خود، قدرت و توانایی او. داد مظلوم از ظالم گرفتن در شرع واجب است و بعض فقها گفته‌اند که هر که در آن تساهل [۲] نماید، از ایمان بیرون می‌رود بلکه از دایره اسلام هم؛ علی‌الخصوص در وقتی که آن مظلوم یاری و مددکاری غیر الله تبارک و تعالی نداشته باشد. و در کافی از حضرت امام محمدباقر، صلوات الله علیه، منقول است حدیثی که حاصل مضمون آن این است که وقتی که حضرت علی بن الحسین علیهما السلام را وفات رسید، مرا به سینه خود منضم ساخته، فرمود. یا بُنَیّ!وصیت می‌کنم ترا به آنچه وصیت کرد مرا به آن، پدرم در وقت وفات و گفت که پدرش یعنی حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیهم اجمعین او را به آن وصیّت کرده که: یا بُنَیَّ! إِیاکَ وَ ظَلَمَ مَن لا یَجدُ عَلَیکَ ناصِراَ إلاّ اللهِ: یعنی بر تو باد که پرهیز کنی و حذر نمایی از ظلم بر کسی که نیابد برای دفع ظلم تو یاری کننده و فریادرسی غیر الله تبارک و تعالی. یعنی چون مظلوم حامی و دادرسی جز فریادرس بیچارگان نیابد، ناچار برای دادخواهی به درگاه او شتابد و او خود نه دادرسی است که مظلومی او را به یاری خود خواند و او در اعانت آن مظلوم اهمال نموده، داد او نستاند. اعاذنا الله و سائر المؤمنین موجبات نقمته و هدانا لاستیجاب رحمته. [۳] **پاورقی‌ها:** [۱] جم غفیر: انبوه عظیم. در اصل: جمعی غفیر [۲] خواری، بی‌عزتی [۱] نقیر و قطمیر: هر دو کنایه از چیز اندک و بی‌ارزش [۲] مقدار کم از چیزی [۳] در اصل چنین است. [۴] و اقبرالحور ... ابود نام: در اصل چنین است. [۱] منظور نگارنده، تمایلات و خواهش‌های فرد یا افراد و گروه‌های خاصی از جامعه است که منافات با منافع عمومی جامعه است. [۲] در اصل: مشفَع [۱] جوانمردی [۲] خاموش [۳] کیفر، مجازات [۴] در اصل: برخواسته [۱] خوراک ساده آماده [۲] بقا و زوال دولت ...، ص ۸۹ - ۹۵. [۳] جمع بریّه: مخلوقات [۴] عبارت در اصل چنین است. [۱] همان، ص ۱۰۱، ۱۰۲. [۲] همان، ص ۱۰۴ - ۱۰۵. [۱] باد سرد و سخت [۲] ناخوش، ناپسند [۳] سوره مبارکه رعد، آیه شریفه ۱۷. [۱] سفک دماء: خونریزی [۲] رای: راجه، عنوان حاکمان هندو مذهب هند. [۳] به تأخیر انداختن [۴] بازگشت [۵] در اصل: برخواست [۱] همان، ص ۱۰۱، ۱۰۲. [۲] همان، ص ۱۰۴ - ۱۰۵. [۱] سوره مبارکه نمل، آیه شریفه ۶۲. [۲] این حدیث، برگرفته از سوره مبارکه رعد، آیه شریفه ۱۴ است که می‌فرماید: ما دُعاءُ الکافِرینَ اِلا فِی ضَلالٍ: دعای کافران جز در گمراهی نیست. [۳] همان، ص ۱۱۲ - ۱۱۶. [۱] دردسر [۲] رنج کشیدن، سختی دیدن [۱] خانه و ساختمان باکیفیت خوب که اختصاص به اعیان و امیران داشت. [۲] تیمچه و کاروانسرا. [۳] بنیانگذار سلسله بنی‌طولون در مصر و شام. این سلسله از ۲۵۴ تا ۲۹۲ق به استقلال حکومت کرد. [۴] او فرزند زید بن حسن (ع) می‌باشد. وی در قرن نخست هجری و محتملاً اوائل قرن دوم هجری می‌زیسته و بنابراین نباید قصد مذکور متن ارتباطی با وی داشته باشد. [۵] سوره مبارکه شعراء، آیه شریفه ۲۲۷. [۶] همان، ص ۱۲۱ - ۱۲۴. [۱] ازدیاد کِشت و محصولات [۲] گردنبند [۳] ظاهراً مقصود وی کتاب ابواب الجنان اثر مولی عبدالرفیع‌الدین محمد بن فتح‌الله قزوینی (وفات: ۱۰۸۹ق) است. [۴] سبک، ناجور [۱] ابزار صیقل [۱] همان، ص ۱۲۷ - ۱۳۰. [۲] در اصل: تعاون [۳] همان، ص ۱۸۹ - ۱۹۰.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1115
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: عموم مسلمانان، پادشاهان

موضوعات و دسته‌بندی‌ها