متن با تعریف «عرف» آغاز میشود که به معنای دستورات اجتماعی است که مردم بر خود لازم میدانند و مخالفت با آن را قبیح میشمارند. سپس به تفاوت میان شرع و سلطنت میپردازد؛ سلطنت را مسئول اصلاح امور دنیوی و نظام معیشت افراد میداند که از عقول جزئی صادر میشود و ممکن است خطا کند، در حالی که شرع را اصلاحکننده امور دنیا و آخرت و صادر شده از عقول کلیه و معصوم از خطا معرفی میکند. نسبت سلطنت به شرع را مانند نسبت بدن به روح یا بنده به خواجه تشبیه میکند که گاه مطیع و گاه نافرمان است. در ادامه، مراتب حکام (عقل، شرع، طبع، عادت و عرف) را از نظر شرافت و فضیلت بررسی میکند و عقل را شریفترین و فاضلترین میداند که مبدأ همه خیرات و کمالات است. در نهایت، حکمت تسلط این حکام بر انسان را توضیح میدهد و هدف اصلی آفرینش انسان را ترقی نفس ناطقه و رسیدن به کمال میداند که بدن ابزاری برای آن است. همچنین، نقش طبع در محافظت از بدن و نقش عرف در معاونت و تصرف در پیروی از احکام را بیان میکند و اشاره دارد که حتی دشمنان (اشقیاء) نیز میتوانند در تکمیل سعادت نیکبختان نقش داشته باشند.