کنشگران / عالمان دینی
حاجی میرزا جواد مجتهد تبریزی
عالم دینی
خلاصه

گزارشی از علل شورش مردم تبریز علیه صاحبدیوان ارائه شده است. در ابتدا، به درخواست صاحبدیوان برای پاسخ به تلگراف امین‌الملک اشاره می‌شود. سپس، نگارنده به تفصیل به تعدیات و اجحافات صاحبدیوان و عوامل او در نانوایی‌ها، اجاره‌خانه‌ها و به ویژه در قیصریه (بازار جدید) می‌پردازد. این تعدیات شامل گران‌فروشی نان، کسر وزن، اجاره‌های گزاف، تخریب املاک مردم، و اجبار اصناف به نقل مکان به قیصریه با اجاره‌های دو برابر و ایجاد انحصار در فروش ذغال و خشکبار است که منجر به ضرر و زیان فراوان به فقرا و ضعفا شده است. در ادامه، به تحریک مردم توسط سید میرزا آقا اسکوئی و حمایت صاحبدیوان از او برای مقابله با شاهزاده اشاره می‌شود که در نهایت به شورش و غارت خانه صاحبدیوان می‌انجامد. نگارنده پیشنهاد می‌کند برای حفظ آبروی ملت آذربایجان و جلوگیری از انتساب این شورش به عموم مردم، تلگراف‌هایی از سوی علما، اعیان، تجار و کسبه در عذرخواهی و اظهار انفعال به دربار ارسال شود. در پایان، نگارنده به تلاش‌های متقابل برای مقصر جلوه دادن دیگران و تبرئه خود اشاره می‌کند و تأکید دارد که حقیقت ماجرا همان است که بیان شده و بسیاری از اموال قیمتی توسط عوامل خود صاحبدیوان به غارت رفته است. در حاشیه نیز نگارنده تأکید می‌کند که این گزارش را به دلیل اجبار و درخواست تحقیق نوشته و مایل نبوده است که این جزئیات را فاش کند و درخواست می‌کند که این عریضه محرمانه بماند.

متن کامل گزارش
هو الله تعالی شأنه. عرض می‌شود، هر چند کیفیت حادثه جدیده[۱] را بر سبیل اختصار عرض کرده است، لکن چون از منشأ و جهت آن، از اخلاصمند سؤالی نشده بود لهذا در آن باب چیزی عرض نکرده است. دیروز حضرت اقدس والاآو جناب جلالت مآب صاحبدیوان فرمایش کردند که جناب امین‌الملک[۴] تلغرافی حسب‌الامر به شما کرده، تلغرافچی به اشتباه برده و به حاجی میرزا عبدالرحیم[۵] داده است، شما البته جوابی عرض‌کنید. لهذا بر حسب ضرورت، مصدّع شدکه آنچه در این مدت چند روز اخلاصمند دقت کرده و جستجو نموده و معلوم کرده است، این است که ماده و منشأ این عمل شنیع و قبیح، حرکات و تعدّیات عملجات و حکایت قیصریه و دکاکین جدیدالتعمیر بوده از قبیل اینکه مثلاً چند سال است خبّازخانه[۶] دست‌کسان خودش[۷] بود و هر روزی به هر دکانی از پنجاه من یا یک خروار گندم می‌داد و همیشه یک تومان و چیزی کم و زیاد از نرخ شهر بالاتر. مباشرین هم قدری خاک داخل می‌کردند و قدری هم در وزن‌کسر می‌دادند. علاوه بر آن از هر دکانی هم روزی چیز معیّن می‌گرفتند و به این واسطه، خبّاز هم بد می‌پخت و هر کس می‌گفت، جواب می‌داد که: غلّه دیوان بهتر از این نمی‌شود. و این بودکه اغلب خبازها وزن را هم مغشوش کرده بودند و این رسم تا تشریف فرمایی موکب مسعود[۸] همینطور بود و مردم دلشان از این جهت معلوم است چه مقدار پر خون می‌شود. فقره دیگر، درب خانه[۱] خود را همیشه به یکی از نایب فرّاش[۲]های خود به اجاره می‌داد هزار و پانصد و هزار و ششصد و هکذا. آن مستأجر هم به هر وسیله می‌شد می‌خواست اولاً این اجاره را وصول‌کند؛ ثانیاً اقلاً این مقدارها هم خودش مداخل[۳] نماید که معاش و پس اندازکند و تا تحصیل این مبلغ، معادل این مبلغ هم فرّاش‌ها مداخل می‌کردند. این بود که اغلب [از] متظلّمین[۴] خودش اطلاع نداشت؛ بلکه گاهی مردکه را می‌بردند و حبس می‌کردند و آنچه می‌خواستند می‌گرفتند و مرخص می‌کردند، ابداً خودش مطلع نمی‌شد. و گاهی برای رهانیدن فقیری اگر کسی توسط می‌کرد خودش مرخص می‌نمود و نایب‌ابراهیم[۵] مرخص نمی‌کرد و صریح می‌گفت: این وجه اجاره را از کجا خواهم داد؟ فقره دیگر، قیصریّه بود که اقسام تعدّیات را داشت که به شماره نمی‌آید؛ از جمله اولا املاک مردم را خراب کرده به زور، اصناف را در هرگذری‌که بودند بردند و آنجا جا دادند. از یک طرف مِلک مردم خراب شد، چنانکه الان همه دکاکین میدان قدیم و بازار مسگران خالی از سکنه و بایر است. و از طرف دیگر اصناف بیچاره که‌گذری برای خود پیداکرده و مشتری در آن حوالی به دست آوره بود همه متفرق شد[ند] و وجه اجاره که می‌داد[ند] دو مقابل از او گرفتند و مدتی از کار و کسب خود معطل ماند[ند] اینجا و آنجا دوید[ند] بلکه خودشان را برهانند نشد. از طرف دیگر بعد از اینکه آنجا رفتند و جاگرفتند بنای اذیت و شرارت به مردم گذاشتند. قرض خودشان را ندادند، صاحب طلب مطالبه کرد، بعدش گفتند که «ما در قیصریه هستیم» یا «در دکان آقای صاحبدیوان نشسته‌ایم» و از هرکس خودشان طلب داشتند با تشدّد تمام و آسواً احوال گرفتند وکسان ایشان هم در هر دو فقره حمایت‌کردند. مردم بیچاره متحیر ماندند. مثلاً علّاف[۷] را جمع کرده و در قیصریه جا دادند. علاف با محسن (آدم ایشان) دست یک شده اولا مانع شدند که بار ذغال در خارج قیصریه فروش شود و حال آنکه سابق در هر محله، در سرِ هر کوچه می‌فروختند. مردم به تنگ افتادند، مثلاً از آخر شهر می‌بایست پیره‌زن بیچاره بیاید در قیصریه نیم بار ذغال بگیرد و یک روز از خانه و کارش معطل بشود و دهشاهی و ششصد دینار بلکه بیشتر مزد حمال بدهد و یک لنگه ذغال ببرد، و حال آنکه دم کوچه خودش می‌گرفت نه مزد حمّال می‌داد و نه معطل می‌شد. این سهل است، رعیت که ذغال می‌آورد اولا حکماً می‌بایست به علاف قیصریه بفروشد نه به خانه‌خر[۸]، آن هم به قیمت نازل؛ مثلاً از رعیت، علاف به دو تومان و نیم می‌خرید و به خانه‌خر می‌داد از قرار چهار تومان، پنج تومان؛ ثانیاً باری که سی من وزنش بود وقتی که می‌خریدند با قپاندار[۱] ساخت می‌کردند به بیست و پنج من وزن می‌کرد و وقتی که به خانه‌خر می‌فروخت به سی‌وسه من و سی‌وپنج من وزن می‌کردند. این بود که اغلب رعیت قراجه داغ که ذغال می‌آوردند و هکذا، از اهل شهر مثل شنب غازانی[۲] و دیگران، همه موقوف کردند و پی کار دیگر رفتند؛ و هکذا فقره خشکه بار و اصناف دیگر که در آنجا و سایر دکاکین ایشان می‌نشستند و غیر اینها از این قبیل تعدیات و اجحافات که به عامه ناس بلکه به فقرا و ضعفا وارد می‌شود نه به اغنیا و معتبرین، خیلی به شماره می‌آید. و اگر درست تأمل و تعمق در تفاصیل این فقرات بشود معلوم خواهد شد که اقلا سالی از این قبیل‌ها سی هزار تومان به فقرا و ضعفا صدمه وارد می‌شد و این مقدار خسارت اگر به اغنیا و معتبرین می‌رسید عیب نداشت و یک طبقه از مردم بود، باز عیب نمی‌کرد. عیب‌کار در اینجا بودکه این سی‌هزار مثلاً از سی هزار نَفس[۳] از صد دینار الی ده تومان می‌بایست‌گرفته شود. این است که افتضاح و شِناعت[۴] و حرفش بیشتر شد و حال آنکه این بیچاره از همه این سی هزار بلکه چهل [هزار] بلکه بیشتر، سه چهار بیشتر نمی‌برد، همه را این و آن می‌بردند و اتهام و فضاحت و رکاکتش به او عاید می‌شد؛ و مردم مکرر عریضه کردند[۵] [ولی] مفید نشد. مثلاً چیزی نوشت نزد اخلاصمند فرستاد که شما این را مُهر کنید که قیصریه به صلاح مملکت است؛ من هم نمی‌توانستم در این جزئی مطلب مخالفت صریح کنم یا تملق وا می‌داشت، لذا می‌نوشتم «صلاح است». دست فقرا از همه جا کوتاه شد تا اینکه رعیّت اسکو[۶] آمدند از پیشخدمت باشی شکایت‌کردند. این سید (یعنی میرزاآقا[۷]) که اسکوئی است، علیه ما علیه، افتاد پیش آنها. در ضمن جناب صاحبدیوان هم به مناسبت‌کَدری[۸] که با شاهزاده داشت اشاره کرد که ایستادگی نمایید و از میدان در نروید. آنها هم ایستادند تا شاهزاده[۹] را معزول کردند. سید احمق بی عقل جری و جسور شد، یواش یواش دست به عمل قپان زد و چند نفر هم از اراذل با خودش رفیق پیداکرد. جناب ایشان[۱۰] باز هم در ضمن، دل به آنها داد که بلکه در این ضمن صدمه به جای دیگر وکس دیگر زده باشد و چیزی از قپان کسر کند. این احمق بی معنی، جری‌تر و جسورتر شد چسبید از یقه قیصریه و عمال ذغال و علاف‌خانه. وقتی که به این چسبید از فقرا و ضعفا که دل پرخونی داشتند رفیق و شریک برای خود بیشتر فراهم آورد. یواش یواش کار کشید به جایی که جمعی رفتند سید حمزه بست نشستند و بنا گذاشتند... اللّه اللّه کشیدن. حضرت والا و صاحبدیوان کدخدا را فرستاده که آنها [را] بیرون بیاورند. عریضه داده بودند که قپان فلان طور باید و قیصریه هم موقوف شود و صاحبدیوان را هم نمی‌خواهیم. حاکم، تاجر نمی‌شود. در فقره قپان و قیصریه، عرض آنها را قبول کردند و آنها هم متفرق شدند. بعد جناب صاحبدیوان به کدخداها و فرّاش‌های خود سپردند که آن سید را با بعضی از رفیقانش بگیرند و فرّاشْ این طرف و آن طرف، عقب سید بود. سید مطلع شد، رفقای خودش را هم جمع کرد که اینها ما را خواهندگرفت و اذیت خواهندکرد. رفتند به سید حمزه. شب، اخلاصمند[۱] و جناب صاحبدیوان در جایی مهمان بودیم. به جناب صاحبدیوان خبر آوردند که تفصیل این است و سید به بازار هم خبر داده است که ما را می‌گیرند، فردا بازار را ببندید. صاحبدیوان‌گفتند: این بد شد، شما بفرستید سید را از من مطمئن‌کنید و من هم از حضرت والا دستخط می‌گیرم کسی به او رجوعی نداشته باشد و او از این شهر برود. داعی رفتم منزل بیگلربیگی و همه کدخدایان و داروغه را هم جناب صاحبدیوان فرستادند منزل من. آنجا فرستادم سید را آوردیم و از جانب حضرت والا و جناب صاحبدیوان اطمینان دادیم و قرارگذاشتیم برود باز در اسکو و آن صفحات بماند و به شهر نیاید. او هم اطمینان داد که می‌روم. حضرات و سید رفتند، ما هم مطمئن خوابیدیم. تخمیناً دو ساعت از روزگذشته که داعی در خواب بودم، آمدند اخلاصمند را از خواب بیدار کردند که می‌گویند خانه جناب صاحبدیوان را غارت می‌کنند. تا لباس خودم را بپوشم آمدند: بیگلربیگی را حضرت والا فرستاده‌اند که تفصیل این است و فلان‌کس زود برود. داعی فوراً رفتم. تا رسیدن اخلاصمند، بیرونی را مردم غارت کرده بودند. با هزار مرارت، اندرون را حفظ کردیم تا ظهر مردم را متفرق نموده؛ آمدیم خدمت حضرت والا و از آنجا به مسجد رفتم در حالت بدی که قدرت تکلم نداشته و صدایم به کلی گرفته بود و از توپچی و سرباز و صاحب منصب هم یک فلوس[۲] کارسازی نشد. باری، شب حضرت والا به عرض جناب صاحبدیوان، چند نفر از علما را خواسته بود و هر یک می‌خواستند این شرّ را ازگردن خود بیندازد. حضرت والا خیالش این بود مبادا به وسیلة سابقة بی - مرحمتی اولیای دولت، حمل به میل و رضای ایشان بفرمایند. جناب صاحبدیوان می‌خواست طوری اسباب فراهم بیاید که این مقدمه حمل به تندی او و یا کسان او نشود، بلکه بگویند محرک کس دیگر است، اگر چه آن دیگری حضرت والا و یا این اخلاصمند و یا حضرات صاحب منصبان و یا طبقه دیگر باشد. و تلغراف بی‌معنی که مفید هیچیک نبود از حضرات گرفته بودند که بزنند، و جناب صاحبدیوان هم عازم بود که فردای همان شب از شهر بیرون برود و به دارالخلافه بیاید. اخلاصمند که حضور به هم رسانیده از تفصیل مطلع شدم. به هر دو عرض کردم همه اینها خطا است. تلغرافی از قول علما و یکی از قول اعیان و صاحب منصب و یکی از جانب تجار و کسبه در معذرت و عذرخواهی و عرض و استدعای تقاضای جناب صاحبدیوان به حضور مبارک زده شود و حضرت والا هم استدعای ماها را در ضمن تلغراف مخصوص به حضور مبارک برسانند تا همه خارجه و داخله بدانند که ملت آذربایجان از هر طبقه، در دولت پرستی باز بر همه سبقت دارند و این حرکت وحشیانه و جاهلانه، دخل به عقلای ملت و علماء و اعیان و تجار ندارد،کار پنج نفر بی سر و پا بوده است. بعد از حصول این مطلب، آن وقت هرکس می‌خواهد غرض خودش را در طرف مقابل مجری نماید مختار است. این عرض اخلاصمند، مطبوع افتاد؛ آن بود که تلغراف‌های متعدد در معذرت و اظهار انفعال و خجلت از هر طبقه زده شد و بحمدالله تعالی در انظار خارجه و داخله هم مستحسن و مطبوع افتاد. اکنون از این فقرات، فراغت به هم رسیده به یکدیگر پیچیده‌ایم. بنده می‌خواهم پای فلان آقا را که چندین سال با او غرض دارم به میان بکشم که او محرک است، و او می‌خواهد پای اخلاصمند را به میان آورد و خودش را بری‌کند، و جناب صاحبدیوان هم می‌خواهد به جایی بچسبد که نگویند تعدّی و بی‌قاعدگی خود و عملجاتش کار را به اینجا کشانید و این لکه را نمیخواهد از برای خود بچسباند. این است که هر کس می‌گوید فلان محرک است و او هم تصدیق می‌کند و حق هم دارد و من هم اگر می‌شد لابدّ بودم که منشأ این فقره را نسبت به افعال خود و کس و منسوب خود نداده، پای دیگران را به میان آرم. مختصر مطلب همین بودکه عرض‌کردم. به خدای واحد به نعمت پادشاه اسلام، به دین و آیین، صدق مطلب همین بود که عرض شد. بعد از آن، حکم، حکم اعلیحضرت اقدس شاهنشاهی است خلداللّه ملکه و سلطانه. همه بندگانیم و خسروپرست، و می‌دانم هر قِسمْ اشتباه کاری با هر وسیله که ممکن است خواهند کرد و آن وقت جز خداوند متعال حاکمی در بین نخواهد بود. هزار جور تغییرات در مطلب خواهند داد و هزار قِسمْ تَدلیسات[۱] و تَزویرات معمول خواهند داشت تا یک بی‌گناهی را متهم و خودشان را خلاص نمایند. و این مطلب هم پوشیده نمانَد، از قراری که معلوم می‌شود آنچه اسباب قیمتی بوده است کسان خودشان در اول امر از میان برده‌اند، آنهایی که دست مردم افتاده و به غارت رفته است از قبیل اسباب آشپزخانه و شربت خانه و فرش، این قبیل چیزها بوده. اگر اسباب قیمتی هم برده باشند خیلی کم است. غالباً آدم‌های خودشان دستبرد کرده‌اند و چون درست وثوق نداشتم که حقیقتِ تلغراف از برای اخلاصمند بوده است، لهذا خدمت جناب امین الملک زحمت نداده به همین عریضه قناعت‌کردم و مستدعی هستم در صورتی که صلاح دانید از لحاظ مبارک به طور محرمانه گذرانیده و دستور فرمایند که این عریضه اسباب کَدر حضرات نشود. منظور، عرض حقیقت حال است نه سعایت از مردم. ایام جلالت مستدام باد. (در حاشیه صفحه آخر به خط خود حاجی میرزاجواد): اخلاصمند کمال خوشوقتی و رضا از جناب جلالت مآب صاحبدیوان دارم و از روز باغ شمال، کمال موافقت را با ایشان در هر ماده و هر موقع به عمل آورده‌ام و به هیچ وجه مخالفت ایشان را جائز ندانسته‌ام؛ لکن در تلغراف حسب الامری، تفتیش و سؤال از حقیقت مطلب شده بود. لهذا من باب الاضطرار این تفصیل را عرض‌کردم و هیچ مایل نبودم که این تحقیق از بنده بشود که در عرض این تفصیل لابد و ناچار باشم. استدعا دارم که جز خاطر مبارک ملوکانه خلدالله ملکه و سلطانه، احدی از این عریضه آگاه نشود که برای اخلاصمند هزار قِسمْ دردِ سر خواهد داشت. ایام جلالت مستدام باد. **پاورقی‌ها:** [۱] اشاره به شورش مردم تبریز علیه میرزا فتحعلی خان صاحبدیوان (پیشکار) آذربایجان است که به تحریک مخالفان وی صورت گرفت و بر اثر آن، سرای و بازاری که او بنا کرده بود (قیصریه) به غارت رفت. این واقعه در هنگام سفر دوم ناصرالدین شاه قاجار به اروپا روی داد. ۲. منظور مظفرالدین میرزا ولیعهد است. [۳] میرزا فتحعلی خان (۱۲۳۶ - ۱۳۱۴ ق)، نوه میرزا ابراهیم خان شیرازی و داماد فتحعلی شاه قاجار بود. در ۱۲۵۵ ق به تهران آمد و در دفتر استیفا خدمت کرد. وی نخست به میرزا آقاخان نوری تقرب یافت، اما مدتی بعد با او مخالفت کرد. او از ۱۳۰۸ ق به مدت دو سال والی خراسان و متولی باشی آستان قدس رضوی بود. ۴، منظور، میرزا علی خان منشی حضور (امین الدوله بعدی) است. [۵] حاجی میرزا عبدالرحیم (امام جمعه)، از علما و روحانیون مورد احترام تبریز بود و نفوذ فراوانی در آنجا داشت. پدر و جد او نیز نزد مردم اعتباری تمام داشتند. ۷، منظور ایادی صاحبدیوان است. [۶] اداره نانوایی [۸] اشاره به ورود موکب ناصرالدین شاه به تبریز جهت مسافرت دوم به اروپا در ربیع‌الاول ۱۲۹۵ است. [۱] محل حکومت والی، استانداری [۲] فرّاش: در اینجا به معنی کارمند اداری است، نایب فراش: معاون ۴، دادخواهان [۳] استفاده، درآمد [۵] نایب ابراهیم و محسن، فراش و نوکر صاحبدیوان که با پشتیبانی ارباب خود به مردم تعدی می‌کردند. [۷] فروشنده جو،کاه، هیزم، یونجه و علف [۶] اسوأ احوال: بدترین صورت ۸. مصرف کننده، خریدار خانگی [۱] مأمور وزن کردن اجناس و اشیاء با قپان (ترازو) [۲] شنب غازان یا شام غازان، شهرکی در غرب شهر تبریزکه غازان‌خان، ایلخان معروف مغول بنا کرد. [۳] شخص،کس [۵] در اصل: و چون مردم اولا مکرر عریضه کردند. ۷، رهبر شورشیان تبریز علیه صاحبدیوان [۴] زشتی [۶] از شهرهای آذربایجان ۸.کدورت، تیرگی [۹] احتمالاً منظور شاهزاده نادر میرزا (۱۲۴۳ - ۱۳۰۳ ق)، از همکاران صاحبدیوان است. ۱۰. منظور صاحبدیوان است. [۱] منظور نگارنده (حاجی میرزا جواد مجتهد) است. ۲. جمع فلس: پول‌های کم ارزش [۱] جمع تدلیس: فریبکاری ها
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1257
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: نامه خصوصی
قالب کنش: نامه
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: میرزا حسین خان سپهسالار
حاکم زمان: ناصر الدین شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها