سخنان رهبری دربارهٔ این عالم
"مثل شیر شِرر روی کرسی درس مینشست و سه درس پشت سر هم میگفت: رسائل، مکاسب، کفایه. آن وقت شاید هفتاد سال سنّش بود. ظواهرش هم متجدّد بود. وقتی در خیابان راه میرفت، مجلاّت و رنگیننامههای آن وقت را میخرید. اصلاً در بین طلّاب و علما معمول نبود کسی روزنامه بخرد، چه برسد به مجلّه. روی جلد مجلاّت آن زمان حتّی عکس یک زن سر برهنه چاپ میشد. ایشان یک مجلّه میخرید، آن را لوله میکرد، در جیب قبایش میگذاشت و وقتی عبایش کنار میرفت، مجلّه پیدا بود. وقتی در بالاخیابان میخواست از حرم به خانهاش برود، با وقار خاصّی راه میرفت. وقار ایشان واقعاً عجیب بود. من کمتر کسی را با آنهمه وقار و وزانت در حرکت و نگاه و راه رفتن دیده بودم. عکس زن سر برهنه از گوشهی جیبش بیرون بود و اصلاً ابا نمیکرد و اهمیت نمیداد که مردم آن را ببینند و بگویند حاج شیخ هاشم مجلّه خریده است. او زاهدانه زندگی میکرد و وجوهات هم نمیگرفت. هر سال - به نظرم در ماه رمضان - ایشان بلند میشد از مشهد به قلعهی هاشمخان - که محلّ خود ایشان بود - میآمد و یک ماه منبر میرفت. پول منبر را میگرفت و به مشهد برمیگشت. این زندگیِ حاج شیخ هاشم قزوینی با آن عظمت بود. اینها مثال تقوایند و انسان هیچ وقت اینها را از یاد نمیبرد.[^1] ...آن وقتی که از سیاست و نهضت و حضور روحانیون و طلاب در عرصههای انقلابی و مبارزه هنوز هیچ خبری نبود، اینجا مرحوم حاجشیخ هاشم قزوینی سر درس مکاسب وقتی یادِ مرحوم نواب صفوی را مطرح کرد، چشمانش پُر از اشک شد و از شهادت آنها به دست جباران آن روز شکوه کرد[^2]. در سال ۱۳۳۴ نواب اعدام شد و به شهادت رسید. من در آن زمان در مدرسهی نواب نزد حاج شیخ هاشم قزوینی درس میخواندم. با اعدام نواب سراسر کشور و بویژه حوزههای علمیه را جوّ رعب و وحشت فراگرفت. استاد ما - حاج شیخ هاشم قزوینی - تنها روحانیای در مشهد بود که در آن زمان سدّ رعب و وحشت را شکست و در مقدمهی جلسهی درس خود، در رثای نواب سخنرانی کرد؛ به اعدام او شدیداً اعتراض کرد و با صدایی پرشور و مهیّج گفت: آیا با فرزندان پیامبر خدا چنین باید بکنند؟!1 ...در مشهد مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی، مدرّس معروف و نامدار حوزهی علمیهی خراسان که از حیث بیان و تسلط بر مطلب، نظیرش را ما در هیچ حوزهی دیگری ندیدیم؛ نه در قم، نه در نجف، گاهی اوقات وسط درس سطح - درس مکاسب و کفایه - که حدود یک ساعت طول میکشید، ده دقیقه یا بیشتر نصیحت میکرد؛ طلبهها اشک میریختند[^2]. [^1]: بیانات در دیدار علما و طلّاب قزوین (۱۳۸۲/۰۹/۲۵) [^2]: بیانات در دیدار روحانیون خراسان رضوی (۱۳۸۶/۰۲/۲۶) [^1]: کتاب «خون دلی که لعل شد»، ص ۵۴ [^2]: بیانات در دیدار جمعی از اساتید، فضلا و طلاب نخبهی حوزهی علمیهی قم (۱۳۸۹/۰۸/۰۲)"
"روحانیت از قدیم، غیر از علم، به یک خصوصیت دیگر هم موصوف و مشهور بود و آن، زهد و بیاعتنایی به دنیا بود.... دنبال زخارف دنیا ندویدن و خود را درگیر ثروتاندوزی نکردن، مورد انتظار است. تا دستمان به اینجا و آنجا بند شد، نباید فوراً به فکر بیفتیم فلان چیز را برای خودمان بگیریم، فلان امکان را برای فلان قوم و خویشمان بگیریم؛ چه امکان مادّی، چه امکان تشکیلاتی و سیاسی و امثال آن. آن دو نفر عالمبزرگی که بنده سالهای متعددی از محضرشان استفاده میکردم - بخصوص از محضر مرحوم آقای حاج شیخ هاشم قزوینی - در زندگیِ خود به دنیا بیاعتنا بودند. البته من خدمت مرحوم آقای حاج شیخ مجتبی ارادت زیادی داشتم؛ اما به درس ایشان خیلی کم رفتم - مختصری درس معارف ایشان رفتم - اما چندین سال به درس مرحوم حاج شیخ هاشم میرفتم و در سطوح و درس خارج، از ایشان استفاده میکردم. این دو عالمگرچه دو فُرم جدا بودند، اما در بیاعتنایی به دنیا مشترک بودند - مظهر بیاعتنایی به دنیا بودند - هم حاج شیخ مجتبی کمحرفِ کنارهگیرِ تنها - که درس را در خانهاش در محلهی دورافتادهی نوغان تشکیل میداد و حداکثر ده نفر طلبه به درس ایشان میرفتند - اینگونه بود و هم حاج شیخ هاشمِ شجاعِ تومردمیِ سیلیبزن اینطوری بود. یک وقت در زمان یکی از نایبتولیههای[^1] طاغوتیِ خبیث، خادمی به ایشان اهانتی کرده بود؛ ایشان هم به او سیلیای زده بود که صدایش در همهی مشهد پیچید. [^1]: نایبتولیه کسی است که از طرف متولی، امور بقعه یا موقوفهای را اداره کند."




.png&w=3840&q=75)