
"هجرت... یعنی نچسبیدن به یک مکان. شاید امروز مصداق این هجرت برای طلّاب علوم دینیه و فضلای محترمی که در حوزهها متمکّن و مستقرّند، این باشد که برای تبلیغ به اکناف بلاد اسلامی هجرت کنند. عدّهای هستند که میتوانند در شهری مستقر شوند و آن را هدایت کنند. اینها در خلال هزارها یا صدها نفر مثل خودشان، در قم ماندهاند و اثری هم بر ایشان مترتّب نیست. حد اکثر این است که درسی بگویند، که اگر هم نگفتند، آن چند نفری که به درس اینها میآیند، به یک درس دیگر میروند. یعنی همان درس را از دیگری خواهند شنید. الآن در کشور ما، شهرها و روستاهایی وجود دارد که محتاج عالم دینی است و علمای دینی باید به آنجاها بروند. البته بدون پیش شرط. چون بعضی به ما میگویند باید فلان امکانات، فلان تسهیلات، چه و چه، فراهم باشد تا ما برویم! ما نمیگوییم که احتیاج به امور مادّی و شرایط زندگی نیست. البته که احتیاج هست. اما این را باید جزو طلبات قهری دانست. خوب؛ این در همه جا وجود دارد. پس، نباید آن را به عنوان «پیش شرط» فرض کرد. باید راه بیفتند و باید همّت گاشته شود. ...مدیریت حوزهی علمیه و اکابر و اعیان و متشخصین حوزه، این کار را راه بیندازند. اول هم از خودشان شروع کنند. بعضی از بزرگان هستند که اگر به شهرهای دیگر بروند، وجودشان در آنجاها انفع از قم خواهد بود. حتی دربارهی بزرگان هم چنین چیزی وجود دارد. خوب؛ یک نفر مثل آیتالله میلانی رضوانالله تعالی علیه، از کربلا که دُمِ گوش نجف بود و مثل ایشان در نجف و کربلا تعداد زیادی بودند، پا شد آمد مشهد و حوزهی علمیهی بزرگی را به وجود آورد. این، یک واقعیت است. حقیقتاً از برکات الهی برای حوزهی مشهد، وجود مرحوم آیتالله میلانی بود. خوب؛ ایشان میتوانست تا آخر عمر در کربلا بماند. آن وقت، عالمی در ردیف چندین نفر مثل خودش بود. یعنی بعضی اگر علماً هم جلوتر نبودند، شاید از جهات دیگر، جلوتر از ایشان بودند. لکن ایشان به مشهد آمد و مایهی برکت شد. پس، این حرف، حتی دربارهی شخصیتهایی مثل مرحوم آیتالله میلانی هم جاری است؛ تا از تراکم جلوگیری شود. این هم هجرت؛ هجرت به جاهایی که احتیاج هست: به شهرها، حوزهها، حوزههای بزرگ و حوزههای کوچک، و بعد به داخل دستگاههای دولتی، داخل ادارات، داخل کارخانهها- آنجاها که طلبی و تمایلی هست- و بعد هجرت به خارج از کشور. امروزی یکی از مصادیق هجرت، ممکن است این باشد.[^1] [^1]: بیانات در شروع درس «خارج فقه» (۱۳۷۳/۰۶/۲۰)"
"به موضوع خوابهای صادقه داخل زندان بازمیگردم.... در عالم رؤیا خودم را در یکی از مساجد مشهد دیدم. این مسجد را میشناسم، هنوز هم وجود دارد و در میانهی بازار واقع است. امام آن مسجد آقای علمالهدی از شاگردان مقرب و نزدیکان خاص آقای میلانی بود و آقای میلانی او را به عنوان امام این مسجد تعیین کرده بود. در دو سمت در مسجد دو مرد را دیدم که گویی دو فرشته بودند و قامتشان آن چنان بلند بود که من پاهایشان را میدیدم و بالاتنهی آنها را نمیدیدم. بعد دیدم فرشهای مسجد را برای تعمیرات جمع کردهاند و برخی از سنگهای قرنیز دیوارها ریخته و خاک و سنگ در کف مسجد پخش شده است. وقتی بیدار شدم خوابی را که دیده بودم به خاطر آوردم و به رفیقم گفتم: یا آقای علمالهدی درگذشته یا آقای میلانی. در همان روز یا روز بعد برای بازجویی احضار شدم. مرا به اتاق دیگری غیر از اتاق همیشگی بازجویی بردند. دیدم رئیس بازجوها -به نام «کاوه»- منتظر من است. از من بازجویی کرد و از جمله مطالبی که در این بازجویی گفت این بود که: لابد مطّلع شدهای که آقای میلانی فوت کرده است.[^1] [^1]: کتاب «خون دلی که لعل شد»، ص ۲۶۰"
"در سابق آقایان راه میافتادند و به حوزههای بزرگ میرفتند؛ اما گاهی یک حوزهی بزرگ، در جایی به وجود میآید. کمااینکه در مشهد، مرحوم آیتالله میلانی، در واقع حوزهی مشهد را از کمی بالاتر از صفر، به یک حوزهی معمول و آباد تبدیل کرد! مشهد که درس خارج نداشت؛ یعنی یکی دو درس به اسم درس خارج بود؛ اما درس خارج نبود. درسهای ریاستیِ عنوانی بود. یکی دو نفر از آقایان علما که بعضاً هم ملّا بودند، حضور داشتند؛ اما حوصلهی درس گفتن نداشتند. آنها برای درس گفتن وقت نمیگذاشتند و به کارهای ملّاییِ مردمی و شهری- میپرداختند. چند نفر هم آدمهای ظاهراً معمّم و باطناً بیاطلاع از معارف اسلامی، پای درسشان جمع میشدند. درس خارج مشهد اینها بود! لذا واقعاً اگر کسی سطوح را در مشهد میخواند و میخواست به درس خارج برود، باید بلند میشد و به قم میآمد و هیچ علاجی جز این نداشت. آقای میلانی از کربلا وارد مشهد شدند. وقتی که ایشان وارد مشهد شدند دفعتاً حوزهی مشهد به یک حوزهی حقیقی تبدیل شد. ایشان آمدند و درس را شروع کردند و اول تعدادی طلبه- چهل، پنجاه، یا شصت نفری- به درسشان رفتند. حدود سال سیوسه، سیوچهار بود. آن وقت که ایشان آمدند، من به درس خارج نمیرفتم. یک دو سالی ایشان درس گفتند، یواش یواش درسشان رونقی گرفت. مبحث «صلوة» را شروع کردند و طلبههای جوان رفتند؛ ما هم رفتیم. من قبل از اینکه به قم بیایم، دو سال و خردهای به درس ایشان میرفتم. وقتی میخواستم به قم بیایم، خیلی از افراد مرا تخطئه میکردند که «قم برای چه؟! در اینجا که آقای میلانی هست». البته در آن وقت، شوق قم ما را کشاند؛ ولیکن کسانی بودند که واقعاً در مشهد پای درس مرحوم میلانی ماندند و ملّا شدند.[^1] [^1]: بیانات در دیدار با آیتالله مظاهری و گروهی از مدرسین حوزهی علمیهی اصفهان (۱۳۷۵/۰۹/۰۱)"